اعتماد (۲۷): «میثاق وحدت»؛ سند ایستادن یا سکوی پرواز؟

در میان همه‌ی فصل‌هایی که در رهبری بابه مزاری به آن‌ها نزدیک شده‌ام، فصل «میثاق وحدت» برایم از همه ظریف‌تر، پرمعناتر و آموزنده‌تر است. ظریف است، زیرا در ظاهر با سندی روبه‌رو هستیم که زبان رسمی دهه‌ی شصت را با خود دارد؛ زبان جهاد، ایدئولوژی، مذهب، مرزبندی‌های فکری و آرمان‌های بزرگ، اما در بسیاری از […]

Read More

درسی که دیدگاهم را تغییر داد

حرف‌های زیادی شنیدم؛ گفتند یک دختر نمی‌تواند درس بخواند، کار کند، به رویاهایش برسد، پیشرفت کند یا هر کار دیگری انجام دهد. تک‌تک این جملات، حرف‌هایی است که شنیدنش ما را ناامید می‌کند؛ نه به این خاطر که واقعاً نمی‌توانیم، بلکه چون دیگران می‌خواهند ما این‌گونه باور کنیم. اما گاهی با خود فکر می‌کنم چطور […]

Read More

حرفی که تهِ دلم ماند…!

وقتی به مکتب می‌رفتم، تمام دغدغه‌ام درس خواندن و پیشی گرفتن از بقیه در امتحانات بود. اصلاً درگیر پیچیدگی‌های زندگی نبودم؛ نه درد عشق را می‌شناختم و نه درد دل را. اما با گذشت روزها، ترسی عجیب در تمام زندگی‌ام ریشه دواند؛ ترسی که نه‌تنها مرا آزار می‌داد، بلکه انگار نسل‌های بعد از من را […]

Read More

تولد نور در دل محدودیت

بادهای سرد بهاری، سوز عمیقی را در جان طبیعت پراکنده بودند. سپیده‌دم آرام‌آرام جای آخرین سایه‌های شب را می‌گرفت و شهر هنوز در خواب سنگینی فرو رفته بود. کوچه‌ها در سکوتی مرموز نفس می‌کشیدند و تنها نور کم‌جان چراغ‌هایی که از پنجره‌های کوچک خانه‌ها بیرون می‌تابید، تاریکی را اندکی می‌شکست. در یکی از همان خانه‌ها، […]

Read More

یاد آبی در حافظه‌ی سنگ

در کشور من، هیچ زنی دریا نیست. نه این‌که دریا بودن کوچک باشد، نه. بلکه انگار در زمانی دور، در جایی که هنوز نامی برای اندوه وجود نداشت، دریا روسری آبی‌اش را از سر برداشت و به دست باد سپرد. آسمان برای لحظه‌ای رنگش را گم کرد و زمین نفسش را آهسته بیرون داد. بعد، […]

Read More