ترسی نهفته در چشمان مادر…

با پست‌های جدید و زیبایی در یکی از صفحه‌های انگیزشی تلگرام رو‌به‌رو شدم. زنی نوشته بود: «در خانه نشسته بودیم، من و شوهرم کنار هم و خیره به صفحه تلویزیون در حال دیدن یک فیلم بودیم. ناگهان دخترم از اتاقش بیرون آمد و رو به شوهرم گفت: پدر، دو روز می‌شود پسری برایم پیام داده […]

Read More

گوش‌های کر و چشم‌های کور

«چشم‌پوشی کن. اوضاع خوب می‌شود. با گذشت زمان دردها درمان می‌شوند. حالا این کاری است که شده، چه می‌توان کرد؟ می‌خواهد همین‌طور ادامه بدهد، حیفش نیست؟ دست ما نبود. اگر همین‌طور پیش برود، چیزی جز دیوانگی و افسردگی نصیبش نخواهد شد.» «ببین… بعد از رفتنش چقدر خانواده‌اش گوشه‌گیر شده‌اند.» «نگاهی به پدرش، مادرش، خواهرانش، برادرانش […]

Read More

اعتماد (۵۷)- قصه‌ی سید جگرن و اکادمی پولیس

سید جگرن در ۲۷ ثور ۱۳۷۱، از مسیر غزنی و میدان‌شهر وارد کابل شد. شهر هنوز در تب‌وتاب روزهای نخست سقوط حکومت داکتر نجیب‌الله بود؛ روزهایی که در ظاهر، همه‌چیز رنگ پیروزی، امید و آغاز تازه داشت، اما در عمق، میدان رقابت برای قدرت با سرعت و ظرافتی هراس‌انگیز بازآرایی می‌شد. هر نیرویی می‌کوشید پیش […]

Read More

تاریک‌ترین لحظات زندگی انسان

زندگی همیشه پر از روزهای روشن و لحظه‌های شاد نیست. گاهی انسان به نقطه‌ای می‌رسد که با خود فکر می‌کند زندگی دیگر ادامه ندارد، راه‌هایش بسته شده‌اند و هیچ روشنایی در برابر چشمانش دیده نمی‌شود. این لحظات، تاریک‌ترین لحظات زندگی انسان است؛ لحظاتی که انسان با ترس‌هایش، با دردهایش و با تمام سختی‌هایش رو‌به‌رو می‌شود. […]

Read More

پشت آن عبای سیاه

فرزانه ساعت هفت صبح از خانه بیرون شد. عبای سیاهی را که چند روز پیش برادرش برایش خریده بود پوشید. عبا آن‌قدر بلند بود که دنباله‌اش روی زمین کشیده می‌شد و خاکی می‌شد. هوا هم در این چند روز خیلی گرم شده بود و گرمای زیر عبا نفس کشیدن را سخت‌تر می‌کرد. سرک خلوت بود. […]

Read More