نان و زخم‌های پنهان جهان ما

کنار مادرم نزدیک تنور که نان می‌پخت، برای کمک ایستاده بودم. عطر و بوی نان صحن حویلی را فرا گرفته بود. به نان که نگاه می‌کنم، چه واژه ساده‌ای است؛ اما چه روایت‌های سنگین و رنج‌های ناشنیده‌ای را در خود پنهان کرده است! به خاطر همین نان، جایی از جهان جنگ است، کسانی از نداشتن […]

Read More

این پنج سال چگونه گذشت؟

پنج سال قبل، زمانی که شرایط و حکومت به یک‌بارگی تغییر کرد، من دختر کوچکی بودم که مثل میلیون‌ها دختر دیگر از آن تغییرات متأثر شده بود. من ناراحت بودم؛ چون قبلاً با تغییر مواجه نشده بودم و نمی‌دانستم که این تغییرات چطور به یک‌بارگی می‌توانند ذهن و دیدگاه ما را متحول کنند. در اوایل، […]

Read More

اعتماد (۵۹)- چشم در چشمِ توفان؛ می‌بینیم و می‌ایستیم!

یادداشت پیشین را درست در همان لحظه توقف دادم که هنوز توفان به‌تمامی نرسیده بود. کابل پر از تفنگ بود، پر از مدعی، پر از فاتح و خاطره و ترس؛ اما هنوز شهر به میدان جنگ تمام‌عیار تبدیل نشده بود. هنوز مأمور نظام گذشته می‌توانست به مجاهد تازه‌آمده اعتماد کند و پشت میز خود برگردد. […]

Read More

سواد؛ قولی که به چشمان یک زن دادم…!

بعضی دیدارها تنها چند دقیقه طول می‌کشد؛ اما تا سال‌ها در ذهن آدم زندگی می‌کند. بعضی آدم‌ها را فقط یک‌بار می‌بینی، اما حرف‌های‌شان آن‌قدر عمیق است که هر بار به آینده فکر می‌کنی، صدای‌شان دوباره در گوشت زنده می‌شود. آن روز یکی از همان روزها بود، روزی که در یکی از سرک‌های شلوغ کابل، معنای […]

Read More

چرا آرزوهایم را ربودند؟

زندگی، مسیر پرپیچ‌ووخم و سنگلاخی است. گذر از آن دشوار است؛ اما حرکت به سوی هدف و عبور از این مسیر، گامی به سوی امید و روشنایی است. با اینکه جامعه‌ی ما با هزاران چالش مواجه است؛ اما ما برای این راه تلاش‌های خستگی‌ناپذیری داشته‌ایم و سختی‌های زیادی را به دوش کشیده‌ایم. من نیز مشقت‌های […]

Read More