15 آگست؛ روزی که رویاهایم فرو ریخت

یاد آن خاطرات هرگز از ذهنم پاک نمی‌شود، خاطراتی که برای من و بسیاری از دختران افغانستان، یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی بود. آن سال برای سپری کردن امتحانات مکتب به منطقه رفته بودم. تمام فکر و نگرانی من این بود که از فرصت دو سال باقی‌مانده به بهترین شکل استفاده کنم، خوب درس بخوانم […]

Read More

۱۵ اگست؛ آغاز مهاجرت و جستجوی آینده

صبح آن روز آشفته به نظر می‌رسید. حالم خسته‌تر از همیشه بود و مادرم نگران‌تر از همه، چون او می‌دانست شاید کابل امشب تحت تسلط طالبان قرار گیرد. پدرم آن روز به کار رفته بود و خواهرم در شفاخانه‌ی تانگ تیل نرس بود. یعنی آن روز همه بیرون از خانه بودند. آن روز من هم […]

Read More

در پنج‌سالگی تسلط طالبان؛ «امروز ریش من هم امارتی شده‌است…!»

امروز، ۲۴ اسد  ۱۴۰۵ است، برابر با ۱۵ آگست ۲۰۲۶. پنج سال از روزی می‌گذرد که گروه طالبان وارد کابل شد و کنترل افغانستان را به دست گرفت. در این پنج سال، زندگی مردم افغانستان به‌طور سرسام‌آوری تغییر کرده است؛ محدودیت‌ها گسترش یافته، آزادی‌های فردی و اجتماعی کوچک‌تر شده و بسیاری از مردم، به‌ویژه زنان، […]

Read More

هنوز برای ساختن دیر نیست

شاید زندگی برای من و دختران دیگر در افغانستان آسان نباشد، شاید هر روز با حسرتِ نداشته‌های خود زندگی می‌کنیم؛ همان نداشته‌هایی که حالا فقط خاطره‌ای از آن‌ها باقی مانده است. اما هیچ‌کس نتوانسته امیدی را که همچون دانه‌ای کوچک در زندگی‌مان جوانه زده و حالا به گیاهی تبدیل شده است، قطع کند. من به […]

Read More

آخرین نگاه به مکتب؛ اولین وداع با رویاها

امروز از کنار دروازه‌ی مکتبی عبور کردم که روزی همه‌ی امید و آرزوهایم به آن گره خورده بود. همان مکتبی که قرار بود از آن فارغ شوم، لباس فراغت بپوشم، با لبخند از دروازه‌اش بیرون بیایم و قدم در راه دانشگاه بگذارم؛ دانشگاهی که همیشه آرزو داشتم در رشته مورد علاقه‌ام درس بخوانم و روزی […]

Read More