پانزدهم اگست، تکرار تاریخ شوم

آن روز مثل دیگر روزها، با شور و شوق مشغول آماده کردن وسایل مکتبم شدم. به ساعت نگاه کردم، هنوز چند دقیقه‌ای تا زمان رفتن به مکتب وقت مانده بود. برای همین خواستم دوباره نوت‌های مضمون ریاضی را مرور کنم، چون آن روز امتحان مضمون ریاضی داشتیم. کتابچه‌ی نوت‌هایم را برداشتم؛ اما ناگهان حرف استاد […]

Read More

اعتماد (۶۰ – قسمت اول)- تولد فریده؛ مژده‌ی زندگی در لبه‌ی توفان

به آخرین یادداشت فصل دوم «اعتماد» رسیده‌ام. عنوان این فصل «آرامش قبل از توفان» است. عنوان یادداشتی که حالا می‌نویسم، «تولد فریده؛ مژده‌ی زندگی در لبه‌ی توفان». این یادداشت را در سه قسمت جداگانه، اما به‌هم‌پیوسته تنظیم کرده‌ام و برای هر قسمت عنوانی مستقل برگزیده‌ام. نمی‌خواهم فصل دوم «اعتماد» را با صدای راکت و تفنگ […]

Read More

پنج سال سیاه گذشته؛ اما امیدم خاموش نشده

پنج سال گذشته است؛ پنج سالی که از رفتن به مکتب محروم ماندیم، اما جهان چنان وانمود کرده که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. پنج سال است که لحظه‌شماری می‌کنیم تا درهای آموزش دوباره به روی ما باز شود، اما نشد که نشد. دل‌های بی‌قرار ما همچنان در قفس مانده‌اند؛ دل‌هایی که با هزاران امید […]

Read More

پانزدهم اگست؛ تغییر یک‌باره‌ی زندگی‌ام

هیچ‌گاهی فکر نمی‌کردم زندگی‌ام چنین به‌یک‌بارگی تغییر کند؛ مثل اینکه به‌یک‌بارگی از دنیایی وارد دنیای دیگر شدم، بدون اینکه خودم بفهمم و بخواهم. هیچ‌وقت آن روز شوم یادم نمی‌رود که چنین زندگی‌ام را دگرگون کرد، رویایم را نابود ساخت و بال پروازم را شکست. دنیای من پر از رویا و لبخند بود، جایی که دوست‌های […]

Read More

۱۵ اگست؛ روزی که کتاب‌هایم جا ماند

حس عجیبی داشتم. تمام وجودم را ناامیدی فرا گرفته بود. در حال انجام تمرین‌های ریاضی بودم که زنگ مکتب به صدا درآمد. صدایی دلخراش داشت؛ گویی ناله‌ای دردناک و پر از ترحم برای چیزی بود که به سوی نابودی می‌رفت. صدای زنگ بلندتر شد. سکوتی سنگین بر صنف حاکم بود. نمی‌دانستیم که قرار است این […]

Read More