بیا خودمان را دوست داشته باشیم

احساس کم‌ارزشی و دلتنگی تمام وجودم را دربرگرفته بود و من مانده بودم و یک حس نارضایتی عمیق. انگار به توجه دیگران وابسته بودم، به تأیید، تحسین و نگاه آن‌ها نیاز داشتم تا احساس بودن کنم. گویی در نگاه دیگران، خودِ واقعی من و حرف‌هایم پوچ و بی‌ارزش می‌نمود. در پی آرام کردنِ جانِ بی‌قرارم […]

Read More

اعتماد (۲۹)؛ از زبان ایدئولوژیک تا کاریدور بدیل

در این یادداشت، می‌خواهم دو نوشته‌ی قدیمی‌ام را بازخوانی کنم؛ دو نوشته‌ای که در ماه حوت ۱۳۷۰ خورشیدی، در آخرین شماره‌ی «بشارت»، ارگان نشراتی شورای نمایندگی حزب وحدت اسلامی افغانستان در پاکستان، منتشر شده بودند. اصل این دو متن را، بدون هیچ‌گونه ویرایش ساختاری و زبانی، در ستون «روایت تکمیلی» شیشه میدیا نشر می‌کنیم تا […]

Read More

هنرِ رقصیدن در طوفان

در جغرافیایی که ما نفس می‌کشیم، زمان مفهومی غریب دارد. گاهی چنان کُند می‌گذرد که گویی عقربه‌ها در قیر فرورفته‌اند و هر ثانیه وزنی به اندازه‌ی یک قرن تنهایی پیدا می‌کند؛ و گاه چنان پرشتاب از ما می‌گریزد که حسرتِ یک دم آسودگی را بر دل‌مان می‌گذارد. ما در کتاب زندگی‌مان فصل‌هایی داریم مملو از […]

Read More

نوشتن؛ تنها دوستم در تاریک‌ترین روزها

نوشتن برای من فقط یک مهارت یا مسیر حرفه‌ای نیست؛ نوشتن برای من زندگی دوم است، صدایی است که وقتی همه درها بسته شدند برایم باقی ماند و پلی است میان دنیایی که در آن ایستاده‌ام و دنیایی که همیشه در ذهنم ساخته‌ام. اگر بخواهم صادقانه بگویم، نوشتن برای من از لحظه‌ای شروع نشد که […]

Read More

گرداب ناهم‌سان

هر بار که باران می‌بارد، مرا به یاد روزی می‌اندازد که از کوچه‌ای می‌گذشتم؛ آن روز باران بی‌وقفه می‌بارید، آسمان تاریک بود و هر گوشه‌ی آن حرفی برای گفتن داشت. آفتاب جایی پشت ابرهای سرگردان می‌درخشید، ولی از دیدِ جهان پنهان شده بود. قدم‌های من تندتر از همیشه بود؛ فقط راه می‌رفتم، به زمین نگاه […]

Read More