اعتماد (۶۰ – قسمت دوم)- فریده؛ زندگی بعد از توفان

فریده قبل از شروع «توفان» و ابوذر، درست در هنگامه‌ی «توفان» به دنیا آمد. هر دو، کنار هم، هر چند دور از میدانی که «توفان» در آن جریان داشت، رشد کردند و گام به گام هم بزرگ شدند. از «توفان» گذشتند و در محیط مهاجرت به من پیوستند. از آن پس نیز، دست در دست […]

Read More

۱۵ اگست؛ روزی که سرنوشت دختران افغانستان تغییر کرد

۱۵ اگست روزی بود که هرگز تصور نمی‌کردم زندگی میلیون‌ها انسان، به‌ویژه دختران افغانستان، در یک لحظه دگرگون شود. آن روز مانند هر روز دیگر آغاز شد. هیچ‌کس نمی‌دانست که چند ساعت بعد، ورق تاریخ به شکلی تلخ برخواهد گشت. گمان نمی‌کردم روزی فرا برسد که واژه‌ی «مکتب» برای دختران به یک آرزو تبدیل شود […]

Read More

پانزدهم اگست، روزی سیاه در تاریخ افغانستان

پانزدهم اگست، روزی سیاه در تاریخ افغانستان، روزی که در آن رویاها به کام مرگ فرستاده شد و زندگی میلیون‌ها دختر برای همیشه تغییر کرد. روزی که نصف پیکر جامعه به حاشیه رانده شد، دروازه‌های مکاتب و دانشگاه‌ها به روی‌شان بسته گشت و رویای‌شان ناتمام ماند. پانزدهم اگست تنها یک تاریخ نیست، بلکه یادآوری روزی […]

Read More

پانزدهم اگست؛ از مبارزه تا استقامت

پانزدهم اگست قصه‌ی دردناکی برایم به یادگار گذاشت؛ قصه‌ای که خودم قربانی حکومت حاکم شدم. یادم هست آن روز کوچه‌ها و سرک‌ها خالی بودند، دکان‌ها بسته و مردم از آمدن طالبان و سقوط جمهوریت صحبت می‌کردند. من در آن زمان فقط هشت سال سن داشتم و در دنیای خیال‌های کودکانه‌ی خودم غرق بودم. اصلا باور […]

Read More

پانزدهم اگست؛ آغاز سکوت در کلاس‌های دختران

از من پرسیدند: «دردناک‌ترین روز زندگی‌ات کدام روز بود؟» مکث کوتاهی کردم، سرم را پایین آوردم، بغض راه نفسم را بست و قلبم شبیه آن ابرهایی شده بود که دیگر توان نگه داشتن بارانش را نداشت. آهسته گفتم: «آن روزی که رویاهای ما ربوده شد، پانزدهم اگست سال ۲۰۲۱ بود.» کافی بود فقط این تاریخ […]

Read More