پشتِ حصارِ حرف‌های تلخ

حروف در معنا شاید تنها نشانه‌هایی باشند که واژه‌های یک زبان به وسیله‌ی آن‌ها نوشته می‌شوند تا کلمه بسازند. کلماتی که معنا می‌آفرینند، عشق می‌بخشند، روح و روان را تازه می‌کنند، امید می‌دهند و زندگی می‌سازند. اما کلماتی که از همین حروف شکل می‌گیرند، همیشه زندگی‌بخش و امیدآفرین نیستند. گاهی کلام چنان امیدت را از […]

Read More

دارایی به پول نیست؛ در دل بزرگ است

بعضی صحنه‌ها کوتاه‌‌اند؛ اما تا سال‌ها در ذهن آدم می‌مانند، صحنه‌هایی که مطمئنم روزی برای فرزندانم قصه خواهم کرد. برخی اتفاقات آن‌قدر ساده‌اند که بسیاری از آدم‌ها بی‌تفاوت از کنارشان رد می‌شوند؛ اما همان لحظه‌های ساده، گاهی عمیق‌ترین حقیقت‌های جهان را در خود پنهان کرده‌اند. چند روز پیش پیرمردی را دیدم که لباس‌هایش کهنه، کفش‌هایش […]

Read More

آخرین سنگر لبخند

تغییر برای من، دختری که دیوارهای خانه‌اش هر روز به هم نزدیک‌تر می‌شوند، شبیه عبور از یک شب معمولی نیست؛ شبیه راه رفتن روی لبه‌ی تیغ در تاریکی مطلق است. این‌جا، جایی که جغرافیای رویاهایم به چهاردیواریِ اتاقم محدود شده، تغییر دیگر یک واژه‌ی فانتزی در کتاب‌های روانشناسی نیست. تغییر برای من یعنی یاد گرفتنِ […]

Read More

تبعیض؛ میراث تلخ نسل‌ها

از همان دوران کودکی، سوالی بی‌جواب آرام‌آرام در ذهنم جا خوش کرده بود؛ سوالی که هیچ‌گاه مستقیم پرسیده نمی‌شد، اما همیشه حضور داشت: این‌که چرا برخی «قوم‌پرست» هستند تا اینکه رفتار انسانی داشته باشند و همه را به یک دید ببینند؟ چرا وقتی نام برخی از اقوام به میان می‌آید، نگاه‌ها و لحن‌ها تغییر می‌کنند […]

Read More

اعتماد (۳۰): «ما حرف خود را در داخل می‌زنیم!»

در یادداشت پیشین گفتم که دو نوشته‌ی آخرینم در نشریه‌ی «بشارت» در حقیقت، دو سند از یک «آستانه» بودند؛ آستانه‌ای که من و هم‌نسلانم با زبان ایدئولوژیک دهه‌ی شصت بر لب و با ایمانی هنوز ناپخته در دل، بر آن ایستاده بودیم و از آن‌سو، به افقی چشم دوخته بودیم که هنوز روشن نشده بود. […]

Read More