هر بار که باران میبارد، مرا به یاد روزی میاندازد که از کوچهای میگذشتم؛ آن روز باران بیوقفه میبارید، آسمان تاریک بود و هر گوشهی آن حرفی برای گفتن داشت. آفتاب جایی پشت ابرهای سرگردان میدرخشید، ولی از دیدِ جهان پنهان شده بود. قدمهای من تندتر از همیشه بود؛ فقط راه میرفتم، به زمین نگاه میکردم و گاهی چند کلمهای میان من و دوستم رد و بدل میشد. در قسمتی از راه، قدمهایم آرام شدند و جملاتِ ناتمام در گلویم گیر کردند. نگاهم نه به زمین خیس، بلکه به دخترکی افتاده بود که در گوشهای نشسته و پلاستیک کهنهای را روی سرش کشیده بود؛ اما زمین زیر پایش و قالینچهی فرسودهاش، غرق در آب گلآلودی بود که از دیوار و درِ این شهر به جویها هجوم آورده بودند.
سکههایی که عابران روی پارچهی کوچک او ریخته بودند، غرق در آب بود و پولهای کاغذیاش را باد و باران با خود برده بود؛ اما او آرام و بیحرکت بود. گویا در خواب عمیقی فرو رفته یا غرق در دریای گلآلودِ سرنوشت شده بود. صورتش از پشت آن پلاستیک معلوم نبود، اما دستانش کوچکتر از آنی بودند که بتوانند به تار و پود زندگی چنگ بیندازند. باران شدت گرفت؛ آنقدر که احساس میکردم آسمان میخواهد تمام ابرهایش را فرو ریزد. نمیدانم به بهانهی شدت باران یا به تماشای او، در گوشهای ایستادم. در آن لحظه، باران بود و فریادهای بلند آسمان، اما من نیز چون او غرق در جهان دیگری بودم. دخترک هنوز آنجا بود و من به دنبال سؤالات بیپاسخ خود، به تماشای او نشسته بودم.
نمیدانستم چگونه میشود که سهم او از این جهان بیسروپا، حتی یک سرپناه کوچک هم نباشد. شاید خانهی او را ویران ساختند تا خیابانی را آباد کنند و سرنوشتش را زیر آسفالتی دفن کردند که به ظاهر زیباست، اما در باطن، هزاران داستان غمانگیز را به دوش میکشد. نمیتوانم بدانم چگونه با آن دستان کوچک به زندگی چنگ میاندازد، در حالی که باید دستان بیگناهش در دستانی جا میگرفت که از گرمای مهربانی مادر جان میگیرد. شاید آن گرما را در شفاخانهای از دست داده که بهجای شفا، رنگ جنگ و ویرانی به خود گرفته بود؛ شفاخانهای که روزی تمام شهر را لرزاند و صدها مادر و نوزاد بیگناه را در طوفان خون غرق کرد. باز هم نمیتوانم بفهمم چرا بهجای این پلاستیک کهنه، زیر سایهی پدرش پناه نبرده است. شاید قصهی پدر را برای او طور دیگری نوشتند؛ شاید پدری که باید سرپناه باشد، برای او شبیه به خلائی است که هیچگاه پر نمیشود.
من هیچچیز از قصهای که او بر دوش میکشد نمیدانم. شاید قصهای که من برای «نداشتههای او» ساختهام مال او نباشد، اما قطعاً این قصه، مال دخترک دیگری در گوشهی این شهر خسته هست. من نه از خانهای که باید پناهش میبود چیزی میدانم، نه از مادری که باید دستان یخزدهی او را گرم میکرد و نه از پدری که باید زیر سایهاش قد میکشید؛ اما این را میدانم که اگر او هنوز آنجا نشسته، بر قصهی دشواری تکیه داده که صفحات سرنوشتش را پر کرده است.
قصهی آسان، زندگیِ منی است که خانهای برای پناه بردن دارم؛ مادری برای شکستن یخهای قلبم و پدری که هنوز زیر سایهاش قامتم را راست میکنم و چشمبهراه آمدنم است. من نمیتوانم زندگیام را در صفحات سرنوشت او جاری سازم، اما اگر بهجای او بودم، به هر عابری که میگذشت نگاه میکردم؛ به دستی که در دست پدر جا گرفته، به شانهای که همراهی دارد، به خندهای که دلیلی دارد و به دختری که چتری رنگی در دست دارد. چقدر دردآمیز است که با گذر هر رهگذر، آتش حسرتهایت تازه شود. چرا باید از این جهان بیدر و پیکر، تمام دیوارهای تاریک بر سر او هجوم آورند؟ اگر سهم او از زندگی، دیوارهای ویران است، پس چرا هنوز آنجا نشسته و از میان این آوار برنمیخیزد؟ آیا مرگ طعم تلختری دارد یا آتش مرگ سوزانتر از این آوارگی است؟
شاید در همین نقطه، کلمهای که من فقط بلدم بر زبان جاری سازم، از میان درد متولد میشود: «امید». امید کلمهای است که ما فقط بلدیم از دور آن را بخوانیم، اما هیچیک آن را در دفتر سرنوشتِ خود ننوشتیم. امید آن نوری نیست که در هر لحظه پدیدار شود؛ امید آنی است که از درد متولد میشود ولی به مرگ نمیرسد. امید جایی میان درهی مرگ، لبهی پرتگاه و در تاریکترین نقطهی شب زاده میشود؛ درست همانجا که دیگر هیچ راه نجاتی در کار نیست. درست همانجا که دخترک نشسته است؛ در گوشهی خیابان و در گرداب بارانی که برای همه یکسان نیست. اگرچه خاطراتش در طوفانِ بدیها میرقصد، اما ریشهی آرزوهایش را در خاک امید محکم ساخته است. او هنوز اینجاست، چون امید را در برابر تمام زشتیهای سرنوشت نوشته است. زندگی او هنوز به پایان نرسیده، چون او برای درد زاده نشده و داستانش تنها در «نداشتهها» خلاصه نمیشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه