پرده را پس می‌زنم(13)؛ قصه‌ی آوارگی و رهایی

تصمیم پدرم برای مهاجرت همه‌ی ما را غافل‌گیر کرد. او پاسپورت همه‌ی اعضای خانواده را قبلاً آماده کرده بود. وقتی خبر داد که فردا حرکت می‌کنیم، نخست تصور کردیم که دارد شوخی می‌کند؛ اما وقتی دیدیم که جدی است و… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۱۲)؛ قصه‌ی جنگ و جهاد

سن دقیق پدرم را نمی‌دانم. او هم سندی ندارد که نشان دهد در کدام تاریخ و چه روزی به دنیا آمده است. گاهی که از تفاوت سن خود با مادرم در زمان ازدواج می‌گوید، به نظرم می‌رسد که باید چیزی… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۱۱)؛ قصه‌ی من و پدرم

ریشه‌ی روایت امروز من به یکی از جلسات امپاورمنت بر می‌گردد که هفته‌ها قبل سپری کردیم. در آن جلسه چیزی را شنیدم که گویا دنیایم را عوض کرد. استادم گفت: «واقعیت» به معنای «هر آنچه که هست»، ریشه در گذشته… بیشتر

پرده را پس می‌زنم(۱۰)؛ قصه‌ی قمر و پرستو

صدای پرستو در فضای خالی کاروان‌سرا می‌پیچید. من و چهار دوستم، چشمان خود را به صفحه‌ی نمایش که از طریق کامپیوتر و تلویزیون پخش می‌شد، دوخته بودیم. این تنها یک کنسرت مجازی نبود؛ بل تجلی نافرمانی مدنی‌ِ بود که ما… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (9)؛ قصه‌ی یک جیغ بلند

برای من همه چیز از روز پانزدهم اگست سال ۲۰۲۱ شروعی تازه یافت. درس مثل تجربه‌ای که استادم در کتاب «بگذار نفس بکشم» از روز هفتم ثور سال ۱۳۵۷ در زندگی خود یاد می‌کند. با این تفاوت که استادم در… بیشتر