پرده را پس می‌زنم (۱۱)؛ قصه‌ی من و پدرم

ریشه‌ی روایت امروز من به یکی از جلسات امپاورمنت بر می‌گردد که هفته‌ها قبل سپری کردیم. در آن جلسه چیزی را شنیدم که گویا دنیایم را عوض کرد. استادم گفت: «واقعیت» به معنای «هر آنچه که هست»، ریشه در گذشته… بیشتر

پرده را پس می‌زنم(۱۰)؛ قصه‌ی قمر و پرستو

صدای پرستو در فضای خالی کاروان‌سرا می‌پیچید. من و چهار دوستم، چشمان خود را به صفحه‌ی نمایش که از طریق کامپیوتر و تلویزیون پخش می‌شد، دوخته بودیم. این تنها یک کنسرت مجازی نبود؛ بل تجلی نافرمانی مدنی‌ِ بود که ما… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (9)؛ قصه‌ی یک جیغ بلند

برای من همه چیز از روز پانزدهم اگست سال ۲۰۲۱ شروعی تازه یافت. درس مثل تجربه‌ای که استادم در کتاب «بگذار نفس بکشم» از روز هفتم ثور سال ۱۳۵۷ در زندگی خود یاد می‌کند. با این تفاوت که استادم در… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (8)؛ قصه‌ی روحانی

دیدار با آقای سلیمی چیزی مانند یک کشف بود. حلیمه، هم‌صنفی دوران مکتبم در معرفت که اکنون از درس و مکتب محروم شده و به دلیل دوری راه، در برنامه‌های آموزشی ما نیز شرکت نمی‌کند، باعث این آشنایی شد. آقای… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۷)؛ قصه‌ی پدرم

آن روز، صبح زود وقتی از خواب برخاستم، قبل از صرف صبحانه پدرم را دیدم که در صحن حیاط قدم می‌زد. روز جمعه بود. من هم برنامه‌ای بیرون از خانه نداشتم. معمولاً من و فاطمه و سایر خواهرانم روز جمعه… بیشتر