در انتظار مکتب می‌مانم…!

هر صبح، با امید این‌که مکتب باز می‌شود، چشمانم را باز می‌کنم. همیشه کلمه‌ی «مکتب» در ذهنم خطور می‌کند؛ جایی که نه‌تنها یک ساختمان، بلکه پلی است که مرا به رویاهایم نزدیک می‌کند. جایی که می‌توان آینده را بهتر ساخت،… بیشتر

صدای پای خاطرات

صبح اولین روز سال تعلیمی با نوری کم‌رنگ از پنجره وارد اتاق شد. خانه هنوز در سکوت نیمه‌خواب فرو رفته بود؛ اما در گوشه‌ای از اتاق صدای آرامی به گوش می‌رسید، صدای باز شدن الماری و خش‌خش پارچه‌ای که سال‌ها… بیشتر

وقتی خودم را فروختم

شب‌ها، وقتی شهر در تاریکی فرو می‌رفت، دکان کوچکی در انتهای یک کوچه‌ی خاموش روشن می‌شد؛ جایی که آدم‌ها برای فراموش کردن می‌رفتند، نه برای خرید چیزی که بتوان لمسش کرد. روی درِ آن نوشته شده بود: «حافظه‌های اضافی خود… بیشتر

در دل بحران، در جست‌وجوی نور

زندگی همیشه در یک حالت ثابت نیست و آن‌گونه هم نیست که ما انتظار داریم. زندگی آمیزه‌ای از شادی و غم، پیروزی و شکست، ممکن‌ها و ناممکن‌هاست. گاهی آن‌قدر دشوار می‌شود که احساس می‌کنیم خسته‌ایم و توان ادامه دادن را… بیشتر

رویای ناتمام، امیدِ‌ ادامه‌دار

من همیشه فکر می‌کردم آدم‌ها یک‌جایی در زندگی‌شان به نقطه‌ای می‌رسند که همه‌چیز روشن می‌شود؛ جایی که دیگر تردید نیست، ترس نیست و راه، صاف و مشخص است. اما زندگی من بیشتر شبیه یک جاده‌ی نیمه‌ساخته بود؛ پر از پیچ‌هایی… بیشتر
میدیا \ جوانان