خاطره‌ای از یک سرباز قهرمان بابه

همان لحظه که بابه مزاری را دیدم، تمام اراده، قوت، شهامت و شجاعت را در درونش دیدم. با خود گفتم اگر ایشان هزاره را سر بلند نکند، هیچ کس دیگر نمی‌تواند. نمی‌دانم، خیلی جالب بود که با یک بار دیدنش،… بیشتر

خاطره‌ای از نیمه ‌شب

ساعت ۲:۲۳ نیمه‌شب بود. خوابم نمی‌برد. از بستر بلند شدم. قرار بود دو روز بعد در مکتب، برنامه‌ای به مناسبت روز منع خشونت علیه زنان برگزار کنیم. سه روز بود که با دوستانم برای این برنامه برنامه‌ریزی می‌کردیم. شب گذشته… بیشتر

خاطراتِ زمانی که به مکتب می‌رفتیم

امروز، مادرم مرا زودتر از روزهای دیگر صدا زد. لامپ را روشن کرد و مشغول درست‌کردن خمیر برای پختن نان شد. من به سختی چشمانم را باز کردم و به ساعت نگاه کردم که ساعت ۵:۴۵ صبح بود. باید کتاب… بیشتر

حکایت ریحانه؛ از شادی و سرور تا مرگ زودهنگام

وقتی که فصل بهار با تمام زیبایی‌هایش از راه می‌رسید و کوه‌ها لباس سفید برفی‌شان را به علف‌های سبز و گل‌های رنگارنگ زیبای بهاری می‌دادند، دختران قریه، گله‌ی گوسفندان‌شان را به کوه‌ها برای چرا می‌بردند. وقتی که گوسفندان شان مصروف… بیشتر

حقیقت‌های پنهان در دنیای دخترانه

دنیای دخترانه همیشه پر از رنگ و لطافت نیست. در واقع، این دنیا پر از پیچیدگی‌ها و ناپیداهایی است که هیچ کس جز خودِ دختر نمی‌تواند به درستی آن‌ها را درک کند. در هر نگاه، در هر قدم، یک دنیای… بیشتر
میدیا \ جوانان