بقچه‌ای از خاطرات ممنوعه؛ خاطره‌ای تلخ از یک واقعیت ناعادلانه

با صدای دلنشین مادرم چشمانم را باز کردم. نگاهی به اطراف انداختم و با صدایی خواب‌آلود پرسیدم: مادر جان، ساعت چند است؟ من هنوز خوابم می‌آید، وقتش نشده که بیدار شوم؟ مادرم با لحنی جدی اما مهربان گفت: خرس خانم!… بیشتر

یک رویای شیرین یک دختر در افغانستان

با صدای پدرم که گفت: «چی؟» بیدار شدم. چشمانم را مالیدم و آرام گفتم: «چرا چیغ می‌زنی، پدر؟» گفت: «دخترم، طالبان رفته…!» خشکم زده بود. صدایم بیرون نمی‌شد. چشمانم از همیشه بزرگ‌تر شده بود. یک دقیقه همان‌طور ماندم، واقعا تعجب… بیشتر

۱۵ آگوست ۲۰۲۱؛ سخت‌ترین تاریخ در تقویم زندگی دختران افغانستان

پانزدهم آگوست، همان تاریخی‌ست که زندگی افغان‌ها را با چالش‌ها و دشواری‌های فراوانی روبه‌رو کرد. پدران دیگر سر کار نرفتند، مادران آن لبخند همیشگی را بر لب نیاوردند، و فرزندان ـ به‌ویژه دختران ـ دیگر نتوانستند قلم به دست بگیرند… بیشتر

اگر می‌گذاشتند، من هم امسال امتحان کانکور می‌دادم

یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم، شرکت در امتحان کانکور بود. همیشه رویاپردازی می‌کردم که صنف دوازدهم را تمام کنم، آمادگی بگیرم، در امتحان شرکت کنم و در رشته‌ی دلخواهم، یعنی طب معالجوی، کامیاب شوم. حتی آرزو داشتم اول‌نمره‌ی کانکور شوم و… بیشتر

افشار: روایت یک فاجعه، پیامی برای نسل امروز

سلام به نسل نو اندیش و روشنگر هزاره! نسل‌هایی که با تفکر روشن و اندیشه‌های بلند، آینده‌ای روشن را برای جامعه‌شان رقم می‌زنند. امروز می‌خواهم روایتی را با شما در میان بگذارم؛ روایتی از یک فاجعه‌ی تاریخی که نه تنها… بیشتر