پیش و پس از طالب؛ روایت دو نیمه‌ی زندگی ما

سالی که هرگز از یاد ما نخواهد رفت… نه برای جشن و پیروزی، نه برای لبخند و ترانه، بلکه برای بغضی که راه نفس‌ ما را بست، برای اشکی که از چشمان هزاران دختر خاموش فرو ریخت، برای اندوهی که… بیشتر

رویایی که ذهنم را روشن؛ اما زندگی‌ام را خاکستری کرده‌است

گاهی که از رویاهای خود سخن می‌گوییم، مخصوصا رویاهایی که در خواب ما ظاهر شده‌، استاد ما با لحن طنزآمیز می‌گوید: دیگران در بیداری رویا می‌بینند و شما در خواب…. گاهی هم برای تحریک ما می‌گوید: «شتر در خواب بیند… بیشتر

باران، پیامی برای بیدار شدن

ساعت چهار و چهار دقیقه‌ی صبح بود. مثل همیشه من صبح زود از خواب بیدار شدم. همیشه دوست داشتم از صبح زود مطالعه کنم. غرق خواندن کتاب بودم که صدای نم‌نم باران به گوشم رسید. آرام و دلنشین بود؛ بارانی… بیشتر

پناهگاه امن زندگی‌ام؛ روزت مبارک

از هر ناهنجاری زندگی به تو پناه برده‌ام. از افتادن روی زمین که زخمی کوچک بر زانویم گذاشت تا بزرگ‌ترین شکست‌ها، مانند محروم شدنم از تعلیم و تحصیل، تو برایم آرامش دادی. تو همیشه با نوازش‌های دل‌نشین و حرف‌های شیرینت،… بیشتر

پشت جالی‌های برقع؛ دنیایی که نمی‌بینیم

ساعت نزدیک ده صبح بود. از کورس با سه کتاب در دستم خارج شدم. «حرامزاده استانبولی»، «اثر مرکب» و کتابی درباره‌ی تاریخ افغانستان را با خود داشتم. برای هفته‌ی پیش رو تصمیم داشتم آنها را بخوانم. هوا به شدت سرد… بیشتر
میدیا \ جوانان