روزهای تاریک و آینده‌ی روشن

کت و شلوارم را اتو کردم و مرتب آویزانش کردم. بوت‌های سیاهم را رنگ کرده و در بوت‌دانی گذاشتم. همه چیز آماده بود؛ قرار بود فردا روز بزرگی باشد و بی‌صبرانه منتظرش بودم. صبح زود از خواب برخاستم. تمام کارهایم… بیشتر

کابل بی‌زر، کابل بابرف

ساعت پنج بعد از ظهر بود. از صنف بیرون شدم و به مقصد خانه به راه افتادم. آسمان ابری بود و هوای سرد به شدت احساس می‌شد. هوا به قدری سرد بود که گویی هر لحظه امکان باریدن برف وجود… بیشتر

ولنتاین؛ روزی برای عشق و مهربانی

روز ولنتاین، روزی است که یادآور می‌شود عشق، زیباترین و ارزشمندترین احساس انسانی است. روزی است که در آن قلب‌ها به هم نزدیک‌تر می‌شوند، نه تنها به کسانی که عاشق‌شان هستیم، بلکه به همه‌ی انسان‌ها، به کسانی که در کنارمان… بیشتر

روز مادر، روز یادآوری عشق و ایثار

روز مادر که می‌آید، گویا تمام دنیا آرام‌تر و گرم‌تر می‌شود. انگار این روز، فرصتی است برای بازگشت به تمام خاطرات کودکی، لحظاتی که دستان گرم مادرم را می‌گرفتم و قدم‌های کوچک و ناآگاهانه‌ام را به اعتماد نگاهش برمی‌داشتم. روز… بیشتر

روز مادر است و من مادرم را می‌خواهم

باران بی‌رحم می‌بارید، انگار که آسمان هم با من همدردی می‌کرد. امروز روز مادر بود و من مثل همیشه تنها. سال‌هاست که صدای خنده‌هایش را نشنیده‌ام، سال‌هاست که گرمای آغوشش را حس نکرده‌ام. امروز بیشتر از هر روز دیگری، حسرت… بیشتر
میدیا \ جوانان