روزهای تاریک و آیندهی روشن
کت و شلوارم را اتو کردم و مرتب آویزانش کردم. بوتهای سیاهم را رنگ کرده و در بوتدانی گذاشتم. همه چیز آماده بود؛ قرار بود فردا روز بزرگی باشد و بیصبرانه منتظرش بودم. صبح زود از خواب برخاستم. تمام کارهایم…
بیشتر