ساعت ۱:۱۷ بامداد است. کابل در تاریکی شب فرو رفتهاست. خیابانها آراماند و سکوت سنگینی بر شهر سایه انداخته است. در گوشهای از حومهی شهر کابل، دختری به نام مهسا بیدار مانده است. او کنار پنجره نشسته و به تاریکی نگاه میکند. اشکهایش آرام و بیصدا روی گونههایش میلغزد تا کسی در خانه صدای گریهاش را نشنود.
فردا هشت مارچ است؛ روزی که در بسیاری از کشورهای جهان به نام روز جهانی زن جشن گرفته میشود. در شهرهای بزرگ جهان، دختران و زنان در این روز از دستاوردهایشان سخن میگویند، گل دریافت میکنند و از آیندهای که پیش رویشان قرار دارد حرف میزنند.
اما برای مهسا، هشت مارچ معنای دیگری دارد. برای او این روز یادآور آرزوهایی است که نیمهتمام ماندهاست.
در سالهای اخیر، زندگی بسیاری از دختران در افغانستان زیر سایهی قیود سخت گروه حاکم تغییر کردهاست. محدودیتهایی که حتی سادهترین آزادیها را نیز تحت تأثیر قرار دادهاند. چیزهایی که در بسیاری از کشورهای جهان کاملاً عادی است، در اینجا گاه ناپسند یا حتی ممنوع تلقی میشود.
برای مثال، استفاده از هدفون برای گوش دادن به موسیقی یا حتی برخی برنامههای آموزشی، در بسیاری از جاها مورد سرزنش قرار میگیرد. گاهی حتی نوع پوشیدن لباس برای یک دختر به عنوان ننگ دیده میشود. این نگاهها و محدودیتها تنها ظاهر زندگی را تغییر ندادهاند؛ بلکه روح و آیندهی بسیاری از دختران را نیز تحت تأثیر قرار دادهاند.
چهار سال میشود که بسیاری از دختران افغانستان از یکی از ابتداییترین حقوق انسانی خود، یعنی حق آموزش محروم شدهاند. مکاتب و دانشگاههایی که روزی پر از صدای خنده و امید بودند، اکنون برای بسیاری از آنان به خاطرهای دور تبدیل شدهاند.
مهسا نیز یکی از همین دختران است.
او زمانی شاگرد مکتب بود. هر صبح بکس مکتبش را بر شانه میانداخت و با شوق از خانه بیرون میرفت. او از درس خواندن لذت میبرد و مانند بسیاری از همصنفیهایش رؤیاهای بزرگی داشت. گاهی میگفت میخواهد داکتر شود، گاهی هم فکر میکرد شاید روزی نویسنده شود.
اما با بسته شدن درهای مکتب، زندگی او نیز تغییر کرد. روزها به ماهها تبدیل شد و امید بازگشت به صنف درس هر روز کمرنگتر شد.
در نهایت، شرایطی که بر جامعه حاکم شد، خانوادهی مهسا را به تصمیمی رساند که بسیاری از خانوادهها در چنین وضعیتهایی میگیرند. آینده نامعلوم بود، فرصتهای آموزش از بین رفته بودند و فشارهای اقتصادی نیز وجود داشت.
به همین دلیل، مهسا در سنی که باید هنوز پشت میز مکتب مینشست، در هفده سالگی ازدواج کرد.
امشب، وقتی در سکوت شب به گذشته فکر میکند، هنوز خود را همان دختر دانشآموز میبیند؛ دختری با بکس مکتب، دفترهای پر از یادداشت و رؤیاهایی که آینده را روشن میکردند.
اما زندگی اکنون شکل دیگری گرفته است. مسئولیتهایی که برای سن او بسیار زود بودند، جای کتاب و دفتر را گرفتهاند.
در همین لحظه، شاید در سوی دیگر جهان، دختری همسن مهسا در کشوری از جهان اول برای هشت مارچ آماده میشود. شاید فردا با دوستانش به دانشگاه برود، در برنامهای دربارهی حقوق زنان شرکت کند و درباره آیندهاش با هیجان حرف بزند.
آن دختر میتواند آزادانه درس بخواند، شغل مورد علاقهاش را انتخاب کند و برای زندگیاش تصمیم بگیرد. او شاید نگران امتحان دانشگاه یا برنامههای سفرش باشد؛ نگرانیهایی که در مقایسه با نگرانیهای مهسا بسیار کوچک به نظر میرسند.
مقایسهی این دو زندگی، مانند نگاه کردن به دو جهان متفاوت است. در یک سو دختری قرار دارد که فرصتهای فراوان پیش رویش باز است و در سوی دیگر مهسا، دختری که بسیاری از این فرصتها را پیش از آنکه تجربه کند از دست داده است.
با این حال، چیزی در دل مهسا هنوز زنده است: امید.
گاهی وقتی کتاب قدیمی را میبیند، دلش میخواهد آن را باز کند و دوباره بخواند. هنوز در گوشهای از قلبش آرزو دارد روزی دوباره دختران بتوانند آزادانه به مکتب بروند.
هشت مارچ برای بسیاری از مردم جهان روز جشن و افتخار است؛ اما برای مهسا و هزاران دختر دیگر در افغانستان، این روز بیشتر یادآور راهی است که هنوز باید طی شود.
شاید امشب مهسا در سکوت اشک بریزد؛ اما داستان او تنها داستان یک دختر نیست، داستان نسلی از دختران است که هنوز رؤیای آموزش، آزادی و آیندهی روشن را در دل دارند.
شاید روزی برسد که وقتی هشت مارچ دوباره فرا میرسد، مهسا و دختران دیگری مانند او بتوانند این روز را نه با حسرت، بلکه با لبخند و امید جشن بگیرند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه