معصومه صالحی: دختری با قلب سبز

رهبران فردا (24)

معصومه، دختر ۱۳ ساله‌ی کابل، نمونه‌ای روشن از شکل‌گیری «رهبری مبتنی بر عاطفه» در میان نسل جدید دختران افغانستان است. گفت‌وگو با او نشان می‌دهد که چگونه عناصر ساده‌ی زندگی روزمره — مانند لبخند، امید و قصه‌گویی — می‌توانند به سازوکارهای واقعی برای تاب‌آوری، اعتمادبه‌نفس و تحول فردی تبدیل شوند.

او در برنامه‌های «امپاورمنت» و «صلح بر روی زمین» درک کرده است که احساس، نقطه‌ی آغاز مسئولیت‌پذیری است؛ و این فهم را در روابط گروهی، قصه‌گویی برای کودکان، و حتی در تعریف آینده‌ی شخصی خود به کار می‌گیرد. معصومه «لبخند» را نه یک واکنش احساسی، بلکه ابزار مؤثر ارتباط و تغییر اجتماعی می‌داند؛ مفهومی که در نظریه‌های معاصر رهبریِ مراقبتی یا Care-Based Leadership نیز دیده می‌شود.

رؤیای او برای جشن رهبری زنانه در بند امیر (۲۰۳۵) نه یک تخیل احساسی، بلکه محصول «تمرین مداوم»، «هدف‌گذاری گروهی» و «بازنمایی آینده» است؛ همان مؤلفه‌هایی که در ادبیات امپاورمنت به عنوان بنیان‌های تغییر پایدار شناخته می‌شوند.

قصه‌ی معصومه، نشان می‌دهد که حتی در شرایط محدودکننده، ظرفیت شکل‌گیری رهبری مبتنی بر مهربانی، تصور مثبت از آینده و هویت جمعی وجود دارد — قلب سبزی که می‌خواهد به رشد خود ادامه دهد.

 

رویش: معصومه جان، سلام. به حلقه‌ی رهبران فردا خوش آمدی.

معصومه: خیلی تشکر استاد.

رویش: به نظرم مروه تو را تحریک کرده یا حس رقابتت بالا آمده و گفتی که مروه که گپ می‌زند، من چرا گپ نزنم.

معصومه: نه، استاد. من با مروه دوست هستم و هرگز رقابت ندارم. نه، استاد من خیلی وقت‌ پیش استاد عارفی را گفته بودم که من می‌خواهم گپ بزنم.

رویش: می‌خواهی چی بگویی؟

معصومه: استاد، شما سوال کنید، من می‌گویم.

رویش: من از خودت پرسان می‌کنم: معصومه کی است؟ معصومه چی وقت به دنیا آمده؟ چند ساله هستی؟ در این سن و سال بخصوص دختران خرد سن چرا این‌قدر زیاد خنده می‌کنید؟ گپ چی است؟ چی دیدید در این دنیایی که دیگران همه ناراحت و افسرده‌اند، شما این‌قدر خندیدن را از کجا گرفتید؟

معصومه: استاد، من در سال ۱۳۹۰ خورشیدی به دنیا آمدم. ۱۳ ساله هستم. در کابل به دنیا آمدم. اگر مکانش را دقیق‌تر بگویم، در شفاخانه‌ی تانگ تیل. خانواده‌ام از نظر مالی یک خانواده‌ی معمولی و متوسط است. استاد، نمی‌دانم که چرا؛ اما وقتی می‌خندم یک حس خیلی خوب به وجود می‌آید و حس می‌کنم که خیلی خوب‌تر دیده می‌شوم وقتی که می‌خندم.

رویش: خیلی کسان می‌گویند که برای این که آدم گریه کند، جگرخون باشد، بخصوص وقتی که دختر باشی، آدم زیاد دلیل دارد که جگرخون باشد، آدم اوقات‌تلخی کند، دلیل زیاد دارد، برای خندیدن دلیل خیلی کم است. تو چی فکر می‌کنی، واقعا دلیل داری برای این که بخندی یا نه خود را فریب می‌دهی و خنده روان هستی؟

معصومه: استاد، فکر می‌کنم که هیچ چیز ارزش این را ندارد که من ناراحت باشم، هیچ چیزی! می‌خندم، شاید خندیدنم دلیلی هم نداشته باشد. چون خندیدن چیزی نیست که حتما باید دلیل داشته باشد. خندیدن یک چیز واجب است که باید هر انسانی همیشه بخندد.

رویش: پس خندیدن را نوعی از زندگی هم می‌بینی؟

معصومه: آری، یک بخشی از زندگی هر انسانی باید باشد که از من هست، از دیگران را نمی‌دانم.

رویش: دیگران تا هنوز تو را گفته که ای دختر کم بخند، چرا این‌قدر زیاد می‌خندی یا نه؟

معصومه: آری، آری. این یک چیز خیلی معمولی است که دیگران مرا زیاد می‌گویند که کم بخند یا مثلا پرسان می‌کنند که تو را چی شده که این‌قدر می‌خندی. من هیچ چیز نمی‌گویم، فقط باز هم می‌خندم. یعنی کوشش نمی‌کنم که زود جدی شوم یا چیز دیگری. فقط می‌خندم. چون فکر می‌کنم وقتی که بخندم، مقبول دیده می‌شوم. در جواب آن‌ها هم این گپ را می‌گویم، ولی خودم احساس می‌کنم که وقتی می‌خندم، خیلی خوش‌حالم.

رویش: از پدر و مادر خود بگو. پدر و مادری که تو را این‌قدر خنده‌رو بار آورده، این‌قدر زندگی را برای تو شاد تعریف کرده، کی هستند؟ درس شان، تحصیل شان، سن و سال شان.

معصومه: از پدرم شروع کنم. نام پدرم رضابخش است. سن و سالش را دقیق نمی‌دانم. شاید حدود 58 ساله باشد. پدرم واقعا – به گفته‌ی ایرانی‌ها- خیلی یک آدم باحال است، خیلی. مثلا وقتی که من یگان باری با ایشان قهر می‌کنم، می‌گویم: «پدر!» باز دوباره می‌گویم: «پدر!»، باز مرا خنده می‌دهد. یعنی نمی‌گذارد که من قهر باشم، ناراحت باشم. همیشه خیلی تشویق می‌کند. پدرم یک حامی خیلی خوب است. مثلا می‌گوید: برو درس بخوان یا وقتی که شرایط سخت‌تر می‌شود، مثلا دیگران سخت‌تر می‌گیرند که نکن، شرایط بد است، نرو، برعکس، پدرم می‌گوید: برو، یک فرصت است، تو باید استفاده کنی. پدرم یک آدم جدی نیست. به این خاطر که خودش لبخندزدن را به من یاد داده است. همیشه می‌خندد، حتا اگر من خیلی عصبانی هم باشم، او می‌خندد. فقط می‌خندد و خندیدن او باعث می‌شود که مثلا من از حالت جدیت بیرون شوم و بخندم. من همیشه نزد پدر خود خیلی راحت هستم. یعنی اصلا احساس می‌کنم که ایشان دوست من است. اگر از شغلش بگویم – دقیق خبر ندارم- قبلا با فرانسوی‌ها در یک پروژه کار می‌کرد. پدرم – به تعبیر بعضی‌ها- یک نیمچه‌ داکتر است. برای دیگران داکتری است که می‌تواند جسما رسیدگی کند، مثلا ما نیاز نداریم که همیشه به داکتر برویم. پدرم خودش دوا می‌آورد، تطبیق می‌کند و می‌گوید این را استفاده کن و هیچ وقتی نشده که دوایی را اشتباه تطبیق کند و برای من پدرم نه تنها یک داکتر جسمی، بلکه یک داکتر روحی است. همیشه حالم را خوب می‌کند.

اگر در مورد مادرم بگویم، مادرم تقریبا شاید حدود 54 یا 55 ساله باشد. مادرم از نظر دیگران شاید یک خانم بی‌سواد باشد، ولی از نظر من خیلی یک آدم روشن‌فکر است. من نمی‌گویم که مادر من خیلی یک مادر مهربان است. من نمی‌گویم که مادر من خیلی یک مادر خوب است، می‌گویم مادر من خیلی یک انسان خوب است. می‌گویم مادر من خیلی یک انسان مهربان است.

رویش: دلیلت برای این که می‌گویی مادرم خیلی یک انسان خوب و مهربان است، چیست؟ به خاطر این که مادر قاعدتا باید خوب باشد، قاعدتا باید مهربان باشد.

معصومه: چون که مثلا رفتار بعضی مادرها فقط با فرزند شان خوب استند، یعنی فقط برای فرزند خود مادر است، ولی مادر من برای کاکاهایم مادری کرده، برای عمه‌هایم مادری کرده و من از زبان دیگران در مورد مادر خود می‌فهمم. وقتی که می‌گویند مثلا مادرت این‌گونه است، هیچ وقت بی‌احترامی‌اش را نکن. قدر مادرت را بفهم. مادرت یکی است، مثل مادرت فقط یکی پیدا می‌شود و من می‌فهمم که مادرم انسان خوبی است، چون نه تنها همراه من، بلکه این‌قدر مردم دیگر هم از او تعریف می‌کند. یعنی حتما انسان خوبی است.

یک ویژگی دیگر پدر و مادرم که خیلی خوب است، هیچ وقت نشده که بالای من یا بالای برادران یا خواهرانم دست بلند کنند. همیشه کوشش می‌کنند که همه مسایل را خیلی زود حل کنند، بدون دعوا و درگیری و خشونت.

رویش: از تحصیلات پدر و مادر خود مشخص نگفتی. پدرت در کجا تا چی سطح درس خوانده است؟ داکتری‌اش مانند داکترهای دوران جهاد، آن‌گونه است که در موئسسات رفته، دوا آورده و بعد داکتر شده یا نه یا دوا فروخته و داکتر شده یا نه راستی داکتر است؟

معصومه: زیادتر از پدرم نمی‌پرسم، فقط پدرم باسواد است، ولی مادرم نه، مادرم می‌تواند یک نامه را بخواند، ولی باسواد نیست. مثلا نمی‌تواند که بنویسد، ولی پدرم باسواد است. می‌تواند بنویسد. من تا حال در مورد داکتری‌اش زیاد تحقیق نکرده‌ام که چرا این‌گونه شده‌است. فقط این‌قدر می‌دانم که قبلا با فرانسوی‌ها در یک پروژه کار می‌کرد و پدرم باسواد است. تا صنف دوازده را درس خوانده است.

رویش: چند خواهر و برادر داری؟ خودت چندمین دختر خانواده‌ای؟

معصومه: پنج خواهر دارم، دو برادر. خودم دختر آخری هم هستم و اولاد آخری هم هستم.

رویش: پس تو را که این‌قدر زیاد دوست دارد، به خاطری که تو آخرین هستی. کدام امتیاز دیگر نداری. شاید حق دیگران را کلا کم کرده باشند، برای تو داده باشند.

معصومه: نه، این‌گونه نیست. مادر و پدرم هیچ وقت بین اولادهای شان تفاوت/ تبعیض قایل نمی‌شوند و مرا هم به خاطر این که مثلا همیشه خیلی خوش‌حالم، خیلی آدم بامزه هستم، همیشه حرف‌های خنده‌دار می‌گویم، از آن خاطر این نیست که تنها مادر و پدرم مرا دوست داشته باشد، کلا خانواده‌ام مرا خیلی دوست دارند. به خاطری که آدمی هستم که همیشه خنده می‌کنم و خوش‌حالم.

رویش: در کدام مکتب درس خواندی؟ خط‌خواندن و خط‌نوشته کردن را در کجا یاد گرفتی؟ این را هم پیش پدر و مادر خود یاد گرفتی یا نه در مکتب رفتی؟

معصومه: نه، من قبل از این که صنف اول بروم، هم الفبا، اعداد را یاد داشتم. الفبای انگلیسی را هم قبلا یاد داشتم. مثلا از خواهرانم کم‌کم پرسان می‌کردم. آن‌ها کم‌کم برای من می‌گفت. بعد از آن اصلا به کودکستان نرفتم و یک‌راست به صنف اول رفتم. در مکتب تمدن – که در ریگریشن هست- تا صنف 5 درس خواندم.

رویش: زمانی که طالبان آمد، حتما صنف 5 بودی.

معصومه: زمانی که طالبان آمد، من صنف 4 بودم.

رویش: طالبان که آمد، چی حس و حال برایت پیش آمد؟ متوجه شدی که دیگر دختران درس خوانده نمی‌توانند یا نه تو را غرض نگرفتند؟

معصومه: استاد، من زمانی که خرد بودم، یعنی همان روزی که دقیقا طالبان آمده بود که خواهرانم زیادتر گریه می‌کردند، خیلی درک نداشتم، ولی درد را احساس می‌کردم. می‌گفتم که این‌ها ناراحت اند. نه این که من آن را در جان خود حس کنم. چون من وقتی صنف ۴ بودم، خرد بودم. یعنی آن‌ها را درک نمی‌توانستم. درک نداشتم، ولی درد داشتم. بعد از آن پسان پسان کمی عادی شده بود. مثلا آن‌ها را ریشخند می‌زدم، می‌گفتم شما دیوانه‌اید، کاش من به جای شما می‌بودم. کاش من همین حالا صنف ۶ می‌بودم تا زود تمام می‌شد. بعد از آن وقتی صنف ۶ شدم، کم‌کم استخوان‌های خودم هم حس کرده بود.

رویش: چی را حس کرد؟ مثلا دختر بودن را حس کرد که دختر هستم یا حس کرد که دختر بودن یک درد است، دختر بودن یک رنج است؟

معصومه: نه، در صنف ۶ که بودم، این را حس کردم که مثلا خیلی بد است که آدم از درس‌خواندن دور باشد. دختر بودن را که من هیچ وقتی نشده که من از دختر بودن خود دل‌زده باشم یا خوشم نیاید یا درد داشته باشم از دختر بودن خود. چون که هیچ کاری به خاطر این نیست که ما دختریم. چون دختر چیز بدی نیست، مثلا حق دارد. این که دیگران حقش را می‌گیرند، بر می‌گردد به خود آن انسان‌ها، نه به دختربودن آن‌ها. هیچ وقت نشده که من بگویم من از دختر بودن خود خسته هستم، کاشکی من بچه می‌بودم. این چیزها را هیچ وقت نگفته‌ام.

رویش: در خانه‌ات با خواهرانت، بخصوص به طور مشخص سر رنج دختر بودن در محیط، در جامعه، هیچ وقت گپ می‌زنید؟

معصومه: استاد، فقط اگر زهرا صالحی را بشناسید، خواهرم است. با ایشان در راه هر دوی ما زیاد بحث می‌کنیم. دقیقا بحث می‌کنیم، این‌گونه نیست که قصه کنیم. من می‌گویم نه، این‌گونه، او می‌گوید نه، این‌گونه. در یک نقطه هر دوی ما در یک نقطه‌ی مشترک می‌رسیم. با دیگر خواهرانم بحث نمی‌کنم. بیشتر همراه زهرا بحث می‌کنم. یعنی همه‌ی ما هم‌نظریم. این که دختر بودن هیچ وقت بد نیست، این که دیگران حق او را می‌گیرند، آن‌ها مقصر هستند. این ذهنیتی که مثلا دختر بودن بد نیست، من از دختر بودن خود راضی‌ هستم، این‌ها را هم پدر و برادرم بیشتر به من فهمانده یا این ذهنیت را در من رشد داده است.

رویش: زمانی که طالبان آمدند، بخصوص که از مکتب رفتن منع شدی، به طور اختصاصی به عنوان یک دختر خودت چی حس و حال داشتی؟ بعد چی کار کردی؟ فقط رفتی و در خانه نشستی، گریستی، زانوی غم در بغل گرفتی یا نه هم‍‌چنان خندیدی، هم‌چنان زندگی را برای خود جاری احساس کردی، فکر کردی که راه بسته نشده، فقط مکتب بسته شده‌است؟

معصومه: نه از خاطری که من آن وقت خیلی خرد بودم، فکر کنم که آن وقت صنف ۶ بودم و ۱۱ یا ۱۲ ساله بودم، من کلا در صنف اول تا ۵ خیلی برای مکتب رفتن شوق نداشتم. خیلی دختر لایقی هم نبودم. بعد وقتی که صنف ۶ شدم، مکتب خود را هم تغییر دادم، یک‌بارگی کلا تغییر کردم. این آدم دیگری شده بودم. خیلی تغییر کرده بودم. خیلی اجتماعی شده بودم. یعنی خیلی تغییر کرده بودم. بعد از آن خیلی ناراحت بودم. تمام گپ‌هایی را که به خواهرانم می‌گفتم، آن روز در رخم می‌آمدند. مثلا می‌گفتم که کاشکی که من صنف ۶ می‌بودم، می‌گفتم خدایا! کاشکی یک سال دیگر هم وقت داشته باشم که به مکتب بروم. کاشکی حداقل من امسال صنف ۶ می‌بودم. فقط می‌گفتم: کاشکی… کاشکی…. و آن روز دقیقا به یادم هست که من دیگر به مکتب نرفتم. من حتا در زندگی این‌قدر امیدوار بودم که آمادگی صنف ۷ را هم در زمستان خوانده بودم. بعد وقتی که سال دیگری رسید، یک روز برادرم و خواهرانم طرف مکتب رفتند، مرا هم زیاد گفتند که اگر زیاد دلت تنگ شده، بیا به مکتب برو. روز اول هم است، شاید سرت سخت بخورد. من خنده می‌کردم، می‌گفتم: نه، چرا سرم سخت بخورد، من بعد از ظهر تفریح می‌روم، فلان کار را انجام می‌دهم. آن‌ها هم راضی شده بودند. آن‌ها رفتند. من به مادرم گفتم که من می‌روم و کمی استراحت می‌کنم. مادرم گفت: برو. در اتاق دیگر رفتم، از پشت پنجره آن‌ها را دیدم که به مکتب می‌روند، خودم دقیقا تا چاشت/ ظهر در پیش تاقچه نشستم و گریه کردم. خیلی گریه کردم. یعنی کلا تغییر کرده بودم، یعنی در مدت یک سال خیلی تغییر کرده بودم. این‌گونه نشد که من ادامه دهم. کلا تغییر کرده بودم و حس خیلی بدی داشتم.

رویش: پیش از تو زهرا از مکتب منع شده بود، پیش از تو خواهران دیگرت از مکتب و دانشگاه منع شده بودند. تجربه‌ی تو، تجربه‌ی تازه نبود. چرا باید در پیش پنجره بنشینی و گریه کنی؟ دیده بودی که این شتر در دم دروازه‌ی هر دختری می‌خوابد و حال فعلا آمده و نوبت به معصومه رسیده است. چرا باید به اصطلاح انگلیسی‌ها Surprise شده باشی؟

معصومه: چون وقتی که آن‌ها از درس‌خواندن منع شدند، من خرد بودم. اصلا درک نمی‌توانستم، هیچ حس نمی‌توانستم و یک مثال است، می‌گویند: «روز بد وقتی سر خودت بیاید، خوب‌تر می‌فهمی » و آن روز وقتی سر خودم آمد، من خوب‌تر درک کردم.

رویش: زهرا بود، به جای این که در پیش کلکین نشسته بودی، یک بار در یادت می‌آمد که زهرا قبل از من همین درد را کشیده بود، بگذار از زهرا بپرسم که چی رقم و چی حادثه بوده؟

معصومه: استاد، دقیقا آن روز زهرا به مکتب می‌رفت. او استاد آمادگی بود، او هم همراه دیگران می‌رفت. آن‌ها زیاد پافشاری کردند که بیا برویم، ما می‌دانیم که امروز خیلی حالت بد می‌شود. من خنده کردم، گفتم: نه، حالم بد نمی‌شود. زهرا رفته بود. من دیگر پرسان نکردم. چون می‌فهمیدم که این‌گونه می‌شود. یعنی می‌فهمیدم، ولی این که آن را دقیقا از عمق قلب حس کنم، آن روز، روزش بود.

رویش: خیلی خوب. چی وقت با کلستر ایجوکیشن آشنا شدی؟ چی وقت آمدی و در کلاس‌های کلستر ایجوکیشن شامل شدی؟

معصومه: دقیقا همین امسال، در اولین روز آغاز سال، من آمدم و آن هم از زهرا خبر شدم. قبلا خبر شده بودم. با وجودی این که وقتی خانواده‌ام می ‌گفت که برو انگلیسی بخوان، برو مدرسه بخوان، من خیلی واکنش شدید نشان می‌دادم. می‌گفتم که نمی‌خواهم، دلم نمی‌خواهد، هیچ چیز دلم نمی‌خواهد، فقط اگر مرا در مکتب در صنف ۷ برده می‌توانید، ببرید. من به مدرسه نمی‌روم، من انگلیسی نمی‌خوانم. آن‌ها می‌گفتند که هیچ نخوان، خودت ضرر می‌کنی. این چیزها را می‌گفت، مثلا گاهی اوقات پدر و مادرم به مهربانی می‌گفت که خودت ضرر می‌کنی، ولی باز هم شاید درک می‌کردند، شاید می‌فهمیدند که من چی می‌کشم. از آن خاطر شاید به من کار نمی‌گرفتند، می‌گفتند که شاید یک روز خودم در یک چیز علاقه‌مند شوم، خودم بخواهم بروم. بعد در کلستر ایجوکیشن رفتم.

زهرا قصه می‌کرد که دوستم گفته. این‌گونه جای است. من با وجودی این که به آن‌ها خیلی واکنش‌های شدید نشان می‌دادم، وقتی نام مکتب نخبگان بامیکا را شنیدم، کمی فکرم تغییر کرد. گفتم یک بار می‌روم، چون که این مدرسه نیست، می‌روم، ببینم که چی می‌شود. بعد آمدم و خیلی برایم خوب بود، خیلی!

رویش: چی چیز خوب بود؟ مثلا روز اولی که در کلستر ایجوکیشن آمدی، در حلقه‌ی دختران شامل شدی، یک فضای متفاوت‌تر را دیدی، چی چیزی در تو جالب و تازه بود؟

معصومه: روز اول خیلی برایم یک چیز جدید نبود. چون روز اول، آن زمان صنف‌ها دقیقا منظم نشده بود، بی‌نظمی بود. حتا ما با دخترانی که قبلا درس خوانده بود و کلستر دوم شده بودند، ما با آن‌ها یک‌جای بودیم، آن روز دقیقا جور نشده بود، باز استاد درس‌های دیگر را می‌داد. یعنی از اول شروع نمی‌کرد، کاملا یک درس دیگر می‌داد، از نصف کتاب بود. بعد درس‌هایش هم خیلی برایم خوب نبود، ولی این که این‌قدر دختر زیاد امید دارد، این برایم خیلی خوب بود. مثلا در صنف ما خیلی نفر زیاد بود. باز می‌گفتم که در صنف ما این‌قدر نفر است، خدا داند که در تمام کلستر چقدر نفر است. یعنی چیزی که روز اول برایم خیلی خوب بود، امید و شوقی بود که هنوز برای دختران وجود داشت.

رویش: در یکی از نوشته‌هایت خواندم که روز اول که برایت پیشنهاد شد که در کلستر ایجوکیشن برو، در بخوان، قلب و منطقت هر دو می‌گفتند که «برو». منظورت چی بود؟

معصومه: منظورم این بود که هم خوش‌حال بودم، هم وقتی فکر می‌کردم، می‌گفتم که این منطقی است، مدرسه رفتن برای من ساخته نشده، من نمی‌توانم به مدرسه بروم. انگلیسی که اصلا دلم نمی‌خواهد که بروم، ولی این‌جا می‌روم. هم وقتی که فکر می‌کردم که شاید خوب باشد، مثلا صنف 7 را درس می‌دهد، فزیک، کیمیا و … هم از نظر خودم منطقی می‌آمد و هم خیلی خوش‌حال بودم.

رویش: از خاطره‌ی خود در صنف امپاورمنت بگو. در این برنامه‌، در تمرین‌هایش چی قسم آشنا شدی؟ اولین روزی که داخل صنف امپاورمنت شدی، برایت چی حس تازه پیدا شد؟

معصومه: من روزهای اول امپاورمنت یکی دو روزی آمدم، چون من انگلیسی را خیلی خوب بلد نیستم، کلا کنفرانس بود و مهمان بود، انگلیسی صحبت می‌شد. خیلی برایم خسته‌کننده بود. من فکر می‌کردم که کلا امپاورمنت این‌گونه انگلیسی پیش می‌رود و مهمان است. یعنی از درس‌های امپاورمنت زیاد خبر نداشتم که مثلا در امپاورمنت درس هم است. فقط می‌گفتم که در امپاورمنت مهمان می‌آید و انگلیسی گپ می‌زند و تمام. خیلی برایم خسته‌کننده تمام می‌شد. مثلا می‌گفتم که کاش تمام شود که در خانه بروم و بخوابم. بعد از آن یک مدتی آمدم، باز گفتم که من دیگر نمی‌آیم. چون من نازدانه بودم. به نظر خود می‌گفتم که من باید خواب کنم، نباید که مرا یخ کند. بعد از آن یک روز استاد عارفی در صنف ما آمد و گفت که فصل دوم درس‌های امپاورمنت از سر شروع می‌شود، هرکس که می‌خواهد بیاید. باز وقتی دیدم که یک شروع است، یک چیز تازه است، دوباره است، از سر است، گفتم من باید یک بار بروم و شانسم را امتحان کنم. بعد از آن آمدم. اولین درس انگیزه بود. خیلی خوب بود. باز وقتی که فهمیدم که امپاورمنت تنها یک صنف انگلیسی نیست، مثلا در آن‌جا استاد در مورد انگیزه، رویا و … گپ می‌زند، این‌ها یک درس است، باز من به امپاورمنت دل‌گرم شدم.

رویش: کدام جمله از درس‌های امپاورمنت اولین بار در قلبت جای گرفت و تو را به خود مصروف کرد؟

معصومه: جمله نه، ولی موضوع خشونت. مثلا «خشونت کردن بد است». این‌ها اول در قلبم جای گرفت یا این که مثلا وقتی ما رویا داریم، رویا یک چیزی است که واقعیت است، نه تخیل. من قبلا مثلا یک چیزی را که می‌خواستم، می‌گفتم که این یک رویا است و من شاید خیلی زمان‌ها به این نرسم، ولی بعد از این که در امپاورمنت آمدم، یعنی فهمیدم که رویا یک تخیل نیست، رویا یک چیز واقعی است.

رویش: چی چیز باعث شد که امپاورمنت را یک درس نه، بلکه یک راهی برای زندگی بنگری؟ همان‌گونه که امپاورمنت تو را با زندگی زیبا آشنا می‌کند، به معنای واقعی کلمه حس کنی که راهی برای زندگی زیبا در این‌جا است؟

معصومه: همین که مثلا در رفتار خود تغییر می‌دیدم، واقعا تغییر می‌دیدم. مثلا وقتی در کوچه می‌رفتم، وقتی دو نفر همراه یک‌دیگر خود دعوا می‌کرد، من نمی‌توانستم که بگویم شما جنگ نکنید. چون اگر می‌گفتم، می‌گفت که تو را چی غرض. تا جایی که یک روز همراه زهرا، هر دو تای ما، می‌رفتیم، یک مادر بود خیلی همراه بچه‌ی خود بدرفتاری می‌کرد. می‌زد، می‌گفت: «تو را نگفتم که در سرک نرو! تو را نگفتم در سرک نرو!» بعد ما گفتیم که نکن، این کودک است. اصلا نمی‌فهمد که چی می‌گویی. باز گفت: «برو، برو، برو، تو را چی غرض؟»، ولی کوشش کردم که کم کم در رفتار خود تغییر بیاورم و من نمی‌توانم که دیگران را تغییر بدهم، ولی نظر به رفتاری که خودم دارم، می‌توانم که دیگران را تغییر بدهم. این که بیایم، مستقیما رفتار دیگران را تغییر بدهم، نه.

رویش: شنیدم که در جایی گفتی که امپاورمنت تو را از درون انسان‌تر کرده است. منظورت چی است؟ این تعبیر چی حس را در تو نشان می‌دهد؟

معصومه: مثلا قبلا هم لبخند می‌زدم، ولی در امپاورمنت فهمیدم که هر لحظه باید لبخند بزنم. یعنی لبخند زدن خیلی چیز خوبی است و در امپاورمنت فهمیدم که این یک خواسته‌ی من است که اگر یک روز رهبر شدم، انسان‌ها نباید به عنوان یک نیاز برای هم‌دیگر شان باشند، فقط به عنوان یک نیاز به هم‌دیگر خود نگاه کنند، مثلا من دکاندار را بگویم که چون که دکاندار است، باید باشد. نه، چون که انسان است، باید با هم خوب باشیم. مثلا مادر خود را بگویم که چون که مرا بزرگ کرده است، باید احترامش را کنم، تمام، نه، مادر چون یک انسان است، تو باید او را دوست داشته باشی. یک استاد که تو را درس می‌دهد، چون یک انسان است، باید او را دوست داشته باشی و این بود که من فهمیدم که باید در واقع انسانیت را در هرکس ببینم، نه این که مثلا نیازی که من به او دارم، از آن بهتر است که انسانیتش را ببینم و وقتی دیگران را تصور می‌کنی، خودت هم انسان می‌شوی.

رویش: سوال‌هایی را که دارم، بیشتر از همین یادداشت‌هایی است که برایم روان کردی یا از تو گرفتم که احساس می‌کنم و دوست دارم این‌ها را از تو پرسان کنم که اساسا منظورت از این‌ها چی است. مثلا گفتی که بعضی از حرف‌ها را از کتاب یاد نمی‌گیری؛ اما از یک تجربه یا جلسه‌ی امپاورمنت یاد می‌گیری. منظورت چی است؟ مثلا واقعا چی چیزی است که تو از کتاب یاد نمی‌گیری؛ اما در تجربه و تمرین امپاورمنتی آن را یاد می‌گیری؟

معصومه: منظورم از آن جمله این بود که مثلا چون که در امپاورمنت همه چیز به عنوان یک واقعیت، به عنوان یک مثالی که هر روز تو با آن سر و کار داری، گفته می‌شود، بیشتر برای آدم ساده‌تر است. منظورم از آن جمله این بود که من بیشتر از درس‌های امپاورمنت، بعضی حرف‌های شما که مثلا بیرون از درس است، یگان وقت می‌گویید، خیلی برایم خوب است. خیلی خوش دارم. مثلا خشونت تا حال درسش نشده که دقیقا درس بدهید، در بین بعضی حرف‌ها گفته شده که خیلی برای من تأثیرگذار بوده و هم خیلی خوب.

رویش: از تجربه‌ی گروه‌سازی امپاورمنتی بگو. یکی از تمرین‌های مهم شما هم است. شما چطور تصمیم گرفتید که تیم امپاورمنتی جور کنید؟ و بخصوص خودت به عنوان یک دختر خردسال، چطور شوقت آمد که گروه‌سازی کنی یا عضو یک گروه شوی؟

معصومه: آن زمان‌ها، حتا اگر بگویم، وقتی که ما تیم جور می‌کردیم، ذهنم از حالا هم بهتر بود. در واقع یک چند کودک بودیم. مثلا من گفتم که دیگران گروه جور می‌کنند، ما هم گروه جور کنیم. حداقل اگر فایده نکردیم، ضرر نمی‌کنیم. کلا به فایده و ضرر خود می‌سنجیدیم، تمام. بعد از آن گفتیم که اگر فایده نکردیم، ضرر هم نمی‌کنیم. چون دوست داشتم. وقتی آدم دوست داشته باشد، گروه جور کردن یک چیز آسان است، ولی اگر دوست نداشته باشی، دنبال این بگردی که یک آدم مورد اعتماد پیدا کنی که باید این‌گونه باشد، این‌ ویژگی را داشته باشد، ولی نه، من چون دوست داشتم، از قبل 4 نفر بودیم، یک نفر دیگر را هم پیدا کردیم، 5 نفر شدیم. باز کم کم هر کدام ما اول نشستیم و درباره‌ی خود ما گپ زدیم. اول باید خیلی خوب همراه یک‌دیگر خود آشنا می‌شدیم. با وجودی این که دوست بودیم. باز قصه کردیم، از علایق یک‌دیگر خود گفتیم. از هم پرسیدیم که تو چی را بیشتر می‌خواهی. تا این که یک دوستم گفت که من در مکتب دولتی درس خوانده‌ام. همیشه دوست داشتم که قصه بخوانم، نمی‌توانستم و خیلی وقت‌ها ما استاد نداشتیم… و من او را درک کردم. او گپ می‌زد، من او را درک می‌کردم. باز ایده جور کردیم. گفتم: بیا در مکتب‌های دولتی برویم، قصه بخوانیم. هم خوبست که آن‌ها استاد ندارند، بیکار نمی‌مانند و هم اکثر کودکان در قصه‌گویی خیلی شوق دارند. ما برعلاوه‌ی این که در آن‌جا قصه می‌گوییم، خود کتاب داستان را هم بیشتر به عنوان یک بحث برای آن‌ها می‌گوییم. آن‌ها خیلی دلچسپ این کار می‌شوند و همین چیزها بود که ما بیشتر به تیم وابسته‌تر شدیم و خیلی به تیم علاقه‌مند شدیم.

رویش: از این تجربه‌ی شما پسان‌تر یک مقدار زیادتر پرسان می‌کنم. حالا فعلا خودت بگو که در تیم نقشی که بازی می‌کنی، بیشتر این است که فکر می‌دهی، انگیزه می‌دهی، مدیریت می‌کنی، در درون تیم چی کار می‌کنی؟

معصومه: تا جایی که خودم فکر می‌کنم، خودم هر سه این کار را می‌کنم. هم مدیریت می‌کنم که با مدیریت همه‌ی ما همراه می‌شود، همه‌ی ما مدیریت می‌کنیم. فکر خیلی می‌دهم، مثلا ایده می‌دهم. خیلی فکر می‌دهم و انگیزه‌ام که ماشاءالله خیلی زیاد است. اصلا واقعا هیچ وقت کم نمی‌آورم. حتا در بدترین شرایط خیلی کوشش می‌کنم که انگیزه بدهم، می‌گویم می‌شود، خیرست. حداقل اگر این‌گونه نشد، به جایش این‌گونه می‌شود. این برای من خیلی خوب است. به نظر خودم بیشتر تیم را انگیزه می‌دهم و تا فعلا مدیریت می‌کنم.

رویش: معمولا یک ایده را که درون خود پرورش می‌دهید و انتخاب می‌کنید، چی کار می‌کنید؟ فرض کنید که 5 نفر، هر کدام شما با یک ایده می‌آیید که این کار را انجام دهیم. بعد شما چی قسمی به توافق می‌رسید که یک ایده را انتخاب کنید و بعد همان را جزئی از برنامه‌ی عمل خود قرار دهید؟

معصومه: چون ما قبل از این که تیم خود را تشکیل دهیم، چند قانون وضع کرده بودیم. این که مثلا هرکس ایده‌اش خوب بود، خوب است. به این معنا نیست که اگر ایده‌ی تو ضعیف‌تر بود، آن ایده قبول نمی‌شود، تو قهر کنی یا مثلا در گروه این چیزها نیست. بعد آن‌ها قبول کردند. چیزی که باعث این می‌شود که ما در گروه خود تفاهم داشته باشیم، این است که ایده‌های هم‌دیگر خود را ترکیب می‌کنیم.

رویش: بعد از دو سه ایده، یک ایده می‌سازید و آن را عملی می‌کنید؟

معصومه: بلی، دقیقا مثل خود ما که از پنج قدرت، یک قدرت می‌سازیم، از پنج ایده هم یک ایده می‌سازیم که خیلی قوی‌تر شویم.

رویش: آفرین! چرا فکر می‌کنی که تیم شما یک تیم موفق است، در حالی که خود تان هنوز هم خیلی خردسال، خیلی نوجوان هستید، البته در مقایسه با تیم‌های دیگر؟

معصومه: چون که مثلا فکر می‌کنم نظر به خردسالی خود، خیلی خوب پیش می‌رویم، خیلی خوب مدیریت می‌کنیم و خیلی تیم ما منسجم است. از این خاطر، یکی این که در تیم خود خیلی صمیمیت داریم، واقعا خیلی. یعنی یک کلمه‌ای به نام جدیت در تیم ما تقریبا هیچ کار نمی‌دهد. خیلی صمیمی پیش می‌رویم.

رویش: اگر خواسته باشی که تیم خود را به یک چیزی تشبیه کنی، آن چیست؟

معصومه: یک خانواده‌ی خیلی خوش‌بخت.

رویش: سخت‌ترین لحظه‌ای که تیم تان تا حال تجربه کرده، چی بوده؟ تا حال بوده که مثلا یک حالتی آمده باشد که با یک چالش یا آزمون سختی رو به رو شده باشید؟ بعد چی قسم از آن عبور کردید؟

معصومه: چالش خیلی خیلی سخت، نه. مثلا ما یک ذره زیاده‌خواه هستیم، مثلا در یک کاری کمی که می‌کنیم، در آن اکتفا نمی‌کنیم، می‌گوییم که باید از این زیادتر باشد، از این هم زیاد باشد. مثلا باید این کارها را کنیم، این کارها را کنیم. یعنی در چیزهای کم قانع نمی‌شویم. می‌گوییم که باید کارهای بیشتری انجام دهیم. از آن خاطر یک وقتی بود، این یک مشکل دیگر است، مثلا یک وقتی یکی از اعضای گروه ما کلا غیرحاضر بود، یک دیگرش هم گفت که من می‌روم. بعد از آن سه نفره خیلی به مشکل کارهای خود را به پیش می‌بردیم، خیلی با مشکل.

همان وقتی که مهمان‌های کلستر می‌آمد، ما خیلی شوق داشتیم، می‌گفتیم که ما باید یک کاری را انجام دهیم. اصلا امکان ندارد که ما یک کار نکنیم. بعد سر خود ما خیلی فشار آوردیم. تا حدی فشار آوردیم که همه‌ی ما نشستیم و گریه کردیم. باز من گفتم که بیایید، بنشینیم گریه کنیم. خیر است، فرق ندارد، همه‌ی ما گریه کنیم، مقصد گریه کنیم. شاید این مشکلات کم‌کم از سر ما کم شود یا به خودی یک ایده در ذهن ما بیاید که همین کار را هم کردیم. همه‌ی ما نشستیم، گریه کردیم، گریه کردیم، یک ایده‌ی قشنگ در یاد ما آمد.

رویش: حالا شما بین گریه و خنده چگونه تناسب ایجاد می‌کنید؟ گاهی خنده می‌کنید، گاهی گریه می‌کنید، ولی از درون گریه و خنده راه حل پیدا می‌کنید؟

معصومه: نمی‌دانم، چون که نه گریه کردن دست خود ماست، نه خنده کردن. فقط همین تصمیمش که چی وقت بگیریم، دست ماست. مثلا بعضی اوقات این برنامه را هم داریم. مثلا خیلی دل ما پر می‌شود. می‌گوییم بیایید امروز همه‌ی ما گریه می‌کنیم. گریه می‌کنیم، گریه می‌کنیم، باز به نظر من دلیل این خنده‌ها همین گریه‌هایی است که در دل نمی‌ماند. چون اگر گریه نکنیم، خنده هم نمی‌توانیم. باید گریه کنی که مشکلات درونی تو حل شود، مشکلات درونی تو در قالب اشک از چشمانت بیرون شود و این باعث شود که تو همیشه خنده کنی و گریه تبدیل به یک نفرت، حسد در دلت نماند و به خنده تبدیل شود.

رویش: در امپاورمنت گفته می‌شود که در حقیقت وجه تمایز انسان همین است که هر عملی را که انجام می‌دهد، هر کنشی را که می‌کند، آگاهانه و ارادی است. خندیدن و گریستن هم بخشی از آن است. دیگران ممکن است که بخندند، بگریند، ولی نفهمند که چرا من خنده می‌کنم، چرا گریه می‌کنم؛ اما شما ارادی، آگاهانه تصمیم می‌گیرید که بخندید، تصمیم می‌گیرید که بگریید. این را در همین چوکات، در همین چارچوب امپاورمنتی هم تا هنوز در بین خود بحث کردید، گفتید که ما آگاهانه خنده می‌کنیم، آگاهانه گریه می‌کنیم؟

معصومه: نه، آن‌گونه سرش زیاد بحث نکردیم، ولی گریه که می‌کنیم، منظور ما این است که دل هر کدام ما پر است. ما فقط وقتش را معین می‌کنیم. با هم قشنگ می‌نشینیم، بعضی اوقات من از خانه‌ی خود یک پتو می‌آورم، دور هم می‌پیچانیم، گریه می‌کنیم و گریه می‌کنیم. سر آن تا حال بحث نکردیم.

رویش: حالا از بین کارهایی که تا حال انجام دادید، چون شما تا حال کارهای زیادی کردید، با هم قصه‌گویی کردید، یوگا تمرین می‌کنید، رمان نوشته می‌کنید، ممکن است که کارهای دیگری هم داشته باشید، کدام یک از این‌ها در دلت به عنوان معصومه نزدیک‌تر است؟ و احساس می‌کنی که همین کاری را که انجام می‌دهی، با تمام وجود خود انجام می‌دهی؟

معصومه: من دوتایش را خیلی زیادتر خوش دارم: یکی همین قصه‌گویی است که باعث می‌شود که ارتباط ما با دیگران خوب شود و خیلی چیزهای خوبی را که خودم خوش دارم، برای دیگران هم فهمانده بتوانم و دیگر همین رمان نوشتن است که خیلی چیزهایی که مثلا من می‌خواستم که در کودکی‌ام داشته باشم یا دوستانم که وقتی کودک بودند، می‌خواستند که داشته باشند، آن را در داخل رمان می‌نویسیم، خیلی قشنگ است. مثلا همین فکرهایی که می‌کنیم، چیزهایی نیست که مثلا آن را از روی یک کتاب نوشته کنیم یا منطقا به آن فکر کنیم، هر چیزی که در رمان می‌نویسیم، از قلب ما بیرون می‌شوند.

رویش: حالا یکی از رمان‌هایی که شما روی دست دارید، رمان صفورا است. ایده‌ی این از کی بود؟ از خودت بود یا از تیم شما بود؟ چی وقت این را شروع کردید؟

معصومه: ایده‌ی این از این‌جا شروع شد که وقتی که من برای اولین بار گفتم که به نظر من نویسندگی من خیلی خوب است، باز آن‌ها گفتند که نویسندگی ما هم خیلی خوب است. من گفتم که از من هم خوب است. پس گفتیم که بیایید همین‌گونه که همه‌ی ما یک‌جا شدیم، یک کار بهتر را انجام می‌دهیم، نویسندگی را هم یک‌جای انجام دهیم، شاید بهتر انجام دهیم. من گفتم که بیایید رمان بنویسیم و نام و نوع نوشتن رمان را با هم‌دیگر تصمیم گرفتیم. یک روز آهنگ داود سرخوش به نام «صفورا» را در عین رمان نوشتن گوش می‌دادیم که یک بار یکی از دوستان ما جیغ زد، گفت بیایید نام دختر را صفورا بگذاریم. تقریبا تمام کارهای ما به صورت ترکیبی انجام می‌شود. یعنی کل ما به صورت هم‌زمان آن را ترکیب می‌کنیم.

رویش: جالب است. یکی از تمرین‌های بسیار قشنگی که شما در امپاورمنت دارید، همان اکشن دوم (Oneness) یا یگانگی و یک پارچگی است. در آن‌جا شما پنج نفر را به یک نفر تبدیل می‌کنید، در واقع پنج نفر مثل یک نفر عمل می‌کند. رمان گروهی نوشتن یک تجربه‌ی کاملا جدید است که شما روی دست گرفتید. امکان دارد که پنج نفر تصمیم بگیرد که یک رمان بنویسند؟

معصومه: آری، چون که ما مثلا در اول هم در این هراس بودیم که اگر این‌گونه شود، چی، ولی حالا این‌قدر آن رمان را قشنگ نوشته کردیم که – البته تمام هم نشده- هر روز که می‌آییم، چند وقت شده که اصلا رمان نوشته نمی‌کنیم. رمان را می‌آوریم، تا آن‌جا که نوشته کرده‌ایم، هر روز می‌خوانیم. از اول می‌خوانیم. از اول می‌خوانیم تا همان جایی که نوشته کردیم، از اول می‌خوانیم تا همان جایی که نوشته کردیم. خیلی برای خود ما قشنگ است. چون که در اول در این فکر بودیم که شاید خراب نوشته کنیم، چون پنج نفر سر یک کار هم‌زمان کار کند، آن مثل رهبری نیست که مثلا یک بار این نفر در دست گیرد، بار دیگر این. همان لحظه‌ای که می‌نویسیم، پنج نفر هم‌زمان نظر می‌دهند که چگونه این را جمع‌آوری کنیم، ترکیبش خیلی سخت است، ولی حالا که می‌بینیم، شده. تا جایی که ما نوشته کردیم، شده.

رویش: برویم به قصه‌گویی شما، در مکتب امید سبز می‌روید و برای کودکان قصه می‌گویید. چطور فکر کردید که این یک کار خوبی است، یک کار مفیدی است که شما روی دست بگیرید و از این یکی از تمرین‌های خوبی امپاورمنتی خود را داشته باشید؟

معصومه: استاد، از جایی که – من پیشتر هم گفتم- دوست گفت که من در مکتب دولتی درس می‌خواندم. خیلی شوق داشتم که کتاب قصه بخوانم، ولی نه کتابی بود که بخوانم، نه کسی بود که برایم بخواند. وقتی صنف اول بودم، من خوانده نمی‌توانستم و همان معیارش را نداشتم که من کتاب قصه را بخوانم. هم‌چنان خیلی ساعت‌های خالی زیادی داشتیم. استادان نمی‌آمدند، مثلا می‌نشستیم، ناحق ناحق با یک‌دیگر خود خنده می‌کردیم- خنده نه، کارهای ناحق ناحق می‌کردیم- شاید به نظر آن‌ها ناحق می‌آمد، ولی هیچ کاری ناحق نیست، وقتی پای خنده در میان باشد، هیچ کاری ناحق نیست. کتاب‌خواندن خیلی خوب‌تر از آن کارهایی است که ما در داخل صنف می‌کردیم. بعد از آن من گفتم که بیایید همین کار را انجام دهیم. وقتی که تو خوشت نمی‌آمد، شاید هزاران نفر دیگر هم باشد که از همان کار خوش شان نیاید: بیکار در صنف بنشیند یا خیلی به قصه‌خواندن علاقه دارد، ولی نمی‌تواند بخواند. باز تحقیق کردیم، تحقیق کردیم. رفتیم و مکتب نسوان امیدسبز را پیدا کردیم. بعد از آن آن‌جا برای شاگردان صنف‌های اول، دو و سه‌ی شان قصه می‌خوانیم که همراه می‌شود با توضیحات خیلی زیادی از کتاب. مثلا کتاب را خیلی زود می‌خوانیم، فشرده خیلی زود. بعد خود ما بیشتر در قالب مثال توضیح می‌دهیم. با زبان خیلی ساده، با زبان خیلی ساده گپ می‌زنیم که آن‌ها بیشتر بفهمند.

رویش: واکنش کودکان در این قصه‌هایی که شما می‌گویید، چیست؟ کودکان با شما همراهی می‌کنند، در فهمش، در هیجانش یا نه خیلی سرد برخورد می‌کنند؟

معصومه: نه، آن‌ها خیلی خوش‌حال اند، خیلی. تا جایی که در مکتب‌های دولتی، مثل همان شازده‌ کوچولو، کتاب شازده کوچولو قسمی بود که اطفال، مثلا یک گپ خیلی قشنگ می‌زد، ولی بزرگان به آن خیلی توجه نمی‌کرد. در مکتب دولتی هم همان‌گونه است، مثلا شاگردان خیلی فکرهای قوی‌ای دارند، خیلی فکرهای خوب، ولی استادان به آن توجه نمی‌کنند. بعد از آن حتا من یک روز پرسان کردم که شما چرا ما را این‌قدر خوش دارید. خیلی ما را خوش دارند. مثلا در قالب یک شوخی که با قهر بود، گفتم «شما چرا ما را خوش دارید؟» گفت: استاد، شما همیشه گپ‌های ما را گوش می‌کنید. گپ‌های ما را گوش می‌کنید، از همان خاطر ما شما را خوش داریم. بعد از آن، قبل از این که کتاب را برای شان بخوانم، در مورد محتوای آن کتاب از آن‌ها می‌پرسم. مثلا می‌گویم که این به نظر تو چگونه است، این چی رقم است. بعد او جواب می‎دهد. خیلی راحت تمام افکار خود را پیش من می‌ریزد و خیلی خوش‌حال کننده است.

رویش: در برنامه‌ی قصه‌گویی چند نفر می‌روید اشتراک می‌کنید یا تنها خودت یک نفره می‌روی؟

معصومه: نه استاد، اول که ما یک گروه پنج نفره نیستیم، یک گروه شش نفره هستیم که یک سری تصادف‌ها پیش آمد که ما شش نفر شدیم. مثلا یک زمان چهار نفر بودیم که هم‌زمان دو نفر در گروه ما درخواست داد و من نتوانستم که هیچ کدام شان را رد کنم. گفتم بیایید خیر است، یکی را اضافه می‌گیریم. حالا به گفته‌ی خود ما جور می‌آییم. باز به صورت نوبتی می‌رویم. مثلا ما هر روز در هفته را نمی‌رویم، فقط سه روز در هفته می‌رویم یا دو روز در هفته می‌رویم. تایمش مشخص نیست، آن‌ها خود شان تایم می‌دهند. مثلا می‌گویند که امروز در این ساعت‌ها، این استادان نمی‌آیند، این ساعت‌های شان خالی اند، بیایید. من هر روز می‌روم، چون که من به عنوان کسی که تجربه دارم، آن‌ها خود شان این پیشنهاد را داد. گفت تو تجربه داری، تو هر روز برو. مثلا در یک صنف تو قصه بگوی، یکی گوش می‌دهد، بعد در صنف دیگر او کم‌کم از تو الهام بگیرد، برود و درس بدهد و در صورت نوبتی می‌رویم، کلا همه‌ی ما می‌رویم.

رویش: حالا هزاره‌ها می‌گویند که «چراغی که در خانه بسوزد، در مسجد حرام است». شما خود تان هم کلستر دارید، مکتب دارید، چرا در مکتب خود تان همین قصه‌گویی را نمی‌کنید که از این‌جا هی میدان و طی میدان تا در بغل کوه را  در مکتب امید سبز می‌روید؟

معصومه: فکر می‌کنم که در مکتب ما نیاز نیست. آن‌ها برای اطفال کتاب قصه دارند. کتاب‌خانه دارند. می‌آیند و قشنگ می‌خوانند. اصلا نیاز ندارد. ما باید با کسانی کمک کنیم که واقعا به ما نیاز دارند. آن‌ها نیاز دارند، آن‌ها کتاب‌خانه ندارند و نمی‌تواند و در این‌جا استادان به آن‌ها خیلی توجه می‌کنند. کتاب قصه در تقسیم اوقات شان یک بخش جداگانه است. می‌خوانند و خیلی خوب اند، ولی آن‌ها نه، آن‌ها این‌قدر شوق دارند که باوجودی که کم‌کم شوق از آن‌ها گرفته شده که قصه را چی می‌کنی، استادان شان گفته اند. حالی آن‌ها خیلی خوش‌حال هستند. استاد، ما خیلی کتاب قصه را خوش داریم. استاد، فلان کتاب را بیار. بعضی اوقات فرمایش هم می‌دهند و من فکر می‌کنم که آن‌ها نیاز دارند که ما آن‌جا رفتیم.

رویش: یک ایده‌ی دیگر دارید «دستاورد دو هفته یک بار» این چی است؟ این محفل‌هایی که در این‌جا برگزار می‌کنید. این ایده را چی قسم پرورش دادید؟ سر شما چی تأثیر گذاشته؟

معصومه: مثلا ما چی کار می‌کنیم، دو هفته یک بار یا بعضی وقت‌ها سه هفته یک بار، حالا فرصتش پیش می‌آید، روزهای جمعه در خانه‌ی یک ما جمع می‌شویم، بدون کدام دلیلی که یک دلیل خاص داشته باشد، می‌آییم و با هم می‌نشینیم، حقیقت و جرأت بازی می‌کنیم، می‌خوریم، قصه می‌کنیم. برای خود ما وقت می‌گذاریم. مثل این که ما دو سه هفته شده که ما پی هم کار گروهی کردیم یا درس خواندیم یا امتحان داشتیم، خسته شدیم. حالا این جمعه باید خوب حسابی خوش بگذرانیم. این از آن خاطر است.

رویش: نام آن را «دو هفته یک بار» گذاشتید؟

معصومه: آری، آن برنامه فقط برای خود ما است. آری دو هفته یک بار، ولی بعضی اوقات می‌شود که سه هفته یک بار یا در هر ماه یک بار پیش بیاید.

رویش: از این برنامه‌های خود فیلم یا عکس می‌گیرید، در ژورنال‌های هفتگی یا روزانه‌ی خود نوشته می‌کنید؟

معصومه: ما، مخصوصا خودم که هر روز ژورنال نوشته نمی‌کنم، ولی دوستانم نوشته می‌کنند. بعضی روزهایی که دور هم جمع می‌شویم، همیشه عکس می‌گیریم. مخصوصا روز دختر بود، یک روز خانه‌ی دوستان خود رفته بودیم، خیلی هم خوب تجلیل کردیم و عکس هم گرفتیم. روز جمعه در … عکس‌هایش را چاپ کردیم و دور و بر میز خود نصب کردیم که همه با تعجب می‌گفتند که این‌ها را کی گرفتید. چرا عکس‌های خود را این‌جا ماندید. مثلا عکس‌های ما با لباس‌های خیلی فیشنی است. ما می‌گفتیم که این روز جمعه است، برای خود ما وقت گذاشتیم، برای خود ما عکس چاپ کردیم، برای میز خود ما. فکر می‌کنیم که قشنگ دیده می‌شود.

رویش: تا حالا در همین راهی که می‌آیی، این‌طور حس کردی که داری بزرگ می‌شوی، معصومه دارد کلان می‌شود، دیگر کودک نیست؟

معصومه: آری استاد، خیلی. این فکر خیلی همراه من است. چون من حتا می‌گویم که من هر ماه رشد می‌کنم. مثلا خودم را ارزیابی می‌کنم. می‌گویم که من معصومه‌ی دو ماه پیش نیستم یا هر روزی که من یک چیز جدید یاد بگیرم، می‌گویم من معصومه‌ی یک روز پیش نیستم یا حتا همان دقیقه‌ای که شما یک درس را می‌دهید، من می‌گویم که من معصومه‌ی یک دقیقه پیش نیستم، خیلی بزرگ شده‌ام. حداقل از نظر ذهنی.

رویش: ترس می‌خوری یا امیدوار می‌شوی؟

معصومه: استاد، امیدوار می‌شوم، خیلی امیدوار می‌شوم.

رویش: بعضی وقت‌ها است که آدم احساس می‌کند که من که بزرگ می‌شوم، یک حسرت در دل آدم می‌آید. می‌گوید که من دارم کودکی‌های خود را به راحتی رایگان از دست می‌دهم. آیا معصومه فکر می‌کند که هرقدر که بزرگ می‌شود، کودکی‌های خود را از دست می‌دهد؟

معصومه: استاد، به نظر من این برای کسانی است که کودکی خوبی نداشته که مثلا از کلان‌شدن می‌ترسد، می‌گوید کاشکی کم دیگر هم خرد باشم که کارهایی را که این‌قدر دیر انجام ندادم، حالا انجام بدهم. من واقعا دوران طفولیت خود را خیلی خوب سپری کردم، خیلی خوب و حال نیاز دارم که بزرگ شوم.

رویش: همین حس برای دیگر هم‌صنفانت، همین کسانی که در گروه شما هستند، هم است؟ آن‌ها هم احساس می‌کنند که دارند بزرگ می‌شوند یا نه معصومه دارد از دیگران بزرگ‌تر می‌شود، دیگران فکر می‌کنند که ما داریم معصومه را از دست می‌دهیم، ایشان دارد خیلی اکت بزرگی می‌کند؟

معصومه: نه استاد. آن‌ها هم دقیقا مثل من اند. چون ما واقعا از نظر ذهنی نقطه‌های مشترک خیلی زیادی داریم. مثلا یکی از اعضای گروپ ما که خیلی رفیقم هم است، او یک آدم خیلی گوشه‌گیر است. بعضی‌ها به او مغرور خطاب می‌کنند، در حالی که وقتی با من می‌نشیند، می‌گوید که من مغرور نیستم، من فقط نمی‌توانم حرف‌های خود را برای دیگران بگویم. او از این که در گروه ما پیوسته، خیلی تغییر کرده است. می‌گوید که من خیلی بزرگم، خیلی چیزها را در خود هضم کردم، خیلی چیزها را در خود اضافه کرده‌ام. خیلی بزرگ شده‌ام و از این که این‌قدر پیشرفت داشته، خوش‌حال است.

رویش: در یادداشت‌های خود نوشته بودی که با کتاب، با کتاب‌های جدی‌تر هم خیلی انس داری. چی کتاب‌ها را زیاد می‌خوانی؟

معصومه: استاد، با کتاب‌های جدی‌تر نه، من بیشتر رمان می‌خوانم. من زیاد کتاب نمی‌خوانم. چون که فکر می‌کنم نظر به سنی که دارم، از رمان شروع کنم، بهتر است. چون من چند بار تلاش کردم که این کتاب را بخوانم، از آن خاطر بیشتر کوشش می‌کنم که رمان بخوانم.

رویش: کدام کتاب رمان را خواندی که زیاد سرت تأثیر گذاشته؟

معصومه: رمان «دلبر وحشی».

رویش: چی چیزی در دلبر وحشی است؟

معصومه: استاد، شما قبلا خود تان هم گفته بودید که هر کسی یک فیلم یا یک کتاب را از دیدگاه خود می‌بیند. مثلا وقتی که من می‌گویم که من این رمان را خوش دارم، خیلی‌ها می‌گویند که آن رمان عاشقانه است. تو چرا آن را خوش داری. در حالی که من قسمت عاشقانه‌های آن را بیشتر تمرکز نمی‌کنم، چون چیزی که من تمرکز می‌کنم، چیز دیگری است که داستان یک دختری است که ناحق مجبور می‌شود که همراه یک نفر نکاح کند. به نظر من این چیزها است. من زیادتر اهل کتاب نیستم که خیلی کتاب بخوانم، ولی وقتی رمان‌ها را می‌خوانم، خیلی چیزهای جدیدی یاد می‌گیرم. مثلا می‌گویم که این در این‌جا اشتباه است. طرز فکر این دختر وقتی که رمان نوشته، در این‌جا اشتباه است. باز آن‌ها را نقد می‌کنم. این‌گونه نیست که حتما باید یک کتاب آموزنده باشد که تو را خوب کند. در آن‌جا برخلاف بعضی چیزها آدم رشد می‌کند. مثلا برخلاف گپی که در یک رمان نوشته شده، آدم رشد می‌کند.

رویش: نوشتن برای تو یک معنای خاص دارد یا نه صرفا یک سرگرمی است، از روی سرگرمی و تفنن نوشته می‌کنی؟

معصومه: من خیلی اهل نوشتن هم نیستم که مثلا خیلی ژورنال بنویسم، فقط بعضی اوقات خیلی دلم پر می‌شود، می‌نویسم و خیلی قشنگ می‌نویسم. بعضی اوقات بنویسم، خیلی قشنگ می‌نویسم و برای من معنا دارد. اگر سرگرمی باشد، من باید هر روز بنویسم. مثلا سر خود را گرم کنم، ولی چون که برای من معنا دارد، وقت‌هایی که به نوشتن نیاز دارم، می‌نویسم.

رویش: حالا شما در امپاورمنت، در بازی صلح بر روی زمین با مفهوم رهبری خیلی زیاد سر و کار دارید. به نظر تو رهبری از فکر آغاز می‌شود، یعنی بیشتر سرش یک تمرین ذهنی داری یا نه از احساس، از قلبت آغاز می‌شود؟

معصومه: به نظر من اگر از دیدگاه یا نظر من باشد، از احساس، از احساس مسئولیت بیشتر سرچشمه می‌گیرد.

رویش: مثلا رابطه‌ای را که حالا با رفیقان خود در درون گروه خود که دارید، بیشتر احساس می‌کنی که هر کدام تان برای یک دیگر تان نقش/ مقام رهبری دارید؟

معصومه: آری، خیلی. خیلی اوقات شده که حتا من بعضی از مسایل امپاورمنت را نمی‌فهمم، دوستانم به من می‌گویند. خیلی احساس می‌کنم که همه‌ی ما یک رهبر هستیم.

رویش: تفاوت رهبری و مدیریت یکی این است که در مدیریت تو بیشتر دستور داری، حکم داری، مثلا برای آدم‌ها خط و نشان ترسیم می‌کنی، در حالی که دستور در رهبری نیست. رهبری حتا بعضی وقت‌ها به گونه‌ای است که آدم‌ها قبل از این که تو بگویی، حس می‌کنند. همین‌گونه که تو می‌گویی که از احساس است، ولی واقعا شما در درون گروه خود وقتی که یک ایده را برای یک‌دیگر تان می‌گویید یا احساس می‌کنید که این کار باید انجام شوند، در جایی می‌رسید که دستور بدهید، مثلا باید به شکل قاعده بگویید که حتما این کار شود یا نه دارید به یک توافق می‌رسید، بعد از آن همه‌ی تان احساس می‌کنید که این کار می‌شود و همه‌ی ما این کار را می‌کنیم؟

معصومه: نه، در تیم ما یک چیزی به نام دستور و جدیت هیچ وقت نبوده، هیچ وقت نبوده. حتا وقتی که یکی از اعضای گروه ما قهر می‌کند، از بیشتر کسان پرسان می‌کنم، مثلا چی کار کنم که من دل این شخص را به دست بیاورم. خیلی‌ها می‌گوید که برو، جلسه‌ی انفرادی بگیر، ولی من می‌گویم که نه، در یک صنف جمع می‌شویم، کل ما ناحق ناحق خنده می‌کنیم. این باعث می‌شود که او دوباره خیلی زود خوش‌حال شود. دوباره به آن آدم قبلی که بود، برگردد و به نظر من از احساس سرچشمه می‌گیرد، کلا از احساس مسوولیت و از احساس مهربانی.

رویش: سر مفهوم رهبری مادرانه تا حالا هیچ فکر کردی؟ آیا این روحیه را خودت، در رفتار خود، در رابطه‌ی خود با دیگران احساس کردی که در تو وجود دارد؟

معصومه: آری، مثلا مادر من خیلی یک رهبر خوب است. این که یک مادر تنها با فرزند خود خوب باشد، او یک مادر است، شاید یک مادر عادی، ولی وقتی که یک مادر همراه همگی خوب است، او یک مادر به تمام معنا است. یک رهبر به تمام معنا، یک رهبر مادر یا یک مادر رهبر خیلی خوب است. من بعضی اوقات مادرم را الگویم قرار می‌دهم. می‌گویم باید مثل مادر خود باشم، نباید به کسانی که فقط دوست دارم، برای آن‌ها یک آدم خوبی باشم، به آن‌ها یک نگاه خوبی داشته باشم، ولی کسانی که آن‌ها مرا خوش ندارند، ندارند. این به من ربط ندارد. نه، من این را در رهبری مادرانه پیدا کردم که هر کسی که باشد، تو باید نگاه مادرانه داشته باشی، هرکسی که باشد، تو باید او را فرزند خود فرض کنی.

رویش: حالا خودت، هیچ وقتی حس کردی که یک روزی مادر شوی، مثلا یک طفل را در آغوش بگیری، با او چی قسم یک حس خواهد داشتی؟

معصومه: حالا که فکر می‌کنم- درباره‌ی این قبلا هم خیلی فکر کردم- شاید احساس خیلی جدیدی نداشته باشم. به خاطری که شاید من قبل از آن رهبر شوم، وقتی که من بتوانم یک طفل داشته باشم، شاید یک رهبر شدم و قبلا من به دیگران به عنوان فرزند خود نگاه کردم و شاید برای من خیلی یک حس جدید و بیگانه‌ای نباشد.

رویش: مثلا جاسیندا، نخست وزیر نیوزلند، قصه‌اش را در درس‌های امپاورمنت برای تان آوردم. وقتی که در جلسه‌ی سازمان ملل اشتراک کرد، طفلش همراهش بود. طفلش در آن‌جا بازی می‌کرد. آدم‌های دیگری هم هستند که در لحظه‌ای که حتا یک نطق سیاسی خود را دارد یا در جلسه‌ی کلان کابینه اشتراک می‌کند، حتا طفل خود را می‌آورد و در حضور جمع شیر می‌دهد، بدون این که احساس هراس کنند. آیا تصور می‌کنی که به عنوان یک رهبر مثلا یک زمانی مادر می‌شوی، یک زمانی در یک مقام اتوریته قرار می‌گیری، به همین راحتی می‌توانی که هم مادر باشی، هم رهبر باشی، حس مادری خود را با حس رهبری در جامعه، هر دوی شان را یک‌سان و هم‌زمان ادامه بدهی؟

معصومه: آری، من آن چیزها را خیلی حس می‌کنم. اگر خودم طفل ندارم، ولی در خانه‌ی خود طفل داریم. مثلا اولادهای برادرم استند. من خیلی کوشش می‌کنم که آن‌ها در بیشتر جاهای رسمی که پدرم است یا در خانه خیلی مهمان مهمی است، من آن‌ها را روان می‌کنم، می‌گویم بروید، بنشنید، اگر چاکلیت دزدی می‌کنید، چاکلیت دزدی کنید. مقصد بروید و بنشنید. یعنی وقتی که پای رهبری مادرانه در میان آمد، دیگر جدیت و … نیست. مثلا تو وقتی که یک رهبر مادر هستی و در سازمان ملل می‌روی، در اجلاس سازمان ملل طفل خود را ببری این یک چیز جدیدی نیست. چون که تو یک رهبری، مادری و این یک چیز خیلی عادی است.

رویش: اولین این تعبیر را از زبان پیامبر اسلام رایج کردند که در رابطه با فاطمه گفته بود: «ام ابیها» یعنی مادر پدر خود. آیا احساس کردی که یک وقتی مثلا خودت برای پدر خود مثل یک مادر برخورد کنی و برایش حس مادرانه خلق کنی و پدرت هم تو را واقعا مثل مادر خود احساس کند که معصومه مادرم می‌شود؟

معصومه: شاید هم از روی ناز بوده، ولی پدرم همیشه مرا می‌گوید که «مادرم!، مادرم! » مثلا زیادتر وقت‌ها معصومه نمی‌گوید یا می‌گوید «دخترم» یا می‌گوید که «بچه‌ام» یا می‌گوید که «مادرم». باز یگان دفعه که مرا مادر می‌گوید، خیلی حس عجیب پیدا می‌کنم. می‌گویم که «مادرم!»، من مادر پدرم هستم!. این چیزها را فکر می‌کنم. بعد می‌گویم که شاید حتما مرا خیلی دوست دارد. پدرم این گپ را به من گفته، ولی من تا حال فکر نمی‌کنم که هم‌چون واکنشی نشان داده باشم که پدرم مرا به جای مادر خود ببیند یا مرا مادر خود فکر کند.

رویش: دختران، بخصوص در سنن نوجوانی، مثلا در سننی که شما حالا هستید، خیلی زیاد دوست دارند که برقصند، دوست دارند که آواز بخوانند، این حس خود را با پدرم خود هیچ‌گاهی تجربه کردی؟ واکنش پدرت در برابر تو چی بوده؟ مثلا که ببیند دخترش می‌رقصد، دخترش آواز می‌خواند، با تو چی رقم برخورد می‌کند؟

معصومه: من خیلی با پدرم راحتم، خیلی. فکر می‌کنم که دوست من است. مثلا شاید پدرم هیچ واکنشی نشان ندهد، ولی شاید بعضی اوقات خیلی به راحتی می‌توانم پیش پدرم آرایش کنم. پدرم بعضی اوقات ریشخند می‌زند، می‌گوید: «بیشک، بیشک، کجا می‌روی؟ مرا هم نمی‌بری؟» یگان وقت می‌گوید. رقص زیاد نمی‌کنم، ولی رقص می‌کنم، ولی در پیش پدرم زیاد نمی‌کنم. یگان وقت هم که گیر می‌روم در پیش آیینه، پدرم می‌گوید: «آفرین! آفرین!» یا می‌‌آید در پیش آیینه در کنارم ایستاد می‌شود و می‌گوید که تو خیلی گردن تو دراز است. خیلی گردن‌دراز هستی. بعضی اوقات این گپ‌ها را می‌گوید. پدرم خیلی با من صمیمی است، خیلی راحت و من هیچ وقت نه هراس دارم، نه شرم دارم که پیش پدرم برقصم یا آرایش کنم.

رویش: پیش پدر و مادر خود آواز می‌خوانی؟

معصومه: پیش پدرم نه، چون مثلا حس می‌کنم شاید آوازخواندن… پیش پدرم تجربه نکردم، ولی پیش مادر خود آری. من هر گپ خود را به مادرم در قالب یک شعر می‌گویم که بعضی اوقات مادرم می‌گوید که تو دیوانه شدی. مثلا چیزهای خنده‌دار می‌گوید. من زیادتر وقت‌ها آهنگ می‌خوانم. وقتی ظرف‌ها را می‌شویم، آهنگ گوش می‌کنم، من یک آهنگ را پخش می‌کنم. باز مادرم زیادتر وقت‌ها می‌گوید که امروز شهادت فلان پیامبر است، امروز فلان گپ است. باز من یک خنده می‌کنم. مادرم می‌گوید چرا. من گوش نمی‌کنم، گناهش در گردن خودت. یگان وقت این گپ‌ها را می‌گوید.

رویش: یکی از تمرین‌های دیگر امپاورمنت این است که شما همه چیز را رنگ می‌بخشید، مثلا حتا آینده، زمان را. تو اگر خواسته باشی که آینده‌ی خود را رنگ ببخشی، رنگ کنی، چی قسم یک آینده را تصویر می‌کنی؟ چی قسم یک شکل را برای آینده‌ی خود تصویر می‌کنی؟

معصومه: یک قلب سبز.

رویش: قلب سبز یعنی چی؟

معصومه: یعنی آینده‌ی خود را یک قلب سبز می‌بینم. مثلا قلب خیلی جای خوبی است. همه احساسات و خوبی‌ها از آن‌جا سرچشمه می‌گیرد و سبز هم یک چیزی مثل شکوفایی و آبادی و …است. یک قلب سبز.

رویش: قلب خون می‌دهد و رنگ خون سرخ است. قلب سبز چی قسم یک رنگ است؟

معصومه: این از تصورات من بر می‌خیزد. مثلا می‌گویم که چیزی که من تصور می‌کنم. می‌گویم که قلب باشد و سبز باشد. به اندازه‌ی قلب مهربان و عشق در آن وجود داشته باشد و به اندازه‌ی رنگ سبز زیبا و پر از نشاط باشد.

رویش: اگر یک روزی وزیر معارف افغانستان شوی، مثلا بخواهی که اولین دستور را به خاطر اصلاح نظام آموزشی به گونه‌ای صادر کنی که نگاه آموزشی را در افغانستان تغییر بدهد. چی چیز خواهد گفتی؟ چی تغییر را پیشنهاد خواهد کردی؟

معصومه: اولین کاری که می‌کنم، کتاب‌های دری معارف را کلا تغییر می‌دهم. به نظر من، من هر وقت که می‌خوانم کلا شوکه می‌شوم، مثلا مواد مخدر را در دری صنف 5 می‌آوری، برای یک شاگرد خیلی سنگین تمام می‌شود. مواد مخدر به دری هیچ ربطی ندارد. مثلا می‌توانیم به جای آن بعضی داستان‌ها را جاگزین کنیم یا خیلی چیزهای دیگری است که مثلا به ادبیات ربط دارد، به جای مواد مخدر باید بیاید.

رویش: رهبران آینده، در آینده که شما در صدد ارایه‌ی الگویش هستید و می‌گویید که می‌تواند با نگاه زنانه در جامعه یک تغییر ایجاد بکند، قطعا ویژگی‌های خاصی دارد. به نظر تو اگر خواسته باشی سه ویژگی را برای رهبران زن در آینده معرفی کنی، این سه ویژگی چی خواهد بود؟

معصومه: یکی مهربانی، خیلی باید مهربان باشد. یکی خیلی باید بی‌ریا و خیلی صادقانه کار کند و یکی دیگر که باید مفهوم انسانیت را خیلی عمیق درک کند، باید انسان باشد.

رویش: در امپاورمنت تفاوت ترس و بیم را هم متوجه می‌شوید. ترس خطر نزدیک را نشان می‌دهد و بیم خطر دور را. من می‌خواهم پرسان کنم که معصومه در شرایطی که حالا فعلا زندگی می‌کند، واقعا ترسش خیلی زیاد است یا بیمش؟

معصومه: بیم. چون بیم چیزی است که باعث پیشرفت آدم می‌شود، ولی ترس یک چیزی است که مدام همراه آدم است. آدم همراه آن زندگی می‌کند، ولی مثلا مرگ برای من نه، شاید برای بعضی‌ها یک ترس باشد. نه این که من عاشق مردن باشم، مثلا بگویم نه من شیر هستم، من از مردن ترس ندارم، ولی این‌گونه هم نیست که من از مرگ خیلی بترسم که اگر من یک روز بمیرم، چی کار شود. ولی بیم یک چیزی مرا وادار می‌کند. می‌گویم که خدایا، اگر نمره‌ی امتحانات من خوب نشود چی. این مرا وادار می‌کند که من باید درس بخوانم و بیم چیزی  است که باعث پیشرفت من می‌شود.

رویش: اگر خواسته باشی که واقع‌بینانه گپ بزنی، واقعا که حالا فعلا برخی خطرهایی در برابر شما وجود دارد که خیلی هم دور نیست، نزدیک است. همین چی خواهد بود؟ چیزی که به اصطلاح انگلیسی‌ها Something keeps us awake at night شب تو را می‌ترساند، مثلا در یاد معصومه می‌آید که این جدی است، ۱۰ سال و ۵ سال نیست، ممکن است که اگر من غفلت کنم، دو سه هفته بعد برسد. درست است که دفعتا نیست، ولی وقتش بسیار نزدیک است. آن چیست؟

معصومه: این که مثلا بعضی وقت‌ها می‌بینم، رفتارم خیلی همراه دیگران خراب شده. این برای من یک ترس به وجود می‌آورد. می‌گویم که اگر من این رفتار خود را جور نکنم، ممکن است که دوستی من کاملا خراب شود، تیمم خراب شود. یعنی کلا همه چیز را به خرابی می‌کشاند. خیلی وقت‌ها هم شده که من این ترس‌ها را داشتم. شب خواب نرفتم. به نظرم این بیم است. مثلا شب خواب نرفتم و این باعث شده که من از آن رفتار خود دوری کنم و باعث شده که دوباره به همان رسم قبلی برگردم.

رویش: حالا فعلا دشواری‌ها و سختی‌ها در راه شما، بخصوص به عنوان دختران، واقعا زیاد است. چیزی را که شما هم درک می‌کنید، ولی به رغم آن بسیار امیدوار به راه تان ادامه می‌دهید، این امید شما از کجا نشأت می‌گیرد، از چی چیز ناشی می‌شود؟

معصومه: بیشتر از رویاهایم سرچشمه می‌گیرد. رویاهایی را که من دارم یا رویاهایی را که بیشتر هم‌تیمی‌هایم می‌گوید که مثلا من می‌خواهم که این‌گونه کنم. این چیزها بیشتر آدم را چیزی وسوسه می‌کند که این کار را کنی، این‌گونه خوب است، تو بیشتر می‌توانی که به رویاهایت نزدیک شوی.

رویش: یک دختر را تصور کن که مثلا همین روز در کوچه‌های خاکی کابل، در یک گوشه نشسته و گریه می‌کند. تو به او نزدیک می‌شوی، چی می‌گویی برایش؟

معصومه: اول هیچ چیز نمی‌گویم. می‌نشینم، پا به پای گریه‌هایش همرایش گریه می‌کنم. چون نیاز دارد، به یک شانه نیاز دارد. همیشه نباید طوری باشد که آدم وقتی گریه کند، یک نفر بپرسد که تو چطور گریه می‌کنی. بنشین یک بار در کنارش گریه کن. می‌بینی که کم‌کم او خودش می‌گوید که این‌ شد و آن شد و کوشش می‌کند که به گفته‌ی بعضی‌ها که از زیر زبانش گپ بکشم که واقعا دردش چی است. وقتی من بنشینم و همراه او گریه کنم، خودش شاید مجبور شود که بگوید که مرا چی کرده است. در قالب یک فریاد، در قالب خیلی یک درد عمیق همان را بگوید و من کوشش می‌کنم که بیشتر با لبخند با یک راه حل خیلی مهربانانه، دلسوزانه برایش مشکلش را حل کنم.

رویش: برخی‌ها می‌گویند – راست و دروغش در گردن خود شان- که طالبان برسرشت‌ترین انسان‌های زمان ما هستند. خیلی پیشانی‌ شان ترش هستند، خیلی آدم‌ها را می‌ترسانند. آیا معصومه هم از طالبان همین‌گونه یک تصویر دارد؟

معصومه: نه، من اصلا این‌گونه یک تصویر ندارم. من اگر یک روزی قرار باشد که رو به روی طالبان ایستاد شوم، مثلا بگوید که تو مرا یک چیز بگو. من مستقیم برای شان می‌گویم که تو دلت می‌خواهد که لبخند بزنی، فقط بلد نیستی. لبخندزدن را تمرین کن. من این چیز را برایش می‌گویم.

رویش: فکر می‌کنی که طالب برای تو چی خواهد گفت؟

معصومه: حالا واکنش طالب خیلی برای من مهم نیست. این مهم است که من چیزی که واقعیت است، برای او گفته‌ام. از جایی که من می‌بینم، شاید بخندد. شاید بعضی اوقات شده، مثلا یک روز می‌رفتم، چادرم خیلی پس نبود، ولی پس بود. گفت: «ای دختر، چادر خود را پیش سر کن.» من خیلی با یک لبخند گفتم: «خو کاکای.» او می‌خندید، فقط می‌خندید. من گفتم: «خو کاکای.» نه این که بگویم، خوب درست است، حالا پیش می‌کنم یا خود را با او در بیندازم. گفتم: خوبست کاکای. دیگر او هم خندید. به نظر من هیچ کس نمی‌تواند با هر قدرتی که داشته باشد، در مقابل لبخند، در مقابل خوبی مقاومت کند. حتما مجبور می‌شود که بخندد.

رویش: در افغانستان دختران زیادی هستند که به دلیل شرایط سختی که زندگی ممکن است بالای شان تحمیل کرده باشند، بی‌مهری‌هایی را که از زندگی دیده باشند، امید خود را از دست داده باشند. معصومه برای همین دخترها چی نسخه‌ی خاصی را تجویز می‌کند که امید را برای این‌ها بر بگرداند؟

معصومه: من برای دخترانی که امید خود را از دست داده باشند، می‌توانم بگویم که حداقل به خاطر خودت که تا این همه سال زنده ماندی، یک کاری کن. حداقل به خاطر رویایی که خیلی کودک بودی، رویایی که مثلا خیلی فکر می‌کردی، به آن فکر کن یا به حرف‌های کسانی گوش کن که تو را گفت که نمی‌توانی یا کسانی که باعث شده که تو امید خود را از دست بدهی. تو به آن‌ها فکر کن و تو باید یک روزی به همه بفهمانی که تو خیلی یک انسان قدرت‌مندی هستی.

رویش: در گروه خود و در جمع دختران شما تصمیم گرفتید که در سال ۲۰۳۵ (ده سال بعد) وقتی که مثلا معصومه ۲۳ یا ۲۴ ساله می‌شود، در بندامیر رهبری زنانه، آرامش، صلح و باهمی را جشن بگیرید. آیا واقعا این برای شما یک خیال است یا نه باور داری که چنین چیزی اتفاق می‌افتد؟

معصومه: استاد، در گروه نمی‌دانم. مثلا ما که در یاد ما می‌آید، فقط می‌نشینیم و شوق می‌کنیم. من زیادتر وقت‌ها می‌گویم که من فلان لباس‌های خود را می‌پوشم، آشک پخته می‌کنم و می‌آورم. این چیزها را می‌گوییم، ولی حتما یک خیال نیست که ما این‌گونه تصمیم می‌گیریم. بدون این که فکر کنیم. بگوییم که نه این یک چیز دروغ است، من فلان کالای خود را بپوشم یا من این‌گونه کالا جور می‌کنم، من آشک می‌آورم. این چیزها حتما در ذهن هیچ کدام ما تخیل نیست که ما را وادار می‌کند که برای ده سال بعد خود تصمیم بگیریم که من در آن روز این کار را می‌کنم. ​

رویش: چطور می‌گویی که این تخیل نیست؟ چی چیزی باعث می‌شود، بخصوص با نگاه امپاورمنتی‌ای که داری که یک کسی خواسته باشد که تو را با یک سوال بسیار تردید برانگیز مورد حمله قرار بدهد و بگوید که در دنیایی که تو زندگی می‌کنی، همه چیز خلاف این تصورت حرکت می‌کند. تو چطور می‌توانی بگویی که ده سال بعد در بندامیر جشن برپا می‌کنی، جشنی که زنان در آن میزبان باشند، جشنی که در آن شادی باشد، لبخند باشد، آواز باشد، بعد آدم‌ها هم‌دیگر خود را صمیمانه در آغوش بگیرد. همین را با توجه به تمرین‌ها و درس‌هایی که در امپاورمنت داری، از کجا می‌توانی برای کسی که در برابر این حرفت تردید می‌کند، برایش بگویی و او را هم قناعت بدهی؟

معصومه: اول این که ما داریم برای رهبر شدن تمرین می‌کنیم. مثلا چیزی نیست که من آن را خواب دیده باشم که من امشب خواب دیدم، من این کار را می‌کنم. چیزی است که ما برای آن آمادگی می‌گیریم. چیزی نیست که از تخیلات ما سرچشمه گرفته باشد، چیزی است که ما نظر به درس‌هایی که می‌خوانیم، تمرین‌هایی که داریم، نظر به آن، آن را جور کردیم. شاید به خاطر این که من از لحظه‌ای که این خبر را شنیدم، هیچ وقت نشده که یک بار فکر کنم که این شاید نشود. اصلا فکر نکردم، چی رسد که من این را به زبان بیاورم. فقط گفتم که آن روز من این کار را می‌کنم یا آن روز من این کار را می‌کنم و این باعث می‌شود که برای من یک تخیل باقی نماند و این خیلی نزدیک به واقعیت باشد.

رویش: شما دارید یک رمان می‌نویسید، رمان صفورا. احتمال دارد که رمان خود را زودتر از آن تکمیل کنید یا امکان دارد که در کار گروهی شما این رمان هم انکشاف کرده برود تا در ده سال آینده، به خاطر این که رمان می‌تواند بسیار دامنه‌ی وسیع داشته باشد. فرض کنید که رمان شما تا ده سال دیگر دوام می‌کند و در جشنی که در بند امیر دارید، فصل‌های آخرش تکمیل می‌شود، همان پایان خوش. در ده سال بعد می‌خواهید که آخرین جمله‌های این رمان شما در بندامیر با چی جملاتی تکمیل شود؟

معصومه: با یک جمله، یک جمله‌ای که شعار گروه ما هم است. می‌گوییم که «در دل سنگ‌ترین جای زمین نبض یک رویش باش».

رویش: گپ خود را یک مقدار توضیح بده. با این جمله می‌خواهی چی بگویی؟

معصومه: یعنی مثلا داستان صفورا هم طوری است که او در بامیان است، خیلی جای سرد و از درون همان جا خیلی رشد می‌کند و حتا مایی که در افغانستانیم، شاید خیلی شرایط برای ما سخت باشد، ولی ما کوشش می‌کنیم که رشد کنیم. رشد می‌کنیم. مثلا کوشش کردیم و در نتیجه رسیدیم و معنای این دقیقا این است که حتا در هر جایی که باشی، حداقل نبض یک رویش باش در دل سنگ‌ترین جای زمین.

رویش: معصومه هنوز خیلی خرد است. شاید بی‌رحمانه باشد که من از تو بخواهم که درسی را که زندگی برای تو داده، بگویی، ولی به خاطر این که خیلی بزرگانه حرف زدی و یاد کردی که داری بزرگ می‌شوی، می‌خواهم یکی از درس‌های قشنگی را که زندگی امروز برای تو داده، از تو بشنوم، چی است؟

معصومه: البته خود تان هم گفتید که من خرد هستم، مثلا درس خیلی دردآوری نداده که بعضی‌ها می‌گوید که من از زندگی این چیز را یاد گرفتم که با دیگران خوبی نکنم. نه این چیزها برای من شکر خدا اتفاق نیفتاده. برای من زندگی این را درس داده که باید به جای این که تو بروی و با مشکلات بجنگی، باید آن را تغییر بدهی. مثلا تو به جای این که با طالبان بجنگی، باید آن را تغییر بدهی. تو باید هر چیز را با لبخند حل بتوانی و این چیزها همه اولین چیزش از تغییر خود انسان سرچشمه می‌گیرد.

رویش: معجزه‌ی لبخند را برای تغییر فکر می‌کنی که تا ده سال از یک رویا، از یک تصور رویایی قشنگ، به یک واقعیت زندگی در جامعه‌ی خود تبدیل می‌کنی؟

معصومه: آری، خیلی. مثلا یکی از رویاهای من شاید این باشد که بعد از این خندیدن اجباری باشد. دیگر باید همه بخندند. در ده سال آینده یکی از تصمیم‌هایم این است که در جشن هر کسی که نخندد، او باید جزایی شود. همه باید بخندند، یک چیز اجباری باشد. مثلا وقتی که تو در مسجد می‌روی، حتما باید چادر داشته باشی، اگر نداشته باشی، تو را نمی‌گذارند. در آن جشن هم باید همین‌گونه باشد، کسی که نمی‌خندد، اجازه‌ی ورود به آن محفل را ندارد.

رویش: تو داری یک نوع طالب دیگر می‌شوی. طالبان یا ملاهایش می‌گوید که تا کسی گریه نکند، حق ندارد که در تکیه‌خانه بیاید. تو می‌گویی که کسی که خنده نکند، در جشن بیاید. جشن با خود بودن است، جشن شادمان بودن است، راحت بودن است، چرا باید آدم‌ها را وادار کنی که حتما باید بخندد تا در جشن اشتراک کند؟

معصومه: چون که حس می‌کنم، همه‌ی آدم‌ها با لبخند زدن خیلی قشنگ‌تر به نظر می‌رسند.

رویش: حالا تو حس می‌کنی. چرا باید این حس خود را سر آدم‌ها تحمیل کنی؟ مگر آدم‌ها حق ندارند که حتا بدون لبخند هم حس زیبای زندگی خود را تجربه کنند؟

معصومه: چون که ما تصمیم داریم که تا ده سال دیگر خیلی پیشرفت کنیم و یک دنیای جدیدی را بسازیم که مملو از خوش‌حالی باشد، پس چرا کسی نخندد؟ چرا کسی نخندد؟

رویش: شما باید به گونه‌ای رهبری کنید که در آن زمان لبخند جزء عادی زندگی باشد، نه اجبار.

معصومه: آری دقیقا. منظورم این است که مثلا از تمرین‌هایی که می‌کنیم، کم‌کم این‌گونه نه این من ایستاد شوم که بگویم تو لبخند بزن، اگر نزدی نرو. منظورم این است که شاید هیچ کسی از جمع کسانی که دعوت می‌شوند، نباشد که مثلا در آن جشن شرکت کرده نتواند. همگی آن روز خیلی خوش‌حال است و خیلی لبخند می‌زند.

رویش: معصومه در ده سال آینده خیلی بزرگ می‌شود، خیلی. از لحاظ جسمی هم بزرگ می‌شود، از لحاظ موقعیت خود در جایگاهی که قرار می‌گیری. از معصومه‌ی ده سال بعد برای ما یک تصویر ارایه کن. مثلا در بامیان در پشت یک استیج ایستاد هستی، در بند امیر، ۱۰۰۰۰ نفری را که دعوت کردید که بیایند و در جشن اشتراک کنند، همه انتظار دارند که سفر ده سال امپاورمنت، سفر ده سال کار برای تغییر، ده سال زندگی با یک رویایی را که آن روز تحقق پیدا کرده، از معصومه بشنوند. از خود حالا فعلا چی تصویر ارایه می‌کنی؟

معصومه: دختران زیادتر در فکر لباس‌های خود استند. یک لباس خیلی قشنگ می‌پوشم و تمام حرف‌هایی را که مثلا در این مدت یاد گرفتم، تمام کارهایی را که در این مدت کردم، تمام حرف‌هایی که در این مدت زدیم، همه را در قالب یک جمله خیلی قشنگ ارایه کنم.

رویش: این جمله چی است؟

معصومه: این جمله که « همیشه مشکلات را با لبخند حل کنید.»ِ ​

رویش: اگر خواسته باشی که حالا فعلا بربگردی و پس دوباره به پدر و مادر خود به عنوان دو الگوی بسیار زیبا و قشنگ در زندگی خود، به عنوان کسانی که تو را تا در این‌جا در معصومه شدن کمک کردند، یک حرف بگویی که پاداشی باشد برای همه نیکویی‌های شان، چی خواهد بود؟

معصومه: همین که من بتوانم این‌قدر پیشرفت کنم، همین یک پاداش خیلی خوبی برای پدر و مادرم است و هر پدر و مادر چیز زیادی از فرزند خود نمی‌خواهد و چیزی که من می‌توانم آن را برای پدر و مادر خود بگویم و پدر و مادرم از آن خوش‌حال می‌شوند، مثلا باید چادر خود را همراه خود داشته باشم.

رویش: معصومه، معصومه را در آیینه می‌بیند. برای معصومه چی می‌دهد؟

معصومه: می‌گویم که آفرین! تو توانستی. یادت می‌آید آن وقت‌هایی که خیلی ناراحت بودی، ولی بازهم از جای خود برخاستی و توانستی و خیلی خود را تحسین می‌کنم: «آفرین!، آفرین!ِ»

رویش: قسمت‌های آخر چرا تصویرت در تاریکی گم شد؟

معصومه: آری استاد، هوای این‌جا کم‌کم تاریک شده است.

رویش: تصمیم داری که تمام زندگی خود را این‌گونه با تاریکی بجنگی و در تاریکی خنده و لبخند خود را نگاه کنی؟

معصومه: نه استاد، من تصمیم ندارم که حتا با تاریکی بجنگم. من اصلا تصمیم جنگیدن را هیچ وقت ندارم. من فقط می‌خواهم که تغییر بدهم، تغییر بدهم، کلا تغییر.

رویش: تشکر معصومه جان. بسیار زیاد خوش‌حال شدم که قصه‌ی بسیار قشنگ زندگی خود، خنده‌ها، لبخندهای خود را به ما هدیه کردی.

معصومه: خیلی تشکر استاد. من هم خیلی خوش‌حال شدم و خیلی مشتاق بودم که یک بار همراه شما حرف بزنم، در مورد خود، در مورد چیزهایی که یاد گرفتم و من هم خیلی خوش‌حال شدم. تشکر از این که یک ساعت نشستید و گپ‌های مرا گوش کردید.

رویش: شاد باشی، خوش باشی و در تمام لحظه‌های زندگی خود هم‌چنان مثل یک لبخند بدرخشی.

معصومه: تشکر استاد. خدا حافظ.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000