یک روز بعد از مرگم…! گاهی فکر میکنم مرگ آنقدرها هم ترسناک نیست؛ شاید ترسناکتر از مرگ، روزی باشد که… سپتامبر 2, 2026 87
چشم بادامی چشمانش… گویی از دل افسانههای کهن، از داستانهایی که مادرکلانها زیر نور کمسوی چراغ روغنی… مارس 3, 2026 86
مادری برای فرزندان مادرش زنگ دروازه به صدا درآمد. لحظهای مکث کرد و بعد از چند ثانیه دوباره طولانیتر… مارس 16, 2026 86
هشت مارچ؛ روز زن، روز ایستادگی و امید هشتم مارچ، روزی که جهان به احترام زیباترین و شجاعترین گل آفرینش سر تعظیم فرود… مارس 16, 2026 86
زندگی، آرامش، لبخند و من کتاب بخوانید، سر کار بروید، سریال ببینید، به شهربازی بروید. در کوچهها و جادههای شهر… فوریه 11, 2026 86
کابل؛ شهری میان خاطره و مقاومت من بعد از مدتها، دوباره به کابل برگشتم. زندگی در این شهر را بسیار دوست… فوریه 18, 2026 86
دختر امانت مردم است! از راهروی تاریک شفاخانه، با ذهنی که بار سنگین دهها فکر ناآرام را به دوش… آگوست 25, 2026 86
فوتسال افغانستان و صدای خاموش دختران در حال مطالعه بودم و ساعت آرامآرام به نیمهشب نزدیک میشد. سکوت خانه تنها با… آوریل 16, 2026 86
مدتی در تاریکی…! روزهای آخر امتحانات وسط سال بود. کم کم برای رفتن به رخصتیهای تابستانی آماده… مارس 16, 2026 86
پدر همیشه هست! روز جمعه بود. روزی که معمولاً بیکارم و آرام و ساکت در خانه مینشینم؛ اما… مارس 3, 2026 86
شب خداحافظی با رویاهایم… امشب دلتنگ تمام رویاهایم هستم. دلتنگ آنکه دیگر نمیتوانم به رویایی که میخواستم، برسم؛ رویایی… مارس 14, 2026 86
پرده را پس میزنم (۱۸)؛ قصهی یک جرقه و یک نور (قسمت سوم) در سنی که باید در دنیای رنگارنگ و شاداب دخترانهام غرق میشدم، احساس میکردم که… فوریه 20, 2026 86