پرده را پس میزنم (۴)؛ قصهی همسایه زیبا، دختر هجدهسالهای است که دو حویلی بالاتر از ما زندگی میکند. او دو خواهر… فوریه 19, 2026 48
روزی که دروازهی آخرین امید ما را هم بستند روزی که فهمیدم دختر بودن نیاز به دل سنگ و جسم آهنین دارد، هنوز به… مارس 12, 2026 48
قصهی «سگ آبی پرزی» این قصه را یک بار برای آقای محسن زردادی نوشتم. او هنوز هم از خاطرههای… فوریه 17, 2026 48
سهشنبهی آرام و دلانگیز؛ روایت یک روز خوب امروز سهشنبه بود و روزی پُر از فعالیتها و اتفاقات متفاوت برایم رقم خورد. صبح… فوریه 18, 2026 48
پرده را پس میزنم (۱۶)؛ قصهی اشک مادرم بهار، از زمانی که در جلسات امپاورمنت شرکت میکردم، توجهم را به خود جلب کرد.… فوریه 19, 2026 48
بگذار نفس بکشیم در عمرم جرمهای زیادی دیدهام، اما هیچکدام به اندازهی جرم «دختر بودن» و «زن بودن»… مارس 3, 2026 48
شکوائیهای برای وطن هنوز گوشهای از قلبم برای چیزهایی که حقم نبود، اما تجربهاش کردم، درد میکند. اشکی… مارس 14, 2026 48
فریادهای خاموش را سرخواهیم داد! در سرزمینی که خورشید از پشت کوههای بلند و خشن بیرون میآید و بادهای سرد… مارس 16, 2026 48
مدتی در تاریکی…! روزهای آخر امتحانات وسط سال بود. کم کم برای رفتن به رخصتیهای تابستانی آماده… مارس 16, 2026 48
نامهی مریم امیری به نیلا ابراهیمی به نام خداوند آگاهی، آزادی و برابری دوست عزیزم نیلا جان سلام، امیدوارم که خوب… مارس 16, 2026 48
رویایی که ذهنم را روشن؛ اما زندگیام را خاکستری کردهاست گاهی که از رویاهای خود سخن میگوییم، مخصوصا رویاهایی که در خواب ما ظاهر شده،… مارس 3, 2026 48
فرشته، عروس خردسال امسال سال ۱۴۰۴ هجری خورشیدی است و دیگر کشورها در حال پیشرفتاند. حیف که ما… فوریه 11, 2026 48