دقیق در یادم است روزی را که با یونیفورم منظم و اوطوکشیده؛ مانتو – شلوار سیاه، شال سفید و کیفی پر از کتاب، دفترچه و قلم، خانه را ترک کردم که به مکتب بروم. ساعت هفت بامداد بود. با همصنفیام شقایق در مورد سال پیش رو و آرزوهای خود در آن سال (1401) گفتوگو میکردم. من عاشق و علاقهمند رشتهی تحصیلی «حقوق» بودم و شقایق همیشه از رشتهی «پزشکی» و طب میگفت؛ اما جهان ما در کام تاریکی فرو رفت. من محکوم به خانهنشینی شدم و شقایق تن به ازدواجی داد که مصلحت پدر و مادرش بود. حال او دو پسر دوقلو دارد؛ اما از زندگیاش راضی نیست و هر باری که صحبت میکنیم میگوید که «باید ادامه دهم و چارهای ندارم.»
روزهایی که دروازهی مکتب بازبود
من همیشه درسهایم را خوب میخواندم، یکی از خواهرانم، محبوبه که از همهی ما بزرگتر است، از صنف هفتم مکتب را ترک کرد. او به خاطر درگذشت پدرم دچار افسردگی شد و دیگر به مکتب نرفت. «ترک مکتب» توسط او، بیشتر از مرگ پدر ما، برادر بزرگم را ناراحت کرد. ما سه نفر ادامه دادیم؛ اما به مقصد نرسیدیم.
پیش از آمدن طالبان، من و همهی دختران همنسل من خواستها وآرزوهای بلندی داشتیم. بلندپروازی و امید در چشمان هر دختری موج میزد. من دانشآموز مکتبی بودم که تنها صنف دهم آن در بیشتر از 15 صنف دانشآموزان جابهجا شده بودند. تمام دختران جبرییل و شهرکها و روستاهای اطراف در «مکتب دخترانهی جبرییل» درس میخواندند. خانوادهها از فقر شدید رنج میبردند؛ اما دختران خود را به مکتب میفرستادند و تمام آرزوهای تحققنیافتهی خود را در درس و مکتب دختران خود جستوجو میکردند. مادر من همیشه به من و خواهرانم میگفت که درس بخوانیم تا محرومیتها و رنجهای او را جبران کنیم که نشد. این «نشد» خیلی تلخ و دردناک است.
آیا من هم به سرنوشت مادرم دچار خواهم شد یا فرصتی دوباره پیش خواهد آمد؟
پس از بستهشدن مکتب؛ زندگی در تاریکی
کشور به طالبان واگذار شد و این واگذاری و تسلیمی که درسیاست به آن «تسلط طالبان بر افغانستان» و «سقوط جمهوریت» میگویند، برای زنان و دختران تنها تسلط و سقوط نبود. شروع وحشتناک عقبگرد، تکرار تلختر تاریخ، مرگ تدریجی و تاریکی مطلق بود که هنوز ادامه دارد. هیچ تصوور نمیکردیم که روزی در چنین وضعیتی گرفتار شویم که نه اختیار حرفزدن و نه اختیار لباسپوشیدن به میل خود را داشته باشیم.
بیشتر از چهارونیم سال و دقیقا یک هزار و 66 روز از 15 آگست 2021 میگذرد، از روزی که من محدودیت را به گونهی طالبانی آن تجربه میکنم؛ بدون محرم در هیچ جایی غیر از خانه نمیتوانم بروم، صدای خودم و صدای کفش کوریبلندم، هر دو نباید شنیده شود. در این مدت تجربههای تلخی داشتهام که اولیاش همان بستهشدن مکتب به روی دختران بالاتر ار صنف ششم به شمول خودم بود.
***
آغاز بهار سال 1401 بود. دقیق در یادم دارم روزی را که با یونیفورم منظم و اوطوکشیده؛ مانتو – شلوار سیاه، شال سفید و کیفی پر از کتاب، دفترچه و قلم، خانه را ترکردم تا به مکتب بروم. ساعت هفت بامداد بود. با همصنفیام شقایق در مورد سال پیش رو و آرزوهای خود در آن سال گفتوگو میکردم.
وقتی در نزدیک دروازهی مکتب رسیدیم، دیدیم که همهی دختران در پیش دروازهی مکتب ایستاداند و برخیها با چشمان سرخشده و اشک به رخسار به سوی خانههای خود باز میگشتند. یک موتر لنجر طالبان در کنار دروازه ایستاد بود و نیروهای طالبان با تهدید و شلاق تلاش میکردند که جمعیت چند صدنفری دختران دانشآموز را پراکنده کنند.
من و دوستم پیشتر رفتیم که با صحنهای روبهروشدیم که هرگز ندیده بودیم؛ صحنهی وحشتناک ترس و خشونت مردان طالب و شلاقخوردن دختران بیدفاع دانشآموز را که همه مثل من و رفیقم آمده بودند تا درسهای جدید را در سال نو آغاز کنند و مسیر روشنایی، امید و بالندگی را ادامه دهند. قفلی بر دروازهی مکتب زده بودند. آنها شلاق به دست به سوی دختران حمله میکردند و داد میزدند: «بروید به خانههای خود. مکتبی در کار نیست. آشپزی کنید و تا اطلاع ثانوی در خانه بمانید.»
آنها به دختران توهین میکردند، دشنام میدادند و میگفتند که دختران برای خانهداری هستند نه برای درس و کارهای بیرون از خانه.
دنیا پیش چشمانم تاریک شد و حس کردم که پاهایم از حرکت افتاده و یک حالتی مثل برقگرفتگی تمام تنم را لرزاند که گویا خون در رگهایم از جریان بازماند.
سرم را برگرداندم تا ببینم که شقایق کجاست. او هم در کنارم همانند چوب خشک ایستاد بود و رنگ به رخسار نداشت، هر دو خیرهخیره به همدیگر نگاه کردیم، هر دوی ما لال شده بودیم. یک بار نگاهم را از شقایق برگرداندم، دیدم که دختری با یک طالب درگیر شده است. آن دختربا صدای بلند فریاد میزد و طالبان را نفرین میکرد؛ اما آن مرد خشن طالب او را با شلاق میزد. طالب شلاقش را بلند برد و به شانهی آن دختر فرود آورد. با دو دختر دیگر دویدیم تا او را از طالبان دور کردیم. مردان مسلح و شلاقبهدست طالب به سوی دختران دیگری دویدند که در پیش دروازهی مکتب جمع شده بودند.
همهی دختران پراکنده شدند. من و شقایق هم به خانههای خود برگشتیم در طول راه هیچ کدام ما چیزی نگفتیم، طوری که هیچ همدیگر را نمیشناسیم. من فقط به تمام آرزوها و برنامههای خود فکر میکردم که طالبان روی همهی آنها چلیپا کشیدند. وقتی به دو راهیای رسیدیم که مسیر ما جدا میشد، خداحافظی نکردیم. هیچ چیزی برای گفتن نداشتیم. چند قدم که از همدیگر دور شدیم، دیدم شقایق در پیش دروازهی خانهاش رسیده است. دروازه را تکتک کردم، خواهرم باز کرد و پرسید که چرا این قدر زود برگشتم و چرا رنگم پریده است، هیچ چیزی نگفتم، از کنارش رد شدم. مادرم وقتی مرا دید از جایش بلند شد، گریه کردم. فقط گریه کردم. نمیخواستم مادرم چیزی بپرسد؛ اما مادرم مرا به حال خودم رها نکرد، ازمن پرسید که چه شده است و چرا از مکتب برگشتم؟ حرفزدن سخت بود و به سختی گفتم که «طالبان اجازه ندادند وارد مکتب شویم. آنها دروازهی مکتب را بسته کردهاند.» سپس برادرم آمد و مرا در آغوش گرفت. حالش بدتر از من بود.
پس از آن روز، دیگر به حیث دانشآموز وارد مکتب نشدهام. از پارسال تا امسال، از آن سال نو تا این سال نو و از آن هشت مارچ تا هشت مارچ پارسال و امروز، میزان تاریکی در زندگی من و همهی دختران افغانستان هر روز تیرهتر میشود و هر روز از خود میپرسم که دیگر چه خواهد شد؟
در این سالها به شیوههای مختلف تلاش کردهام که با این وضعیت کنار بیایم. خیاطی را پیش زهرای خیاط که در کوچهی ما خیاطی داشت یاد گرفتم؛ اما طالبان خیاطی زنان را هم ممنوع کردند. بورسیهی آنلاین پیدا کردم و دو سال باقیمانده از دورهی مکتب را هم به پایان رساندم و سند گرفتم؛ اما میبینم که رنج و اندوه ما را پایانی نیست و هشتم مارچ برای ما که در افغانستان زندگی میکنیم فقط یادآور رنج و تاریکی در زندگی ماست …
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه