روز زن و اتفاقی که من دیدم

روز زن است و من بی‌قرارتر از قبل. چه بگویم؟ دست به قلم زدم تا بنویسم؛ اما نمی‌دانم چرا قلم با من همراهی نمی‌کند، گویی قلم هم مایل به نوشتن این اتفاق نیست. گویا قلم هم از بیان زخم‌های زنان افغانستان خسته شده است.

اما بیا، ای قلم، همراهی کن. اگر نکنی، ما دردهای خود را به چه کسی بگوییم؟

حالم بد بود. دلیلش را نمی‌دانم؛ شاید اتفاقی برایم افتاده بود. دقیق نمی‌دانم.

از مکتب خارج شدم. ساعت ۴:۲۰ دقیقه‌ی بعد از ظهر بود. روبه‌روی مکتب ایستاده بودم، در حالی که آفتاب در حال پنهان کردنش پشت کوه‌های کابل بود، من منتظر پدرم بودم.

خیلی گیروبار بود. موتر، موترسایکل، بایسکل، ریکشا و انسان‌ها همه در حال حرکت بودند. پدرم گفته بود که دیر می‌آید. من بیرون آمده بودم تا کمی اطراف را تماشا کنم و شاهد اتفاقات باشم.

در ذهن خودم رویاپردازی می‌کردم. همین‌طور در افکارم غرق بودم که دختری توجه مرا به خود جلب کرد. کوچک بود، شاید هفت یا هشت ساله. با خواهرش قدم می‌زد و بیگ کهنه‌ای در پشتش داشت.

از آن‌جا که دختر کنجکاوی هستم، گوش و حواسم را جمع کردم تا مکالمه‌ای را که میان آن دختر و خواهرش رد و بدل می‌شد بشنوم.

دخترک گفت: «به نظرت یک روز می‌رسد که بدون این دامن کهنه و دراز و با حجاب سبک‌تر بیرون شوم؟»

راست می‌گفت. من که تا آن لحظه به لباسش دقت نکرده بودم، دیدم دامنش تا پایین پاهایش رسیده و چادرش از من هم محکم‌تر بسته شده است.

خواهرش پاسخ داد: «نمی‌دانم. خودت می‌دانی پدر معتاد است و نمی‌گذارد. آن روز دیدی که چادر مادر کمی عقب رفت، چقدر لتش کرد.»

ناگهان خودم را در همان کوچه دیدم. برایم مهم نبود کجا می‌روم؛ فقط می‌خواستم کمی دیگر هم حرف‌های‌شان را بشنوم.

از پشت سرشان کمی تندتر راه می‌رفتم که ناگهان مردی با شانه‌ام برخورد کرد. حال خوبی نداشت و مثل انسان‌های معتاد رفتار می‌کرد. ظاهر کثیف و نامرتبی داشت و چوب باریکی در دستش بود.

وقتی از کنار من گذشت و به دخترها رسید، گفت: «هی دختر! تو چطور جرأت کردی از خانه بیرون شوی؟ از جان‌تان سیر شده‌اید؟ دل‌تان می‌خواهد مثل مادرتان لت بخورید؟»

بعد رو به دختر کوچک کرد و گفت: «چرا سرپایی پوشیدی؟ مگر نمی‌فهمی پاهایت دیده می‌شود؟»

دخترک بیچاره با صدای لرزان گفت: کاکایم مریض است. کفشم پاره شده بود و مادرم قول داده بود برایم بخرد؛ اما این روزها کار نکرده و تمام پول‌هایش را پدرم گرفته است.»

آن مرد گفت: «شما مفت‌خورها! خودتان بروید کار کنید.»

بعد سیلی محکمی بر صورت دخترک زد.

من تا چند لحظه مات و مبهوت مانده بودم. مگر دخترک چه گناهی داشت؟ چند دقیقه بعد دیدم که آن مرد هر دوی‌شان را گرفت و با خود برد. دیگر پاهایم همراهی نمی‌کرد تا دنبال‌شان بروم.

مگر ما زنان و دختران چه گناهی کرده‌ایم که باید متحمل این‌همه رنج باشیم؟

آن سیلی، هدیه‌ی روز زن بود.

قلمم یاری نمی‌کند تا روز زن را تبریک بگویم؛ اما زنان سرزمین من، ادامه بدهید. شما می‌توانید.

روز زن بر شما مبارک.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000