برای آشنا، زندگی حرفهای فقط به معنای داشتن یک شغل و دریافت معاش نبوده است. او در سالهایی که در بامیان، پکتیکا و نیمروز کار کرده، بخشی از زندگی خود را در میان زنانی گذرانده است که آنها بسیاری از ابتداییترین حقوق خود را نیز در اختیار نداشتهاند. زنانی که حتا اجازهی انتخاب لباس، رفتن به بازار یا راهرفتن در مسیر صنف درسی را نداشتهاند و از امکانهای پزشکی و روانی نیز محروم بودهاند.
آشنا مشاور صحت روان است و از رشتهی روانشناسی دانشگاه بامیان فارغالتحصیل شده است. او در بخشهای مختلفی از جمله معلمی، کار اجتماعی، مشاورهی تغذیه و مشاورهی صحت روان کار کرده؛ اما خودش میگوید جذابترین بخش زندگی کاریاش، مشاوره در حوزه صحت روان بوده است.
کار در سه ولایت بامیان، پکتیکا و نیمروز، برای او متفاوتتر از آن چیزی بوده که شاید از یک زندگی حرفهای انتظار میرود. تفاوت زبان، آبوهوای متفاوت، نگاههای منفی، سختگیری اجتماعی، مشکل پیدا کردن خانه و حتا دشواری رفتوآمد، بخشی از چالشهایی بوده که با آن روبهرو شده است.
در برخی موردها، حتا کرایهی موتر برای او و همکارانش با دیگران تفاوت داشت. برای رسیدن به مقصد در زمان مناسب، مجبور بودند پول بیشتری بپردازند. پیدا کردن جایی برای زندگی نیز آسان نبوده است، بهویژه برای زنی که در محیطی ناآشنا و در جامعهی بهشدت مردسالار میخواست زندگی و کار کند.
او هنوز هم دربارهی بخشی از این رفتارها پرسشی دارد که پاسخ روشنی برایش پیدا نکرده است: «چرا باید زنانی که برای کار و خدمت به مردم به مناطق دور میروند، با چنین نگاههایی روبهرو شوند؟»
اما دشواری اصلی برای آشنا فقط آبوهوا، زبان یا رفتوآمد نبود. او بهعنوان یک زن هزاره، در جاهایی کار کرده است که تفاوت جنسیتی و قومی در بسیاری از مناسبات اجتماعی و کاری حضور پررنگ داشته است.
تبعیض جنسیتی برای او موضوعی انتزاعی نبوده است. چیزی بوده است که در زندگی روزمره دیده و لمس کرده است. به باور او، در بخشهایی از افغانستان، زنان از ابتداییترین حقوق خود محروم شدهاند و بخشی از جامعه نیز بهتدریج این محرومیتها را بهعنوان بخشی از زندگی پذیرفته است.
در کنار تبعیض جنسیتی، تبعیض قومی نیز برای او به یک تجربهی تلختر تبدیل شده است. آشنا روایت میکند که در نخستین روزهای کار، یکی از همکارانش در جمعی عمومی به زبان پشتو درباره هزارهها سخنان توهینآمیزی مطرح کرده و تلاش کرده بود نگاه دیگران را نسبت به آنان تغییر دهد. همسر آشنا که او را به حیث همراه و محرم مرد همراهی میکرد، در آن جمع حضور داشت . آشنا میگوید که او بعدها از این موضوع باخبر شد و از این که از سوی همان مردانی مورد تبعیض قومی قرار میگرفت که برای خانوادهها و زنان آنها کار میکرد، خیلی ناراحت میشد.
برای آشنا، تحمل چنین رفتارهایی در محیط کاری، بهویژه در جایی که انتظار میرود افراد بر اساس تخصص و شایستگی ارزیابی شوند، دردناک بود. او میگوید گاهی با خود فکر میکرد: «کاش ما در این وطن زاده نمیشدیم.»
این تجربهها برای او یک واقعیت تلخ دیگر را نیز آشکار کرد: حتا در محیطهایی که قرار است حرفهای، عادلانه و حمایتکننده باشند، همیشه نمیتوان از تبعیض در امان بود.
زن بودن در جایی که حتا انتخاب زندگی هم آسان نیست
آشنا بخش مهمی از سالهای کاری خود را در میان زنان پکتیکا و نیمروز گذرانده است. آنچه در این دو ولایت دیده، از نظر شدت و شکل محدودیتها یکسان نبوده است؛ اما در هر دو ولایت، زنان با موانعی روبهرو بودهاند که تنها به سیاستهای طالبان محدود نمیشوند.
او وضعیت زنان در پکتیکا را بسیار دشوار توصیف میکند. به گفتهی او، بسیاری از دختران حتا در انتخاب همسر خود اختیار ندارند. او از زنانی سخن میگوید که در سنین پایین ازدواج کردهاند و بعد فهمیدهاند همسرشان بسیار بزرگتر است و همسران دیگری نیز دارد.
محرومیت دختران از آموزش، این وضعیت را دشوارتر کرده است. بسیاری از زنانی که آشنا با آنان روبهرو شده است، با آن که امکان آموزش و تحصیل نداشته، از بسیاری از حقوق خود نیز آگاهی نداشتهاند: « محدودیت در پکتیکا به اندازهای بود که زنان حتا نمیتوانستند برای خرید لباس مورد علاقهی شان به بازار بروند. برای کار در پکتیکا خیلی سخت بود. با آن که طالبان زندگی را بر زنان سختتر کردهاند، مردم پکتیکا هیچ باوری به آزادی زنان ندارند.»
بازار برای بسیاری از آنان فضای آشنا نیست. اگر مراسم عروسی یا محفلی برگزار شود، مرد خانواده لباس مورد نیاز زنان را تهیه میکند: « زنانی بودند که بازار نزدیک خانهی خود را هم ندیده بودند.»
در نیمروز، وضعیت زنان از نگاه آشنا نسبت به پکتیکا اندکی متفاوت بوده است. همجواری با کشورهای دیگر از جمله ایران و تأثیر محیط اجتماعی متفاوت، برخی تفاوتها را ایجاد کرده؛ اما محدودیتهای خانوادگی و اجتماعی همچنان گسترده است: «کار در نیمروز برای من بهتر از پکتیکا بود. مردم نیمروز نسبت به مردم پکتیکا آگاهتراند. اگر چند، محدودیتهای اجتماعی و فرهنگی در این سالها در اکثر ولایتهای کشور در مقابل زنان ایستاده و از طالبان حمایت میکنند.»
آشنا میگوید با آن که نیمروز اندکی بهتر از پکتیکا است؛ اما یک زن تنها در خیابان، گاهی بهسادگی نمیتواند از کنار نگاههای سنگین و مزاحمتهای مردانه عبور کند. برخی زنان حتا با تهدید به مرگ روبهرو شدهاند.
در چنین محیطی، کارکردن یک زن خود به یک مبارزه تبدیل میشود. آشنا نه تنها باید وظیفهی حرفهای خود را انجام میداد، بلکه همزمان باید با نگاههایی مقابله میکرد که زنبودنش را یک نقطهی ضعف یا جرم میپندارند.
او از رفتار برخی مسوولان شفاخانهها نیز خاطرات تلخی دارد. بارها به این دلیل که پشتو را مانند زبان مادری صحبت نمیکرد، مورد سرزنش قرار میگرفت. گاهی حتا پیش از آنکه بتواند مشکلش را توضیح دهد، به او گفته میشد که اگر زبان را درست نمیداند، چرا استخدام شده است.
این برخوردها به مرور اعتمادبهنفس او را تحت تأثیر قرار میداد. او میگوید حتا گاهی هنگام صحبتکردن نمیتوانست مشکل خود را آنگونه که میخواست بیان کند.
در کنار این رفتارها، او با نگاههای منفی بهعنوان یک زن که از ولایت دیگری برای کار آمده بود نیز روبهرو میشد. به گفتهی خودش، پیشنهادهایی دریافت میکرد که نه حرفهای و نه اخلاقی بودند و احساس میکرد برخی افراد میخواهند با تحت فشار قراردادن او، زمینهی کنار رفتنش از وظیفه را فراهم کنند.
با این همه، او تلاش میکرد که در کارش باقی بماند و ادامه بدهد. نه فقط به خاطر معاش، بلکه به خاطر زنانی که هر روز به او مراجعه میکردند و به کمک و مشاوره ضرورت داشتند.
آشنا میگوید از کار در پکتیکا و نیمروز هم رضایت دارد و هم خاطراتی دارد که هنوز او را میآزارد. رضایتش از این است که بهعنوان یک زن، تلاش کرده برای زنان دیگر خدماتی ارایه کند که شاید در بسیاری موردها هیچ فرد دیگری حاضر یا قادر به ارایهی آن نبوده است.
او به معاش نیز نیاز داشته و به همین دلیل شرایط دشوار را تحمل کرده است: «حرفها را نشنیده میگرفتم و به کار ادامه میدادم؛ اما انگیزهام فقط درآمد نبود. در ذهنم، زنانی بودند که به باور من بدون هیچ جرمی در شرایطی سخت گرفتار شده بودند. من باید در حد توان و مسوولیت خود کار میکردم که هنوز هم در ولایت دیگری انجام میدهم.»
برای آشنا، گاهی فقط گوشدادن به حرفهای یک زن نیز میتوانست ارزشمند باشد. اینکه زنی فرصت پیدا کند دردهایش را بگوید و کسی واقعا به او گوش بدهد. آشنایی با دردهای زنان را مسوولیت خود میداند؛ اما همین کار، هزینه روانی سنگینی نیز برای او داشته است.
وقتی برای نخستین بار به پکتیکا رفت، داستانهایی که از خشونت علیه زنان شنید، محدودیتهایی که بر آنان اعمال میشد و نبود راههای مووثر برای حمایت از آنان، او را وارد شوک کرد. مدت کوتاهی بعد خودش متوجه شد که حال روانیاش تغییر کرده است.
او میگوید افسردگیای که آن زمان آغاز شد، هنوز نیز ادامه دارد و برخی نشانههای آن را تجربه میکند.
شنیدن مداوم درد زنان برایش آسان نبود. او میخواست راهی برای کمک پیدا کند؛ اما همیشه راهی وجود نداشت. نهاد حقوقی یا حمایتی مووثری وجود نداشت که بتواند زنان را پشتیبانی کند، از حق آنان دفاع کند یا برای شان راهی نشان دهد: «به همین دلیل، بسیاری از داستانها با من آشنا مانده است و گاهی حس میکنم دردهای زنان پکتیکا در دل من تازه است؛ حتا پس از پایان کار.»
او میگوید اکنون نیز وقتی خاطرات آن روزها را به یاد میآورد، سخنان زنانی که با بغض، حسرت و ناامیدی برایش حرف میزدند، دوباره در ذهنش زنده میشوند؛ گویی صحنههای یک سریال تلویزیونی از مقابل چشمانش عبور میکنند.
زندگی در سایهی محدودیتها
آشنا در سالهای کارش در این مناطق، از سوی طالبان نیز با محدودیت و برخورد مواجه شده است. او میگوید دو بار طالبان موتر حامل آنان را متوقف کردند، محرم او را پایین کردند و موتر را تلاشی کردند. تذکرهها نیز بررسی شد، در حالی که افراد دیگری نیز همراه آنان بودند.
برای او، این برخوردها بخشی از تجربهی زندگی و کار در محیطی بود که حضور یک زن، حتا زمانی که برای انجام یک وظیفه حرفهای حرکت میکرد، میتوانست به موضوع پرسش، کنترل و مداخله تبدیل شود.
اکنون که از آن تجربههای دشوار در پکتیکا و نیمروز گذشته است، آشنا وقتی به آیندهی زنان افغانستان فکر میکند، بیش از هر چیز نگرانی و اندوه میبیند.
پنج سال برای یک تقویم شاید تنها چند خط باشد، اما برای یک دختر جوان میتواند بخش بزرگی از زندگی باشد؛ سالهایی که با بازگشت تقویم، دوباره به دست نمیآیند.
او از دخترانی میگوید که باید امروز در دانشگاه میبودند، کتابهایشان را در آغوش میگرفتند، برای امتحان آماده میشدند و برای آیندهای که در ذهن داشتند تلاش میکردند؛ اما اکنون در خانه نشستهاند و نمیدانند روزهای از دسترفته چه زمانی باز خواهند گشت؛ دخترانی که با هزاران آرزو ازدواج کردهاند، اما شاید هرگز فرصت نکردهاند زندگیای را که خود انتخاب کرده بودند، بسازند.
و دخترانی که زمانی برای نمره، امتحان، کتاب و دفتر گریه میکردند، اما امروز شاید دیگر حتا ندانند برای چه چیزی باید گریه کنند.
از نگاه آشنا، وقتی آینده از انسان گرفته شود، حتا چیزهایی که زمانی برایش معنا داشتند، بهتدریج معنای خود را از دست میدهند: «درد دیگر فقط بسته شدن دروازهی مکتب یا دانشگاه نیست. وقتی یک دختر برای سالها از آموزش، کار، ارتباط اجتماعی و امکان ساختن آینده محروم شود، آثار این محرومیت میتواند به روان، روابط خانوادگی و زندگی اجتماعی او نیز منتقل شود.»
زندگی زیر محدودیتهای طالبان، زندگی شخصی آشنا را نیز تغییر داده است. او میگوید گاهی احساس میکند زودتر از آنچه باید خسته و پیر شده است؛ نه به دلیل گذشت سالها، بلکه به دلیل فشارهایی که بر زندگی روزمره، آموزش، پوشش و آینده او و دیگر زنان و دختران وارد شده است.
وقتی دوران دانشگاه را با زندگی امروز خود مقایسه میکند، احساس میکند بخشی از شور و انگیزهی گذشته را از دست داده است. روزها میگذرند و شبها جای خود را به روزهای بعدی میدهند، اما گاهی زندگی بیشتر به تکرار روزمره شبیه میشود تا فرصتی برای رشد، تجربه و ساختن آینده.
آشنا بارها تلاش کرده است افغانستان را ترک کند و در جایی امنتر، زندگی تازهای را آغاز کند، اما تاکنون موفق نشده است. با وجود ناکامیها، هنوز به دنبال راهی برای خروج است؛ راهی که به او امکان دهد دوباره آیندهای را بسازد که زمانی برای خود تصور کرده بود.
او میگوید در جاهایی کار کرده که زنبودن، هزاره بودن، صحبتکردن به زبانی غیر از زبان پشتو و آمدن از یک ولایت دیگر، هر کدام میتوانستند بهانهای برای نگاه منفی، تحقیر یا فشار بودهاند.
او با آن که به کارش ادامه داده است؛ اما میگوید که سالهای کار و تجربهی او نشان داده است که افغانستان جای زندگی و امید برای زنان نخواهد بود و دلیل تلاش همه برای فرار هم همین آیندهی تاریک است.
اکنون، در حالی که آیندهی زنان افغانستان همچنان برای او مبهم و نگرانکننده است، خواستهاش ساده است: اینکه بتواند از این وضعیت بیرون شود، در محیطی امن زندگی کند و دوباره فرصت ساختن آیندهای را پیدا کند که سالها پیش برای خودش تصور کرده بود.
در میان تمام روایتهایی که از زنان شنیده، بزرگترین پرسش برای او همچنان بیپاسخ مانده است: چند سال دیگر باید از عمر دختران افغانستان بگذرد تا دوباره حق انتخاب، آموزش، کار و رویاپردازی به بخش عادی زندگی آنان تبدیل شود؟
آشنا میگوید، سالهای از دسترفته را نمیتوان به عقب برگرداند؛ اما هنوز میتوان برای سالهای باقیمانده جنگید.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه