مبین و خانوادهاش فعلا در آلمان زندگی میکنند. او و همسرش هفت فرزند دارند. آنها از زندگی در آلمان راضی هستند و از این که فرزندانشان در آنجا به تمام امکانهای زندگی دسترسی دارند و در چهار سال گذشته زبان آلمانی را یاد گرفته و در مکتب نیز خوب میدرخشند، بسیار خوشحالاند.
اما رسیدن این خانواده به آلمان، داستان سادهی مهاجرت نیست. پنج سال پیش، مبین و همسرش شش فرزند خود را از کابل برداشتند درحالی که خانمش فرزند هفتم خود را ششماهه باردار بود. هیچکدام شان پاسپورت نداشت. آنها راهی سفری شدند که در بخشی از آن نمیدانستند زنده به مقصد خواهند رسید یا نه. آنها از مسیر قاچاقی هلمند و پاکستان گذشتند؛ سه شبانهروز در بیابانها و درهها پیاده رفتند، آب و غذایشان تمام شد و برای نجات کودکانشان مجبور شدند لباسها و وسایل خود را در مسیر رها کنند.
مبین پیش از تسلیمی دولت اشرف غنی به طالبان، در کابل در دفتری مربوط به آلمانیها به حیث راننده کار میکرد. وقتی در ۱۵ آگست ۲۰۲۱ طالبان وارد کابل شدند، بهزودی دفتری که مبین در آن کار میکرد بسته شد.
مبین و خانوادهاش تصمیم گرفتند کابل را ترک کنند. او که فقط یک راننده بود، از دفترش ایمیلآدرس نداشت و فقط با چند نفر از کارمندان و مسوولان دفتر از طریق تلفن و واتساپ در تماس بود. آنها که در همان اولین روزهای تخلیه از افغانستان خارج شده بودند، از طریق واتساپ به مبین پیام دادند و گفتند که اگر با خانوادهاش به پاکستان برسد، آنها میتوانند کمکش کنند تا سفارت آلمان در اسلامآباد به آنها ویزا بدهد.
همان یک پیام برای مبین امیدبخش بود و باعث شد که او و خانوادهاش تصمیم بگیرند از افغانستان به سوی پاکستان حرکت کنند.
مبین و خانوادهاش تنها نبودند. یک همکار دیگرش نیز با خانم و دخترش همراه مبین حرکت کردند. آن دو خانواده هیچکدام پاسپورت نداشتند و مجبور شدند بهطور قاچاقی حرکت کنند. از کابل به قندهار و از قندهار به هلمند رفتند. با قاچاقبری صحبت کرده بودند. او برایشان گفته بود که مسیر هلمند بهتر و امنتر است.
مبین میگوید: «وقتی از کابل حرکت کردیم، هیچ در مورد مسیر قاچاقی به پاکستان نمیدانستیم. در قندهار که رسیدیم، با قاچاقبری صحبت کردیم. او ما را از مسیر هلمند برد. این مسیر بسیار دشوار بود. ما پس از یک هفته به سختی به اسلامآباد رسیدیم و در مسیر راه قاچاقبر را گم کردیم.»
سه شبانهروز در بیابان…
از روزی که مبین، خانوادهاش و خانوادهی همکارش از کابل حرکت کردند، نزدیک به یک هفته نزدیکانشان از آنان خبر نداشتند. این یک هفته را دو خانواده در مسیر هلمند ـ پاکستان، در بیابانهای داغ و درههای دشوارگذر سپری کردند تا سرانجام به اسلامآباد رسیدند.
مبین میگوید مسیر هلمند بسیار مرگبار و خطرناک بود. آنها سه شبانهروز فقط در بیابانها و درهها پیاده راه رفتند. تماسشان با قاچاقبر قطع شده بود. هیچ نمیدانستند چه کار کنند و به کجا بروند. هوا بهشدت گرم بود. آب و نانشان تمام شده بود.
چهار نفر از شش فرزند مبین کمتر از ده سال سن داشتند و همین، دشواری مسیر قاچاقی را چند برابر افزایش داده بود. برای خانوادهای که شش کودک همراهش بود، هر قدم در آن بیابان تنها یک قدم به سوی مقصد نبود؛ تلاشی برای زنده نگهداشتن کودکانی بود که توان ادامهی راه را نداشتند.
آنها وقتی آب و نانشان تمام شد، کیفها، لباسها و هر چیزی را که حتا یک کیلو وزن داشت، دور انداختند. تمام تلاش شان این بود که فرزندان کوچکشان در صحرا تلف نشوند: «سختی آن را هرگز از یاد ما نمیرود. راهرفتن در هوای داغ تابستان در بیابان خودکشی است. ما در ساعتهای آخر پیادهروی باور کرده بودیم که همهی ما زنده نمیمانیم. بچهها را به نوبت بغل یا پشت میکردیم. هر کدامشان را که چند دقیقه بغل میکردیم، یک دیگرشان از پای میماند. پس از سه شبانهروز سرگردانی و گمشدگی در یک جاده رسیدیم و یک موتر پیدا کردیم که ما را به سرک اصلی کویته – اسلامآباد رساند. در آنجا به آب و نان رسیدیم.»
این بخش از سفر برای مبین و همسرش هنوز هم یکی از تلخترین خاطرات زندگی است؛ خاطرهی لحظههایی که گرسنگی و تشنگی فقط یک مشکل نبود، بلکه تهدید مستقیم جان شش کودک بود.
مبین میگوید وقتی او و همسرش همهچیزی را که برای خوردن داشتند تمام کردند، بچههایشان هر دم از خستگی، گرسنگی و تشنگی ضعف میکردند. اما همکارش که تنها یک دختر کوچک داشت، وضعیتش خوب بود. با این حال، در مسیر راه به مبین کمک نکردند و چیزی برای خوردن و نوشیدن نیز به فرزندان مبین ندادند: «وقتی از کابل حرکت کردیم نان، میوهی خشک، نوشیدنی و آب، خیلی زیاد گرفتیم. از قندهار هم آب و نوشیدنی گرفتیم؛ اما در مسیر هلمند که خوردنیها و نوشیدنیهای ما تمام شد، همکارم یک بار هم نگفت که آب و نوشیدنی دارد. وقتی در اسلامآباد رسیدیم و در یک هوتل رفتیم، متوجه شدیم که همکارم با خانمش از کیف خود نوشیدنی و آب بیرون میکنند. در حالی که ما همهچیز جز لباس جان خود را دور انداخته بودیم.»
مبین و خانوادهاش پس از رسیدن به اسلامآباد دیگر رابطهی خود با همکارش را بهکلی قطع کردند.
وقتی آنها خود را به جاده رساندند، یک موتر را تا اسلامآباد دربست گرفتند. در اسلامآباد به یک هتل رفتند و از آنجا با آلمانیهای مسوول دفتر کاری خود تماس گرفتند.
اینبار، برخلاف روزهای سرگردانی در بیابان، کمک از راه رسید.
آلمانیها بهزودی به داد آنها رسیدند و آنها را به یک مهمانخانه بردند. مبین و خانوادهاش نه ماه در آن مهمانخانه با حمایت آلمان زندگی کردند و انتظار کشیدند. فرزند هفتم آنها نیز در اسلامآباد به دنیا آمد تا آلمانیها پروندهیشان را پیش بردند و آنها را به آلمان منتقل کردند.
مبین میگوید: «ما که از مرگ حتمی در بیابانهای هلمند و پاکستان نجات یافتیم، وقتی در اسلامآباد منتظر کیس خود بودیم خیلی برای ما خوب بود. خوشحال بودیم که بچههای خود را تا آنجا زنده با خود آورده بودیم.»
چهار سال بعد؛ شش کودک در مکتب، خانوادهای با آیندهی متفاوت
مبین و خانوادهاش پس از رسیدن به آلمان تا کنون که بیشتر از چهار سال میگذرد، با رضایت خاطر در آنجا زندگی کردهاند.
برای مبین، تفاوت زندگی امروز با زندگیای که خانوادهاش میتوانست در افغانستان زیر حاکمیت طالبان داشته باشد، بیش از هر چیز در سرنوشت فرزندانش دیده میشود.
شش فرزند او در آلمان به مکتب میروند، زبان آلمانی را یاد گرفتهاند و در محیطی درس میخوانند که آموزش برای دختران و پسران و برای همه به طور برابر میسر است. دختر بزرگ خانواده اکنون ۱۶ ساله است و تنها یک سال تا پایان دورهی مکتبش مانده است: «بدون شک که در اینجا حال ما خوب است. خوشحال هستیم. اگر در افغانستان میماندیم، دخترانم از مکتب محروم میشدند. در اینجا دختر کلانم، سال آینده از مکتب فارغ میشود.»
این جمله برای مبین فقط بیان رضایت از زندگی در آلمان نیست؛ مقایسهای میان دو آینده است: آیندهای که فرزندانش اکنون در آن درس میخوانند و آیندهای که اگر خانواده در افغانستان میماند، بهویژه برای دخترانش، میتوانست با محرومیت از آموزش و محدودیتهای گسترده همراه باشد.
مبین میگوید پروسهی ادغام در دنیای مهاجرت دشوار و طولانی است؛ اما دشواریهای زندگی و بهویژه زندگی زنان و دختران در افغانستان هرگز با چالشهای مهاجرت قابل مقایسه نیست. به باور او، دشواریهای زندگی در دنیای مهاجرت راهحل دارد. با تلاش و حوصله میشود به زندگی تغییر و بهبود بخشید؛ اما در افغانستان که تاریکی مطلق بر زندگی مردم سایه انداخته، بسیار سخت و تأسفبار است: «وقتی کار باشد، امنیت باشد، مردم همه از زندگی برابر برخوردار باشد، همهچیز به خوبی پیش میرود. کافی است دست از تلاش برنداریم و خسته نشویم. آنچه در افغانستان جریان دارد بسیار وحشتناک است. من همیشه با نزدیکانم در افغانستان تماس میگیرم. همصنفیهای دخترم همه در خانه نشستهاند و هیچ امیدی نسبت به آیندهی خود ندارند.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه