بیرون هوا سرد بود و بادی خشک میوزید… آفتاب از پشت کوهها آهستهآهسته سر به بیرون میزد. مرد با کمرِ خمیده ولی محکم، کراچی به دست، از خانهای که جز خرابه چیز دیگری از آن باقی نمانده بود، پا به بیرون گذاشت.
با امیدی که در چشمانش موج میزد، به این و آن طرف نگاهی انداخت؛ سرک خلوت بود. آهسته از سرک گذشت و مثل همیشه به طرف جای همیشگیاش حرکت کرد. راه مثل همیشه آشنا و تکراری بود. در راه با خود زمزمهای زیر لب کرد و گفت: «کاش بتوانم امشب دست خالی به خانه بازنگردم… کاش بتوانم امشب چیزی به خانه ببرم…»
آرزوهای پیرمرد چیز زیادی نبود؛ فقط اینکه پیش خانوادهاش دست خالی به خانه بازنگردد.
با قدمهایش که لحظهبهلحظه آهستهتر میشد، در جایی ایستاد و دستههای کراچیاش را پایین آورد؛ طوری که کراچی با دو پایهاش مایل ایستاد و خود پیرمرد کنارش نشست. چشم به راه بود تا کسی باری داشته باشد، یا کسی چیزی ببرد.
آفتاب کامل از پشت کوهها بیرون شده بود و آهستهآهسته به طرف بالای آسمان، آرامآرام حرکت میکرد.
در کنج دیگری از شهر، مرد میانسالی با لباسهای کارش از خانه بیرون شد. وقتی از خانه بیرون آمد، دستش را در جیبش کرد و تلفن کوچکی را بیرون آورد. انگشت شستش را در گوشهای از تلفن فشار داد تا روشن شود. به ساعت که از هشت گذشته بود نگاهی انداخت و سریع تلفن را در جیبش انداخت. با خود فکر میکرد: «اگر امروز به خاطر دیر آمدنم اخراج شوم، چه؟ اگر امروز نتوانم فیس پسرم را که در یک مکتب خصوصی درس میخواند تکمیل کنم، چه؟ اگر امشب دست خالی به خانه برگردم، چه؟»
در میان همهی این پرسشها، قدمهایش را تیزتر و تیزتر کرد و بلندبلند در کوچهها قدم برمیداشت تا به سرک رسید و به طرف ایستگاه رفت. در این هنگام، صدای آشنایی توجه او را به خود جلب کرد. او قدمهای تندش را آهستهتر کرد، سرش را چرخاند و در جایش ایستاد.
مستقیم به پسرکی نگاه میکرد که به طرفش میدوید. وقتی رسید، با لحنی خسته که معلوم بود همهی راه را دویده است، گفت: «ظرف غذایت را فراموش کردی! و همینطور بعدازظهر حتماً وقتی خانه آمدی، به مکتبم برو و فیسم را پرداخت کن.»
پدرش با لحنی امیدوارکننده «چشم» گفت و با پسرش خداحافظی کرد. قدمهایش که لحظهبهلحظه تندتر میشد، دوباره راه افتاد.
آفتاب هم مثل همیشه از یک گوشهی آسمان طلوع و در گوشهی دیگری غروب میکرد. نزدیکهای شام بود و هوا رنگِ روشنش را آهستهآهسته تاریکتر و تاریکتر میکرد. در بازار چهرههای مختلفی به چشم میآمد؛ یکی خوشحال و یکی غمگین. خوشحال از اینکه میتوانند چیزی ببرند و با دست خالی به خانه بازنمیگردند؛ غمگین از اینکه مجبور بودند دست خالی به خانه بازگردند.
و پیرمرد هم از جملهی آن غمگینها بود. در صورتش غم فریاد میزد، ولی خاموش بود و آرام قدمهای شکستهاش را برمیداشت. در درونش فریادی برپا بود؛ فریادی از جنس ناامیدی. هر لحظه که به جیب خالیاش فکر میکرد، ناامیدتر، شکستهتر و ساکتتر میشد. با این فکر که چطور با دستان خالی بازگردد؟ چه حس بدی است وقتی پدری با دستان خالی نزد فرزندان خود بازمیگردد…
در سوی دیگری از شهر، مردی که خوشحالی در چشمانش موج میزد، به طرف خانه روان بود. او خیلی خوشحال بود که توانسته فیس پسرش را پرداخت کند. برای فردایش دعایی زیر لب زمزمه کرد و به طرف خانه قدمزنان رفت…
این است فرق پدری که با دستان پر و پدری که با دستان خالی به خانه بازمیگردد. هر بار، پدری که با دستان خالی به خانه بازمیگردد، بیشتر و بیشتر میشکند…
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه