سالهاست که در افغانستان غربت و بیکسی وجود دارد و یکی از غریبماندهها مادرم بوده است؛ غریبِ علم. وقتی مادرم کوچک بود، هیچ مکتبی برایش وجود نداشت که او را درس دهد. مادرم در اطراف و روستا زندگی میکرد و حتی برادرانش هم به مکتب نمیرفتند؛ چون هیچ مکتبی در نزدیکی آنها وجود نداشت.
امروز مادرم داستان و روایاتِ زندگیاش را برایم گفت:
«دخترم! ما وقتی همسنوسال تو بودیم، از علم هیچ نمیدانستیم که چیست. ما اصلا با مفهوم علم، دانش و مکتب آشنا نبودیم، چه برسد به اینکه به مکتب برویم. در آن زمان، یک مکتب وجود داشت که خیلی دور بود. باید برای رفتن به آنجا پنج ساعت پیادهروی میکردی؛ اما در آنجا فقط پسران میتوانستند درس بخوانند، یعنی مکتبِ دخترانه نبود. فقط اشخاصی به آن مکتب میرفتند که پسر بودند و خانههایشان نزدیک بود. برادرانم که کارهای خانه و زمینهایشان زیاد بود، نمیتوانستند بروند؛ چون کارها میماند، حاصلِ کار نداشتیم و گرسنه میماندیم. امروز تو خیلی خوشچانس هستی که علیرغم بسته بودن درِ مکاتب به روی دختران، میتوانی درسهایت را به شکل آنلاین پیش ببری. اما من فقط تو را در این وضعیت میبینم؛ کسانی که دخترانشان در قریهجات هستند چه کار کنند؟ آنهایی که نه اینترنت دارند و نه حمایت روحی و مالی؟ دخترانی که در ولایتهای دیگر هستند و دسترسی به تجهیزات اولیه ندارند، آیندهشان چگونه خواهد شد؟»
امروز مادرم به من گفت: «من میترسم دخترم! از اینکه در افغانستان اینگونه ظلم حاکم بماند و درهای تحصیل و دانش برای نیمِ پیکرِ جامعه بسته بماند. پنج سال شده که وضعیت اینگونه است و دختران زیادی از رؤیاها و خواستههایشان دست کشیدهاند و از روی مجبوریت به کام ازدواج اجباری رفتهاند. دختران طوری مایوس و بیکس شدهاند که دیگر نمیدانم آیا برایشان زندگی معنایی دارد یا خیر؛ وقتی علم و دانش در زندگیشان نباشد.
فعلا از صد درصدِ دختران این کشور، فقط ۲۰ درصد آنها درس میخوانند و دیگران به دلایل مختلف مانند نداشتن تجهیزات یا همراهی نکردن فامیل… نمیتوانند به تحصیل ادامه دهند و دست از خواستههایشان کشیدهاند. خیلی میترسم که شما نیز مانند ما شوید و همیشه در مقابل خواستههایتان آرام و ساکت بمانید؛ حالا که اینگونه اولین حقتان را گرفتهاند و شما فقط میتوانید ساکت بمانید و کاری از دستتان برنمیآید. من از سالهای آینده میترسم که دیگر دختری نباشد که داکتر متخصص و تحصیلکرده باشد. من از روزی میترسم که زن بهکلی از جامعه حذف شود و همیشه پشت صحنهی جامعه باشد؛ همانطور که فعلا هم همینگونه شده است.
تنها امیدم به توست و دخترانی که در دلِ محدودیتها درس میخوانند و با ترسهایشان میجنگند. شاید برایشان زمینه و تجهیزات خوبی برای رشد وجود نداشته باشد، اما با دیدن این انگیزهای که در درون توست و دخترانی که تا هنوز قلم در دست دارند، امیدهای شکسته کاملم دوباره ترمیم میشوند. من فکر میکنم شما میتوانید ادامه دهید و صداسازِ میلیونها دختر باشید. تنها راهی که میتوانیم از این شرایط، یعنی از این بدبختی بیرون شویم، راهِ علم و دانش است.»
امروز این سخنان را از مادرم شنیدم، جان گرفتم و ریشههای هدفهایم را محکمتر کردم. آری، راهِ علم تنها راهی است که میتوانیم با آن زندگیِ آرامی داشته باشیم؛ زندگیِ زیبا و بدون خشونت، زندگیای که هیچکس به دیگری زور نگوید و حقش را نگیرد. امروز من تا آخرین توانم کوشش میکنم تا به تحصیل ادامه دهم، خواستههای مادرم را عملی کنم و به کشورم خدمت نمایم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه