گل کوچکی در افغانستان

من در ده‌سالگی چیزهایی را تجربه کردم که اگر برای یک گل می‌گفتم، شاید همان گل هم پژمرده می‌شد.

کودکی‌ام در افغانستانی گذشت که برای کودکانش آسان نبود؛ اما بعد از آمدن طالبان، بسیاری از چیزهایی که برای یک دختر بدیهی به نظر می‌رسید، به آرزو تبدیل شد.

ده‌ساله بودم؛ سنی که باید بزرگ‌ترین غصه‌ام گم شدن یک اسباب‌بازی یا نرسیدن به یک خوراکی می‌بود. سنی که باید با زانوهای زخمی از بازی به خانه برمی‌گشتم، نه با دلی زخمی که نمی‌دانستم چطور درمانش کنم. اما زندگی برای من زودتر از آن چیزی که باید، جدی شد.

آن روزها خیلی چیزها را نمی‌فهمیدم. فقط می‌دانستم باید ساکت باشم؛ چون بعضی حقیقت‌ها آن‌قدر سنگین بودند که گفتن‌شان برای یک کودک آسان نبود. من یاد گرفتم سکوت کنم، یاد گرفتم بعضی دردها را قورت بدهم، لبخند بزنم و وانمود کنم همه‌چیز عادی است. کم‌کم آن‌قدر به پنهان کردن ناراحتی‌هایم عادت کردم که گاهی خودم هم فراموش می‌کردم چقدر خسته‌ام… اما من تنها نبودم.

در افغانستان، دختران زیادی بودند که هم‌سن من، به جای فکر کردن به بازی و آینده، با محدودیت‌هایی روبرو شدند که هیچ کودکی نباید تجربه کند. بعد از بازگشت طالبان، درهای بسیاری از مکتب‌ها به روی دختران نوجوان بسته شد. دخترانی که تا دیروز با کتاب و قلم به صنف می‌رفتند، مجبور شدند کتاب‌هایشان را در خانه نگه دارند و به جای برنامه‌ریزی برای فردا، منتظر بمانند.

من گاهی به این فکر می‌کنم که یک دختر افغانستانی چند بار باید آرزویش را به تعویق بیندازد تا بالاخره باور کند که شاید نوبت او هیچ‌وقت نرسد؟

ده‌سالگی برای من پایان کودکی نبود؛ انگار کودکی‌ام آرام‌آرام از من گرفته شد، بدون این‌که کسی از من اجازه گرفته باشد.

اما عجیب است؛ آدم می‌تواند بارها بشکند و باز هم چیزی درونش برای ادامه دادن پیدا کند. من هنوز همان دختر کوچکم؛ فقط با خاطراتی که برای سنم زیادی سنگین بودند. هنوز گاهی دلم می‌خواهد برگردم، دست آن دختر ده‌ساله را بگیرم و به او بگویم: «تقصیر تو نبود… لازم نبود این‌قدر زود بزرگ شوی؛ تو فقط یک کودک بودی.»

و بعد به تمام دختران افغانستان نگاه می‌کنم و آرزو می‌کنم روزی برسد که هیچ دختری مجبور نباشد برای حق درس خواندن، رؤیا داشتن و ساختن آینده‌اش، این‌همه صبر کند.

شاید من آن گل کوچکی نبودم که بی‌دلیل پژمرده شد؛ شاید فقط گل کوچکی بودم که مدت‌ها در جایی بی‌آب و بی‌نور زندگی کرد. اما هنوز اینجا هستم، هنوز می‌نویسم، هنوز رؤیا دارم و هنوز باور دارم که حتی در خشک‌ترین زمین‌ها هم می‌شود برای یک گل، امید کاشت.

و شاید داستان دختران افغانستان هم همین باشد:

ما گل‌هایی نیستیم که باید پژمرده شویم؛ ما گل‌هایی هستیم که سال‌هاست منتظر کمی آب، کمی نور و فرصتی برای شکفتنیم.

و من می‌خواهم روزی برسد که در افغانستان، هیچ دختری مجبور نباشد بگوید:

«من زود بزرگ شدم.»

بلکه بتواند با لبخند بگوید:

من کودکی کردم، درس خواندم، رؤیا دیدم و بزرگ شدم.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000