نگاهی به صفحات مجازی میاندازم؛ در میان پستها، جملهای پرمعنا اما برای من طاقتفرسا و دردآور توجه مرا جلب میکند: «روز جهانی کتاب مبارک». با خود مکث میکنم و میگویم مگر میشود من این روز را فراموش کرده باشم؟ چطور این روز خاص از یادم رفته است؟ بیشتر که فکر میکنم، یادم میآید نزدیک به پنج سال است که حقِ خواندن کتاب و غرق شدن در دنیای واژهها را نداریم؛ کتابهایم بیش از آنکه خوانده شوند، خاک گرفتهاند. شاید همین محرومیت طولانی، آرامآرام حتی خاطرهی آن روزهای روشن را هم از ذهنم ربوده است.
میان من و کتاب، رابطهای از جنس عشق برقرار بود؛ کتاب برایم تنها چند صفحه کاغذ نبود، بلکه بخشی از وجود و هویتم بود که به من آموخته بود چگونه در تاریکیِ شب، دنبال ستارههای امید باشم. آموخته بود که یادگیریِ حتی یک کلمه، میتواند تغییر بزرگی ایجاد کند. حالا چقدر بین این احساس عمیق و کتابهایم، فاصلهای سنگین و ناخواسته انداختهاند. پنج سال، زمان کمی نیست؛ این پنج سال تنها یک عدد نیست، بلکه خاموشیِ تدریجیِ یک علاقه و یک رویا بود که میان سکوت و جهالت، کمکم فراموش میشد. کتاب غذای روح است و روح با کتاب زنده میماند؛ خدا میداند این فاصلهی طولانی، چقدر روحمان را پژمرده، پریشان و بیپناه کرده است. نه تنها ما را از خواندن محروم ساختند، بلکه از حسِ زنده بودن میان واژهها نیز دورمان کردند.
کتاب چراغی است که مسیرهای تاریک و بیراههها را به جهانی پرمعناتر و زیباتر تبدیل میکند. چقدر زیبا ویکتور هوگو بیان میکند که: «باز کردن یک مکتب، در واقع بستن یک زندان است»؛ زیرا آگاهی انسان را آزاد میکند و جهل او را در بند نگه میدارد. تصور کنید اگر کتاب، شعر و داستان نوشته نمیشد، زندگی برای انسانها همچون قفسی تاریک بود؛ قفسی که رویاها و امیدها در آن فرصت پرواز نداشتند. با وجود آنکه حق ندارم بنویسم و کتابهایم را در آغوش بگیرم، اما هنوز هم در جایی از وجودم آن عشق خاموش نشده است. هنوز هم وقتی نام کتاب را میشنوم، ذوقی در دلم زنده میشود؛ حسی از امید و انتظار که شاید روزی دوباره بتوانم کتابی در دست بگیرم، صفحهها را ورق بزنم و بار دیگر در دنیای واژهها گم شوم.
وقتی کتاب میخوانم، حس میکنم آرزوی من، آرزوی تمام جهان است. کتاب برای من فقط خواندن نبود؛ زندگی کردن، نفس کشیدن و فهمیدن بود. درست همان زمانی که تنها بودم، کتاب تمامِ همدم تنهایی و درمانی برای دردهای درونیام شد. چقدر دردناک است وقتی این پناهگاه از انسان گرفته شود؛ وقتی دختری که آرزو دارد بیاموزد و رشد کند، ناگهان از سادهترین حق خود محروم شود. محرومیت از کتاب، فقط محرومیت از خواندن نیست؛ بلکه محرومیت از فکر کردن، پرسیدن و ساختن آینده است؛ گویی کسی چراغی را که میتوانست مسیر زندگی را روشن کند، خاموش کرده باشد.
شاید کتابها را از ما گرفته باشند، اما رویای خواندن را نمیتوانند بگیرند. شاید درها را بسته باشند، اما اندیشه را نمیتوان زندانی کرد. دختری که روزی با کتاب زندگی کرده باشد، حتی در سکوت هم به یاد میآورد که جهان چقدر بزرگتر از این دیوارهاست و میتواند از آنها بگذرد تا به پنجرههایی برسد که کتاب خواندن در آنجا دیگر جرم و آرزو نیست.
من هنوز باور دارم که این عشق هرگز بهطور کامل از بین نمیرود. حتی اگر سالها بگذرد و فاصلهها طولانیتر شوند، باز هم جرقهای از آن در دل باقی میماند؛ جرقهای که روزی دوباره شعلهور خواهد شد. آن روز برای من فقط یک بازگشت ساده نخواهد بود، بلکه بازگشت به بخشی از خودم است که سالها از آن دور ماندهام؛ بازگشت به رویاهایی ناتمام و امیدهایی که هنوز خاموش نشدهاند. شاید آن روز دور نباشد که دوباره با لبخندی واقعی بگویم: «روز جهانی کتاب مبارک». تا آن زمان بیصبرانه صبوری میکنم، چرا که کتابها صبورترین معلمان هستند و در سکوتِ خود، انسان را به دانایی و روشنایی میرسانند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه