این کابوس کی تمام خواهد شد؟

شاید این پنج سال فقط یک کابوس باشد؛ کابوسی طولانی که شاید همین حالا یا چند لحظه‌ی دیگر تمام شود و من از خواب بیدار شوم، لباس مکتبم را بپوشم، کتاب‌هایم را بردارم و دوباره آماده‌ی رفتن به مکتب شوم. شاید تمام این اتفاق‌ها فقط خیالِ یک دختربچه باشد که از مکتب جا مانده و حالا در خواب عمیقی فرو رفته است. کجاست آن مادری که مرا از خواب بیدار کند و بگوید: «دخترم، نترس! همه‌ی این‌ها فقط یک خواب بود؛ هنوز فرصت داری به آرزوهایت برسی و تازه اولِ راهت است.»

گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید تمام این محرومیت‌ها فقط یک خواب تلخ باشند؛ خوابی که سال‌هاست کامم را تلخ کرده و نمی‌گذارد مثل گذشته با خیال راحت به آینده فکر کنم. شاید این دختر کوچک هنوز خواب مانده و منتظر کسی است که صدایش کند و بگوید وقتِ رفتن به مکتب رسیده است. اما اگر واقعاً خواب است، چرا این خواب تمام نمی‌شود؟ چرا هر صبح که چشم باز می‌کنم، هنوز همان تاریکی را می‌بینم؟ چرا با گذشت این‌همه سال، هنوز در گوشه‌ای از قلبم احساس می‌کنم چیزی ناتمام مانده است؟

گاهی به کتاب‌ها و دفترهای قدیمی‌ام فکر می‌کنم و یاد روزهایی می‌افتم که مکتب رفتن برایم یک کار عادی بود. آن زمان نمی‌دانستم همین چیزهای ساده روزی به یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم تبدیل می‌شوند. آن روزها شاید قدرِ لحظه‌هایی را که در صنف می‌نشستم، صدای معلمم را می‌شنیدم و در کنار دوستانم می‌خندیدم، نمی‌دانستم. فکر می‌کردم همیشه همین‌طور خواهد بود و فردا هم مثل امروز می‌توانم به مکتب بروم و درباره‌ی آینده‌ام رویا ببینم.

دلم برای روزهایی تنگ شده است که بزرگ‌ترین نگرانی‌ام تمام شدن تعطیلات بود؛ روزهایی که با دوستانم درباره‌ی درس‌ها، امتحان‌ها و برنامه‌های آینده صحبت می‌کردیم. روزهایی که وقتی زنگ مکتب را می‌شنیدم، با عجله خودم را به صنف می‌رساندم و شاید گاهی از تکالیفم شکایت می‌کردم، بی‌آن‌که بدانم روزی آرزو می‌کنم فقط یک بار دیگر همان تکالیف را داشته باشم.

اما با وجود تمام این سال‌ها، هنوز چیزی در درونم زنده است؛ چیزی که نمی‌گذارد کاملاً ناامید شوم. هر وقت احساس می‌کنم راهی باقی نمانده، صدایی در قلبم می‌گوید که نباید از رویاهایم دست بکشم. شاید همین امید کوچک است که مرا تا امروز نگه داشته است. شاید هنوز بتوانم روزی کتاب‌هایم را دوباره باز کنم و از همان صفحه‌ای که سال‌ها پیش متوقف شدم، ادامه دهم.

حالا فقط آرزو دارم یک روز از خواب بیدار شوم و ببینم این کابوس تمام شده است؛ لباس مکتبم را بپوشم، کتاب‌هایم را در کیف بگذارم، از خانه بیرون شوم و دوباره راهی مکتب شوم. می‌خواهم دوستانم را ببینم، کنار معلمانم بنشینم و شاید با چشمانی پر از اشک برایشان تعریف کنم که چه روزهای سخت و طولانی‌ای را پشت سر گذاشته‌ام.

می‌خواهم از این شب طولانی بیرون بیایم و دوباره روزهایی را ببینم که در آن‌ها امید، خنده و آرزوهایم جای ترس و انتظار را گرفته باشند. شاید هنوز دیر نشده باشد. شاید این فقط بخشی از داستان زندگی من باشد، نه پایان آن. من هنوز رویاهایی دارم و تا زمانی که این رویاها در قلبم زنده‌اند، می‌خواهم باور داشته باشم که روزی می‌توانم ادامه‌ی داستانم را با دست‌های خودم بنویسم؛ داستانی که پایانش نه تاریکی، بلکه روشنایی باشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000