من دختری هستم که بیستودو سال قبل در خانوادهای فقیر به دنیا آمدهام. ما در خانواده هفت نفر بودیم؛ دو برادر، سه خواهر، پدرم و مادرم. فرزند بزرگ خانواده من بودم. ما در سن ششسالگی پدرم را از دست دادیم؛ من که باید در سن ششسالگی آمادگی مکتب رفتن را میگرفتم، اما دنیا کاری کرد که در سن ششسالگی آمادگی غذا پیدا کردن را بگیرم.
پدرم رفت، من و مادرم ماندیم و کار و غذا پیدا کردن برای یتیمان پدرم. هفتساله شدم. مادرم از بس کار کرده بود، خسته شده بود و هر روز رنج بسیار میکشید. من، مادرم بههمراه دو خواهر و دو برادرم برای کار کردن به یک خانهی بسیار زیبا و مقبول رفته بودیم. در آنجا مردی زندگی میکرد بههمراه دو پسر و حیوانات وحشی. وقتی پسرهای او ما را میدیدند، به حیواناتشان امر میکرد که ما را بگیرند و وقتی ما را پیش میکردند، بالای ما میخندیدند. من در حالی که کار میکردم، اشک از چشمانم جاری میشد.
هر روز ما در آنجا نظافتکاری میکردیم؛ صبح وقت آنجا حاضر بودیم و تا ناوقت شب کار میکردیم تا لقمهنانی به دست بیاوریم. بعد از مدتی، آن مرد یعنی صاحبکار ما، به مادرم پیشنهاد کرده بود: «آیا تو خسته نشدهای؟ بیا با من ازدواج کن تا بقیه عمرت را به آرامی بگذرانی و بگذار طفلانات بروند طرف کار خود.» مادرم در اوایل مخالفت میکرد و چند ماهی آنجا کار کردیم. مادرم فکر میکرد که با ما بماند یا با آن مرد ازدواج کند تا به آسایش برسد. بالاخره بعد از بسیار فکر کردن، با آن مرد ازدواج کرد.
ما را رها کرد و فقط برادر کوچک و یک خواهر کوچکم را با خود برد. مادرم با من حرف زد و گفت: «اگر میخواهی، بیا شما را برای کسانی که طفل ندارند، به قیمت مناسب بفروشیم؛ هم من پولدار میشوم و هم شما بقیه عمرتان را به خوبی و با آرامش میگذرانید. من هم میخواهم ازدواج کنم، شما کوچک هستید و من جوان هستم.»
من با بسیار ناامیدی گفتم: «نه، لطفاً ما را رها نکن!» قلبم آتش گرفته بود، روی زمین افتادم و تا توان داشتم گریه کردم. بغض، دلم را تمام کرده بود و میگفتم: «خدایا! پدرم را گرفتی و مادرم را هم میگیری؟» این بسیار سخت بود که خداوند من را با آن کوچکی امتحان میکرد…
پیشنهادش را قبول نکردم، یک خواهر و یک برادرم را با خود گرفتم و برادر و خواهر دیگرم را مادرم با خود برد؛ چون آنها بسیار کوچک بودند و نمیتوانستم نگهداریشان کنم. مادرم ما را رها کرد و دنیا برای ما مثل زهر شد. از دنیا ناامید شده بودم و نمیخواستم زنده بمانم. سالها کار کردم و به تنهایی با بسیار دشواریها و سختیها، خواهر و برادرم را بزرگ کردم تا چهاردهساله شدم.
برادرم به مریضی سرطان مبتلا شد؛ او را پیش داکتران زیادی بردم و گفتند تداوی ندارد و شاید شش ماه الی یک سال زنده بماند. چند سالی بود که امید و انگیزه گرفته بودم، اما خداوند من را با بسیار سختیها روبهرو کرده بود و آنقدر از زندگی خسته شده بودم که قصد خودکشی داشتم؛ ولی با خودم گفتم: «باید برادرم هم درمان شود و روزهای خوشی خواهیم داشت.»
برادرم را به یک شفاخانهی شخصی بردم. وقتی آنجا رفتم، تمام داستان زندگیام را برای صاحب شفاخانه تعریف کردم و آخر توانستم صاحب شفاخانه را راضی کنم با نصف هزینه، برادرم را درمان کند؛ در حالی که آن شفاخانه دوای درد برادرم را داشت، اما من پول نصف درمان او را هم نداشتم.
هر چه فکر میکردم، نمیتوانستم راهی برای پیدا کردن پول درمان برادرم پیدا کنم. در راه بودم که ناگهان چشمم به اطلاعیهای افتاد که نوشته بود به یک قلبفروشی نیاز داریم. با دیدن آن بسیار خوشحال شدم و گفتم شاید با فروختن قلبم، برادرم درمان شود؛ باید هرچه زودتر بروم و قلبم را بفروشم. وقتی آنجا رسیدم، آن کسی که به قلب نیاز داشت، دیگر زنده نبود. ناامیدانه آنجا را ترک کردم، اما به خود باور داشتم که میتوانم…
با خود فکر میکردم چطور برادرم را نجات بدهم؛ تصمیم گرفتم از بانکی قرض بگیرم و کمکم قرض را ادا کنم. پول گرفتم و با بسیار مشکلات، قرض را ادا کردم. برادرم صحتمند شد و بعد از مدتهای زیادی، خواهر و برادرم مکتبهای خود را تمام کردند، صاحب وظیفه شدند و به خوبی و خوشی توانستیم زندگی را بگذرانیم.
هر روز که میگذشت، ما خوشحال و خوشحالتر میشدیم. بعد از آن، تنها «من» نبودم، حالا «ما» شدیم. وقتی آن همه سختیها را گذراندیم، گرسنگی کشیدیم، لباس کهنه پوشیدیم و برای یک لقمه غذا سرگردان میگشتیم، حالا بسیار خوشحال هستیم که چنین روزهایی را دیدیم تا توانستیم روی پای خود بایستیم و خدا را شکر میکنم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه