این بار دوست دارم برای مادرم بنویسم؛ برای زنی که نه تحصیل کرده، نه وظیفهای دارد، نه اهل مد و فیشن است و نه دنبال فلسفه؛ اما زنیست خوشقلب. او بدون هیچ تحصیلاتی، درک و شعور بالایی دارد، وظیفهای ندارد، اما برای فرزنداناش گاهی رهبر، گاهی مدیر، گاهی معلم و گاهی داکتر بوده است. واضحتر بگویم، او یک خانه را با شش فرزند رهبری میکند، وضعیت را در هر شرایطی شبیه به یک مدیر خوب مدیریت میکند، برای فرزندانش معلمی است که راه و رسم زندگی میآموزد و در زمان درد، داکتر بوده است و میباشد؛ فرقی نمیکند چه درد جسمی باشد یا روحی، او با آغوش باز و دستان نوازشگرش، مرهمی بر درد روح و با پرستاریهایش مرهمی بر درد جسم است.
او معصوم است و مظلوم. قلباش شبیه به یک شیشهی پاک و شفاف میماند یا شاید هم یک آیینه، چون انعکاس عشق است. چشماناش همچون رنگش شبیه به دریا و گاهی هم شبیه به یک جنگل است؛ هر دو آرامشبخش. با مهری که نهفته است در چشمانش، دلم را زیرورو میکند و ناگهان آرامش را چون سرم به رگهایی که در بدن خستهام هست، تزریق میکند.
او یک زن است و شبیه به خیلی زنهای دیگر با هر چیزی مدارا میکند؛ با خوب و بد شوهر و خانوادهاش میسازد. هیچگاه ندیدهام شکایتی بکند از روزگار یا حالش؛ در هر حالتی شکرگزار است. همانطور که هر خانهای گاهگاه شاهد مشاجره یا جنگودعوای خانگی است، برای ما هم همینطور بود. وقتی پدر گاهی عصبی میشد، مادر با آرامش و سکوت گوش میسپرد و هیچ نمیگفت. در و پنجره را میبست تا کسی صدایی نشنود، کار میکرد تا ما بهتر بپوشیم و بخوریم، نمیخورد تا ما سیر شویم، نمیخوابید تا ما میخوابیدیم.
همیشه گله و شکایت میکردم و میگفتم: «حداقل یکبار در برابر کارهای پدر، تو هم چیزی بگو! حداقل یک کلمه بگو اما از خود دفاع کن!»
ولی مادر میگفت: «من یعنی شماها، یعنی پدرت؛ پس لازم نیست از خودم در مقابل خودم دفاع کنم.» و این نشاندهندهی عشق پاک او به همهی ماست.
گاهی با تشر میگویم: «کمی به فکر خودت هم باش! وقتی بدنت درد میکند بگو، غذای مقوی بخور، لباس بهتر بگیر، زودتر بخواب، استراحت کن و زیادی کار نکن تا خسته نشوی.»
اما هیچگاه هیچکدام را نکرد تا مبادا باعث شود کاری عقب بیفتد یا به ما رسیدگی نتواند. او همیشه فداکاری و ازخودگذشتگی کرده است، تحمل کرده و صبوری به خرج داده است. او را چون آفتاب و مهتاب در آسمان دوست دارم، چون ستاره نزد مهتاب، سیاره در اطراف زمین، چون روح در بدن، چون قرآن در اسلام، لبخند در میان اشک و شاید هم بیشتر از همهی اینها.
ممکن بگویید ارزش مادر از همهی اینها بالاتر است؟ آری! صد درصد، اما هر یک از اینها بدون دیگری معنی ندارد، چون من بدون مادرم… حتی نوشتناش هم برایم سخت است. مادر کسی است که نبودش در میان هزاران نفر حس میشود. متوجه شدهاید؟ وقتی به خانه برمیگردیم، اولین سؤالی که میپرسیم این است: «مادر کجاست؟» این خود یعنی مادر همهکس است.
وقتی از دوستی دلگیر میشویم نزد مادر میرویم، از پدر دلگیر میشویم نزد مادر میرویم، خواهر، برادر یا هر کس دیگری، باز هم نزد مادر میرویم. حتی اگر عضوی از بدن ما درد کند نزد مادر میرویم، با وجود اینکه میدانیم او داکتر نیست، اما وجود نازنینش مرهم است.
مادر خود حضرت عشق است و هیچ مهر، محبت یا عشقی به پاکی عشق مادر نمیرسد. خدا وجود همهی مادران را که فرشتهای کمتر نیستند، همیشه برای ما و عزیزان ما حفظ بگرداند؛ چون او شبیه به قدرتی است که چرخ گردون با قدرتاش میچرخد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه