کاش دختر نمی‌بودی…!

امروز خاطره‌ی دختری به نام راحله را می‌نویسم؛ دختری که نمی‌داند به خاطر دختر بودنش باید خوشحال باشد یا ناراحت. همان سؤالی که همیشه ورد زبان اوست: «اگر دختر نبودم چه می‌شد؟ آیا خانواده‌ام از من راضی‌تر بودند؟»

او از خاطره‌ی روزی یاد می‌کرد که از شنیدن حرف مادرش سخت رنجیده بود. ماجرا را این‌گونه روایت می‌کرد: «آن روز خیلی سرحال و پرانرژی از خواب بیدار شدم. اول نمازم را خواندم و بعد کارهایم را تمام کردم. کنار مادرم، خواهرم و برادرم نشسته بودم و خیاطی می‌کردم که ناگهان مادرم حرفی زد؛ سخنی که با شنیدنش چشمانم پر از اشک شد و گلویم را چنان بغضی فشرد که انگار می‌خواست منفجر شود. خودم را کنترل کردم تا اشک‌هایم جاری نشود. تنها توانستم یک دقیقه جلوی گریه‌ام را بگیرم و به خودم دلداری می‌دادم که چیزی نیست، یک حرف ساده بود و تمام شد. اما در حقیقت دلم به شدت شکست؛ چون این حرف را از زبان مادرم شنیده بودم. اگر کس دیگری آن را می‌گفت چندان ناراحت نمی‌شدم، هرچند بیشتر دختران در اینجا شاید روزی یک‌بار چنین حرف‌هایی را بشنوند. دلم خیلی برای خودم و دختران سرزمینم سوخت، چون ما در این‌جا هیچ حقی نداریم.»

ما دختران در افغانستان بارها از سوی خانواده حرف‌هایی شنیده‌ایم که انتظارش را نداشتیم؛ درست مانند حرفی که راحله از مادرش شنید: «کاش دختر نمی‌بودی!»

او می‌گفت: «چنین توقعی از مادرم نداشتم. این حرف مادرم واقعاً مرا درهم شکست. به او گفتم کاش اصلاً به دنیا نمی‌آمدم یا همان دوران کودکی می‌مردم! اما مادرم حتی خم به ابرو نیاورد و هیچ حرفی نزد. آن لحظه دیگر نتوانستم احساساتم را مهار کنم. از کنار خانواده‌ام رفتم و زار زار گریستم. تا نیم ساعت اشک می‌ریختم و با خود تکرار می‌کردم کاش می‌مردم، کاش هرگز به دنیا نمی‌آمدم. احساس حقارت می‌کردم و با خودم می‌گفتم تا زنده‌ام این جمله در گوشم زمزمه خواهد شد: کاش دختر نبودی…»

راحله در میان گریه و اندوه ادامه می‌دهد: «نمی‌دانم چه شد که ناگهان قلبم آرام گرفت؛ گویی خداوند در گوش جانم نجوا کرد: “تو بنده منی و من از روح خود در تو دمیده‌ام.” اشک‌هایم را پاک کردم و آرام‌تر شدم. با خود گفتم وقتی پروردگار از روح خود در من دمیده، آرزوی مرگ کردن ناسپاسی است. به خودم قول دادم بعد از این هرگز آرزوی مرگ نکنم، تحت هر شرایطی به وجود خودم افتخار کنم و به راهم ادامه دهم.»

این روایت تنها داستان زندگی راحله نیست. برای اکثریت دختران در افغانستان، جمله «کاش دختر نمی‌بودی» بارها تکرار شده است. خواهر راحله، طاهره نیز بارها شنیده بود: «اگر پسر می‌بودی، خیلی بهتر بود.» دختر بودن همواره دردی بوده که در قلب بسیاری از دختران این سرزمین سنگینی می‌کند.

ما باید تلاش کنیم، درس بخوانیم، هنر بیاموزیم و مستقل شویم تا دیگر حق ما پایمال نگردد. باید واژه‌ی مجرم بودن را از نام دختران پاک کنیم؛ چرا که حق ما هرگز این نیست که مانند یک گناهکار با ما برخورد شود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000