او در روزی به دنیا آمد که آسمان خاکستری بود. نه از باران، بلکه از سنگینی روزگار رنگ آسمان دیگرگون شده بود. مادرش وقتی برای نخستینبار او را در آغوش گرفت، زیر لب گفت: «کاش آیندهات روشنتر از امروز باشد.» اما هیچکس نمیدانست آینده، برای او و هزاران دختر دیگر، قرار است چه اندازه خاموش و سنگین باشد.
کودکیاش در کوچههای خاکی در جایی از افغانستان گذشت. جایی که خندههای کودکانه همیشه کوتاهتر از سایهی ترس بود. او باید با عروسکهایش حرف میزد، چون همبازیهایش کمکم ناپدید میشدند. یکی بهخاطر فقر، یکی بهخاطر مهاجرت و یکی بهخاطر محدودیتهایی که آرامآرام دیوارهای نامرئی دور زندگی دختران میکشید.
او هنوز کودک بود؛ اما خیلی زود فهمید که دختر بودن در سرزمینی که جنگ، فقر و محدودیت در آن نفس میکشد، فقط یک نام ساده نیست، یک مسئولیت سنگین است، یک انتظار بیپایان برای سکوتی که هرگز آسان نیست.
سالهای مکتب برایش کوتاه اما عمیق بود. هر بار که با شوق کتابش را باز میکرد، انگار دری به دنیای دیگری باز میشد. دنیایی که در آن دختران میتوانستند داکتر شوند، معلم شوند، یا حتی رؤیا داشته باشند، بدون اینکه از کسی، از چیزی ترس داشته باشند. اما این در، همیشه نیمهباز میماند. روزهایی میآمد که خبرهای تلخ در کوچهها پخش میشد. خبر بسته شدن مکتبها، محدودیتها و رفتن دخترانی که دیگر اجازه نداشتند به کلاس برگردند و برای آیندهی خود تلاش کنند.
او آن روزها زودتر از سنش بزرگ شد. نه چون قد کشید، بلکه چون فهمید دنیا همیشه با عدالت رفتار نمیکند.
در خانه، مادرش خسته بود و پدرش ساکت. فقر مثل مهمانیای بود که هیچوقت نمیرفت. او یاد گرفت که خواستههایش را کوچک کند. اول آرزوهای بزرگ، بعد آرزوهای متوسط و در نهایت حتی آرزوی سادهی رفتن به مکتب را در نظر گرفت.
جوانیاش آرامآرام رسید؛ اما مثل مهمانیای که دیر آمده باشد و کسی دیگر حوصلهاش را نداشته باشد، از راه رسید. بدنش جوان بود؛ اما روحش خستهتر از هر پیرزنی که عمرش را در انتظار گذرانده باشد. در چشمانش دیگر برق رویا نبود، فقط انعکاس روزهایی بود که یکییکی از دست رفته بودند.
او دختر افغانستان بود؛ دختری که باید میان دیوارهای محدودیت، راه رفتن را یاد میگرفت. دختری که باید با حسرتِ کتابهای ناتمام، با کلاسهای نیمهکاره و با آیندههای بستهشده کنار میآمد. هر بار که صدای خندهی دختران دیگر را میشنید، چیزی در دلش میلرزید. نه حسادت، بلکه خاطرهای از خودش در گذشتهی نزدیک و دور که هیچکدام حالا در دسترس نبود.
گاهی به پنجره نگاه میکرد و از خودش میپرسید: «آیا من هم روزی میتوانستم مثل آنها باشم؟» اما جواب در سکوت خانه گم میشد.
او کمکم یاد گرفت که قوی بودن یعنی گریه نکردن جلوی دیگران. یعنی لبخند زدن حتی وقتی درونت فرو ریخته است. یعنی ادامه دادن، حتی وقتی هیچ چیز برای ادامه دادن باقی نمانده است.
و اینگونه بود که او در جوانی پیر شد.
نه موهایش سفید شد، نه چهرهاش تغییر کرد؛ اما درونش… درونش پر از سالهایی شد که نزیسته بودند. پر از رویاهایی که اجازهی تولد نیافتند. پر از سوالهایی که هیچوقت جواب نداشتند.
حالا او زنی جوان است، اما وقتی حرف میزند، انگار سالهاست زندگی کرده و سالهاست خسته شده. صدایش آرام است، اما در آن صدای هزار دختر دیگر هم شنیده میشود، دخترانی که هر کدام داستانی شبیه او دارند.
او هنوز نفس میکشد، هنوز راه میرود، هنوز ادامه میدهد…
اما در دلش خوب میداند:
او از کودکی بزرگ شد و در جوانی، آرام و بیصدا، پیر!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه