رویاها، در دل محدودیت امید می‌آفریند

رویاهایم باعث تحرک و انگیزه در من می‌شود. همچون نیروی قدرتمندی عمل می‌کند که در شرایط سخت و طاقت‌فرسا مرا سر پا نگه می‌دارد و نمی‌گذارد خودم را از دست بدهم. حتی در این شرایط که دختر بودن یک جرم تلقی می‌شود، باز هم قوت قلب من شده است. هرچند، متاسفانه از دیدگاه این جامعه سنتی، من موجودی ضعیف و عاجز به نام دختر هستم.

گاهی به فکر فرو می‌روم: چرا باید برای جنسیت خود سرکوب شوم؟

وقتی کوچک‌تر بودم، بایسکل کوچکی را که پدرم برای من و برادرم، گرفته بود، سوار می‌شدم. هنگام سوار شدن بر بایسکل، حس دلپذیری به من دست می‌داد. نسیم ملایم موهایم را نوازش می‌داد و آرام به گوش‌هایم زمزمه می‌کرد: «دیانا، هرچند دختری، ولی در خانواده هیچ فرقی بین تو و برادرت نیست. انگار در ذهن خانواده‌ها تبعیض‌ها شکسته است.»

وقتی بزرگ‌تر شدم، روزبه‌روز شرایط برایم سخت‌گیرانه‌تر و جدی‌تر می‌شد و من آرام‌آرام از دنیای کودکانه‌ام خارج می‌شدم. با آن‌که سن و سال کمی داشتم، محیط مرا مجبور کرد که به اندازه‌ی یک دختر بالغ محتاطانه عمل کنم. برادرم سوار بر بایسکل می‌شد و من فقط نظاره‌گرش بودم.

اکنون که یک دختر هجده‌ساله هستم، برایم در این مملکت تنها بایسکل‌سواری به یک رویا تبدیل نشده، بلکه مکتب رفتن، حق آزادی بیان و حتی تصمیم‌گیری هم به رویا بدل شده است. من هم یک دختر در افغانستان هستم که پنج سال است از مکتب رفتن محروم شده‌ام. رفتن به دانشگاه کابل را از همان ایام کودکی مشتاق بودم. خوب به یادم مانده است که دلم لک می‌زد برای دانشگاه رفتن و خودم را چنین تصور می‌کردم: «با ظاهری آراسته و با اعتمادبه‌نفس، درس‌هایم را می‌خوانم. برای متخصص شدن در بخش کامپیوترساینس تلاش می‌کنم. در اوقات فراغت، بر سبزه‌های زیبا و در میان گل‌های رنگارنگ دانشگاه، مشغول کتاب خواندن هستم. با گذر زمان، من هم به سوی رویاهایم پرواز می‌کنم. فراگیری علم و مهارت، برایم سرشار از معنا و اشتیاق است.»

وقتی کودک بودم، درباره آینده‌ام خیال‌پردازی و بلندپروازی می‌کردم. تصور می‌کردم که دیگر تصمیم‌های زندگی‌ام را خودم می‌گیرم. حتی برای مسیر دانشگاه، بایسکل می‌خرم. من و رحمت در کنار هم با کامپیوتر کار می‌کنیم. دیگر مادرم نمی‌گوید: «کاش پسر می‌بودی!» با آن‌که یک دختر هستم و از دیدگاه مردم موجودی ضعیف به شمار می‌روم؛ اما می‌توانم عصای دست پدر و مادرم شوم و مایه‌ی افتخار و انگیزه‌ی خواهرانم باشم.

طبق رویاپردازی‌هایم، زندگی می‌ساختم و با خود می‌گفتم: «پاداش تلاش‌هایت را روزی خداوند خواهد داد.» برای پدرم دکان بزرگ‌تر سلمانی با وسایل و امکانات فراهم می‌کنم.

با آمدن طالبان، رویاپردازی‌هایم متوقف شد. بسته شدن درِ مکاتب باعث از بین رفتن رویاهای بسیاری از دختران افغان شد. با آمدن این طوفان خشمناک، رویاهایشان به بیچارگی و بی‌باوری تبدیل شد. انگار این سرزمین به گورستان آرزوها بدل شده است. در اینجا دخترانی بودند که انگیزه و امیدشان موج می‌زد، اما حالا در تاریکی‌های خانه‌هایشان خاموش شده‌اند.

اما باید دانست که زندگی فراز و نشیب خود را دارد و همین پستی و بلندی‌ها قهرمانان روزگار را می‌سازد.

من هم امید و انگیزه دارم که با سختی‌های روزگار در نبرد باشم. به اندازه‌ی رویا، تلاش و برنامه‌هایم وقت می‌گذارم، آن‌قدر که حتی برای ناراحت بودن و اندیشیدن درباره‌ی شرایط هم فرصتی ندارم. می‌دانم که با عمل‌کردهایم محیط و سرزمینم تغییر نمی‌کند، اما خودم قطعاً تغییر می‌کنم.

باز هم در این شرایط دشوار، رویاها و اهدافم را تعقیب می‌کنم. حالا بیشتر از قبل امید و انگیزه دارم. درِ مکاتب بر ما بسته شده، اما من درهای امید را در دل خانواده‌ام زنده ساخته‌ام. در این مسیر زیبا، تنها خودم را نه، بلکه دیگران را نیز صاحب رویا می‌سازم؛ زیرا می‌دانم که رویا محدودیت‌ها را می‌شکند.

شاید کار بزرگی انجام ندهم، اما قدم‌های کوچک و پیوسته برمی‌دارم؛ قدم‌هایی که شامل درس خواندن، نوشتن و تدریس به بیش از سی دختر می‌شود. دخترانی مانند خودم که به دنبال خواسته‌ها و رویاهایشان می‌روند و نقش من در این میان، کمک درسی، تشویق و راهنمایی آن‌ها است.

در خانه نیز نقش کوچک اما معناداری ایفا می‌کنم؛ با درس دادن به مادرم که بی‌سواد است و برادر کوچکم که خُرد است. در حقیقت، همین کارها باعث می‌شود باانرژی‌تر شوم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000