تپش قلم در میانه‌ی سکوت

نام من ستاره است؛ هفده سال سن دارم و در شهری زندگی می‌کنم که دیوارهایش بوی تاریخ و خاک می‌دهند. هفده‌سالگی در این‌جا سن رویاپردازی‌های دور و دراز نیست، سن انتخاب میان تسلیم شدن یا ایستادن است. در جغرافیایی که من در آن قد کشیده‌ام، گاهی حس می‌شود که خورشید برای طلوع کردن باید از سدهای بلندی عبور کند؛ اما هر روز صبح که چشم باز می‌کنم، به خود می‌گویم که نور همیشه راهی برای نفوذ پیدا می‌کند.

ساعت پنج صبح است. صدای جیرجیر گنجشک‌ها روی شاخه‌های خشک درخت توتِ حویلی، تنها موسیقی متن زندگی ماست. مادرم با دست‌هایی که از سال‌ها کار خانه و نانوایی زبر شده، چای دم می‌کند. بوی نان گرم که در فضا می‌پیچد، یادآور این است که زندگی هنوز جریان دارد. من چادرم را به سر می‌کنم؛ چادری که شاید برای دنیای بیرون یک تکه پارچه‌ی ساده باشد، اما برای من مثل بال‌های پرنده‌ای است که می‌خواهد از قفس تنگ واقعیت به آسمان حقیقت پرواز کند.

وقتی از خانه بیرون می‌شوم و قدم در کوچه‌پس‌کوچه‌های خاکی کابل می‌گذارم، اولین چیزی که می‌بینم قدم‌های استوار کودکانی است که با کفش‌های پاره، اما دلی لبریز از اشتیاق، راهی مراکز آموزشی می‌شوند. برادرم در کنار من راه می‌رود. او کیف پارچه‌ای دست‌دوز مادر را چنان محکم به سینه چسبانده که گویی تمام نقشه‌های گنج جهان در میان برگه‌های کتاب ریاضی او پنهان شده است. ما در سکوت راه می‌رویم، اما نگاهمان با هم حرف می‌زند. نگاه او می‌گوید: «خواهرم نترس» و نگاه من پاسخ می‌دهد: «برادرم بخوان تا رها شویم.»

در مسیر ما از کنار کتاب‌فروشی‌های کوچکی رد می‌شویم که قفسه‌های‌شان از کتاب‌های درسی و داستان‌های کهنه لبریز است. این‌ها برای ما فقط دکان‌های خرید و فروش نیستند، این‌ها ریه‌های شهر ما هستند. هر بار که نوجوانی را می‌بینم که پشت ویترین این کتاب‌فروشی‌ها ایستاده و به جلد یک کتاب خیره شده، حس می‌کنم تاریکی یک قدم عقب‌نشینی کرده است. در جایی که گاهی فهمیدن را جرم می‌پندارند، باز کردن یک کتاب و غرق شدن در کلماتش، انقلابی‌ترین کار ممکن است.

صنف ما نه میزهای براق دارد و نه پنجره‌های دوجداره؛ گاهی باد سرد از لای چارچوب‌های خالی نفوذ می‌کند و استخوان‌های‌مان را می‌لرزاند، اما وقتی معلم جلوی تخته می‌ایستد، همه‌چیز تغییر می‌کند. معلم ما زنی است که صدایش از خستگی و بغض‌های فروخورده خش‌دار شده، اما کلماتش بوی زندگی می‌دهند. او با گچی که در دست دارد، روی تخته سیاه جهانی را نقاشی می‌کند که در آن هیچ دختری پشت درهای بسته نمی‌ماند.

من وقتی به تخته نگاه می‌کنم، دیوارهای ترک‌خورده و سقف نم‌زده را نمی‌بینم. من کهکشان‌هایی را می‌بینم که فیزیک به ما یاد می‌دهد؛ من تاریخ تمدن‌هایی را می‌بینم که از خاکستر خود برخاسته‌اند. ما در این صنف‌های نیمه‌تاریک یاد می‌گیریم که ستاره‌ها چگونه متولد می‌شوند. ما می‌آموزیم که حتی اگر دست‌های‌مان از اضطراب بلرزد، قلم نباید از حرکت بیفتد.

بسیاری می‌گویند آینده در این خاک کمرنگ شده است. می‌گویند دانشگاه‌ها دیگر آن زرق و برق سابق را ندارند و طراحی آینده دشوار شده است؛ اما آن‌ها اشتباه می‌کنند. زرق و برق یک سرزمین به دیوارهای مرمرین دانشگاهش نیست، به شعله‌ای است که در چشم جوانانش می‌سوزد. من جوانانی را می‌بینم که در همین شرایط، پروژه‌های علمی‌شان را در ذهن می‌پرورانند، سیمینار برگزار می‌کنند و در خانه‌های‌شان جهان را از نو می‌سازند. آن‌ها نه در آینده، بلکه همین حالا در ذهن‌های‌شان پل‌هایی به سوی فردا می‌زنند.

زیباترین صحنه‌ی شهر من زمانی است که دختر و پسر در سرک برای راهی شدن به سمت مراکز آموزشی قدم می‌زنند. آن‌ها نه به عنوان دو دنیای جدا، بلکه به عنوان دو انسان که هر دو می‌خواهند بدانند، بخوانند و بسازند، در کنار هم حرکت می‌کنند. لبخندهای‌شان، صحبت‌های‌شان و حتی سکوت‌های‌شان پیامی روشن دارد: «ما هنوز این‌جا هستیم. ما هنوز زنده‌ایم.» و این خود معجزه است.

امشب در حالی که زیر نور ضعیف چراغ درس می‌خوانم، به تمام هم‌نسلانم فکر می‌کنم که کتاب‌های‌شان را مثل گنجینه‌ای پنهان نگه می‌دارند. ما قهرمانان گمنام این دوران هستیم. هر خطی که می‌خوانیم، نوری است که به تاریکی می‌تابانیم. در تاریک‌ترین شب‌ها، ستاره‌ها درخشان‌تر به نظر می‌رسند و امروز هر شاگردی که سر صنف می‌رود، هر معلمی که درس می‌دهد و هر کتابی که باز می‌شود، نماد یک ستاره است.

امید درست همین‌جاست؛ در میان نوک سیاه قلم‌ها، در لایه‌های کاغذی کتاب‌ها و در چشمان کودکانی که هنوز باور دارند فردا می‌تواند روشن باشد. من هفده سال دارم و شاید دستانم از سرما و سختی روزگار عرق کرده باشد، اما چشمانم به افقی دوخته شده که هنوز کسی آن را ندیده است. ما تا زمانی که نفس می‌کشیم یاد می‌گیریم و تا زمانی که یاد می‌گیریم، شکست‌ناپذیریم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000