او روزی دانشآموزی بود که برای آیندهاش برنامه داشت و خود را در صنفهای بالاتر، دانشگاه و دنیایی بزرگتر تصوور میکرد؛ اما خیلی زود فهمید که سرنوشتش قرار نیست مطابق رویاهایش پیش برود. با این همه، در میان روزهای طولانی ناامیدی و خانهنشینی، راهی پیدا شد که آرامآرام او را دوباره به زندگی پیوند زد. راهی که از میان رنگها، قلمموها و صفحههای سفید نقاشی میگذرد.
روزهاییکه سایهی محرومیت نزدیک میشد
در سال ۲۰۲۱ که گروه طالبان به قدرت بازگشت، خورشید ۱۵ساله، دانشآموز صنف چهارم مکتب بود. در شروع سال ۲۰۲۲ میلادی، گروه طالبان دروازهی مکتب به روی دختران بالاتر از صنف ششم را بستند. خورشید در آن سال صنف پنجم مکتب را به پایان رساند و متوجه شد که فقط یک سال دیگر اجازه دارد به حیث یک دانشآموز زندگی کند و درس بخواند. او متوجه شد که از صنف ششم بیشتر درس خوانده نمیتواند. خبرها و تحلیلهای رسانهای و درونخانوادگی در مورد بستهشدن مکتب از سوی طالبان، بر ذهن و روان او تأثیر بدی میگذاشت.
او میگوید که در سال ۱۴۰۲ که دانشآموز صنف ششم بود، هر روز به این فکر میکرد که در سال آینده که خانهنشین میشود چه کار خواهد کرد و چطور با این درد کنار خواهد آمد که نمیتواند دیگر به مکتب برود و از صنف ششم بالاتر درس بخواند.
مادر خورشید میگوید که دخترش در سال ۱۴۰۲ وقتیکه دانشآموز صنف ششم بود و فهمیده بود که دیگر نمیتواند درس بخواند و به مکتب برود، بسیار آرام، گوشهگیر و ناراحت شده بود: «در صنف ششم، خورشید همیشه از مکتب که میآمد، کیف کتابهایش را در یک گوشه میانداخت و خودش در کنار آن مینشست و فکر میکرد. ما میفهمیدیم که او در مورد روزهای سخت پس از پایان صنف ششم فکر میکند. این فکر و تشویش او را خیلی گوشهگیر کرده بود و دوست نداشت که با ما در مورد آن گپ بزند. گاهی پدرش دلداری میداد که نگران نباشد و راهی پیدا خواهد شد که او به درسش ادامه دهد؛ اما او راضی نمیشد.»
صنف ششم پایان یافت و خورشید دیگر اجازه نداشت که از خانه بیرون شود و به مکتب برود. نوروز و سال نو خورشیدی ۱۴۰۳، برای خورشید سال نو نبود، بلکه یک سال کهنه با تاریخ نو و به لحاظ انسانی و مدنی یک سال تاریک بود. سالی که در عمق تاریخ به عقب برگشته بود و گروه طالبان خورشید و همصنفیهایش را از مهمترین ارزش و حق انسانی آنها محروم کرده بودند.
خورشید در مورد آخرین ماهها و روزهای دانشآموزیاش میگوید که او میخواست تا صنف دوازدهم درس بخواند و دورهی مکتبش را به پایان برساند. برای سالهای آیندهی خود رویاپردازی میکرد و پر از انرژی و انگیزه بود؛ اما فکر این که دیگر به مکتب رفته نمیتواند و آرزوهایش تحققنیافته باقی میماند، او را ناامید و افسرده کرده بود: «من میخواستم ادامه دهم و درس بخوانم. میخواستم تا فرصت دارم و امکان دارد درس بخوانم. مادرم همیشه مرا تشویق میکرد؛ اما در صنف ششم که فهمیدم که دیگر درس خوانده نمیتوانم و این که در سال ۱۴۰۳ به کلی خانهنشین شدم، دیگر آن دختر رویاپرداز و باانگیزه نبودم. وقتی از مکتب محروم شدم خیلی سخت میگذشت. برای من روز و شب هر دو تاریک بود.»
مادر خورشید میگوید که دخترش یک سال تمام از خانه بیرون نمیشد. در محفلها و برنامههای خوشی فامیلها و آشنایان اشتراک نمیکرد و هیچ دوست نداشت که با دیگران بنشیند و در مورد چیزی گپ بزند. گاهی با کتابهایش مصروف میشد و دیگر همیشه در خانه مینشست و در کارهای خانه کمک میکرد: «یک سال خیلی سخت گذشت و وضعیت روحی و رفتار روزمرهی دخترم ما را هم نگران کرده بود. ما تلاش میکردیم که با خورشید گپ بزنیم. او به سختی جواب یک سوال عادی را میداد. هیچ چیزی هم باعث نمیشد که حالش خوب شود.»
یک سال از محرومیت خورشید از مکتب گذشت و سال دیگر هم نو شد. خورشید با تلاش و تشویق پدر و مادرش در یک مرکز آموزشی زبان ثبت نام کرد تا انگلیسی بخواند. او میگوید که رفتن در مرکز آموزشی و خواندن زبان انگلیسی هم بر وضعیت روحیاش تاثیر مثبتی نگذاشت. از این که هر روز در مسیر راه با دیدن نیروهای طالبان به یاد بستهشدن مکتب و روزهای سخت خانهنشینی میافتاد، وقتی به خانه بر میگشت حالش بدتر میشد: «من درسهای انگلیسی را یاد میگرفتم؛ اما حالم خوب نمیشد. دیدن طالبان در جادهها حالم را میگرفت. مأموران امر به معروف طالبان هر هفته در کورس میآمدند و لباس و پوشش ما را بررسی میکردند. گاهی ما را در یک صنف جمع میکردند و در مورد حجاب و مذهب توصیه میکردند. در حالی که ما همیشه حجاب میپوشیم و در مورد مذهب هم کمتر از طالبان نمیفهمیم. این چیزها خیلی سرم بد تاثیر میکرد و پس از هفت ماه انگلیسی را هم ادامه ندادم.»
نقاشی، رنگی در میان روزهای خاکستری
از آنجایی که او به هنر نقاشی علاقهمند بود، در یک مرکز آموزشی دیگر در نزدیکیهای خانهاش در غرب کابل، وارد یک صنف آموزش نقاشی شد. مادرش میگوید که علاقهی شدید دخترش به نقاشی باعث شد که به یادگیری آن بپردازد و با گذشت هر روز که از صنف نقاشی به خانه برمیگشت، وضعیت روحیاش هم بهتر میشد و پس از شش ماه رفتوآمد در صنف نقاشی و یادگیری بیشتر این هنر، وضعیتش خیلی خوب شد: «نقاشی لبخند را به دخترم بازگرداند و در ماههای اخیر انگیزهاش برای ادامهی زندگی تغییر کرده است. از این که میبینیم خورشید میخندد و نقاشی میکند، ما هم خوشحال میشویم.»
او میگوید که امر به معروف طالبان همیشه از مرکز آموزشی سر میزند و هر روز بیشتر سختگیری میکند. در ماه عقرب سال ۱۴۰۴، هنگامی که خورشید تازه نقاشیهای سیاه و سفید را خطخطی میکرد، روزی نیروهای امر به معروف طالبان وارد مرکز آموزشی شدند و تمام عکسها و نقاشیها از چهرههای زنان را پارهپاره کردند و کاغذهای نقاشی خورشید و همصنفیهایش از چهرههای زنان را نیز پاره کردند. به مدیریت مرکز آموزشی و استاد نقاشی خورشید هشدار دادند که اگر بازهم متوجه شوند آنها چهرهی زن را نقاشی میکنند، صنف نقاشی را برای همیشه قفل خواهند زد: «طالبان همانطوری که با آموزش و تحصیل دختران مشکل دارند، در نقاشی هم نباید چهرهی زن کشیده شود. آن روز که در مرکز آموزشی آمدند، تمام نقاشیها را پاره کردند و گفتند که از نگاه شریعت اسلامی کشیدن چهرهی زن حرام است. ما خیلی ترسیده بودیم.»
خورشید میگوید که اگر صنف نقاشی بسته نشود و ادامه داشته باشد، او هم ادامه خواهد داد تا این هنر را بیشتر یاد بگیرد. برای او، نقاشیکشیدن آرامشبخش است و از این کار لذت میبرد. او دوست دارد که منظرهها و چهرههای متفاوت را نقاشی کند.
انتظار برای ادامهی یک رویا
در تازهترین مورد و وضع محدودیتهای طالبان، گفته میشود که گروه طالبان تصمیم گرفتهاند که در کابل نیز مثل هرات محدودیتهای بیشتری به خاطر حجاب بر زنان وضع کنند. خورشید میگوید که مرکزهای آموزشی تا روز سهشنبه ۲۶ جوزا، تعطیل شده است و او در این روزها به مرکز آموزشی نمیرود: «از روز پنجشنبه به این سو به کورس نرفتهام و تا روز سهشنبه رخصت هستیم. امیدوار هستم که دوباره شروع شود و باز هم در صنف نقاشی بروم. خیلی دوست دارم که نقاشی را بیشتر یاد بگیرم.»
خورشید با این امیدواری که درسهای نقاشیاش ادامه یابد، منتظر عادیشدن وضعیت نشسته است.
شاید امروز بزرگترین آرزوی او نه دانشگاه باشد و نه شغلی که زمانی در رویاهایش میساخت. امروز آرزویش سادهتر شده است؛ اینکه بتواند دوباره پشت میز نقاشی بنشیند، مدادش را بردارد و آنچه را در دل دارد روی کاغذ بیاورد. برای دختری که مکتب را از دست داده، همین چند ساعت نقاشی در هفته گاهی به اندازهی یک جهان پر از امید، ارزش دارد. شاید به همین دلیل است که خورشید هنوز منتظر مانده است؛ منتظر روزی که نه فقط صنف نقاشی، بلکه راههای بیشتری برای آموختن، رویاپردازی و ساختن آینده به روی او و میلیونها زن و دختر دیگر باز شود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه