صبح زود از خواب بیدار شدم، نمازم را خواندم و در گروه پنجنفرهای که داریم پیام گذاشتم که: «امروز جلسه نیست، به تایم مکتب بیایید.» چون در این اواخر محدودیتها برای دختران بیشتر شده بود، فکر میکردم شاید خانوادهها اجازه ندهند دختران یک ساعت وقتتر از تایم مکتب بیرون بیایند. ولی چند دقیقه بعد تلفنم زنگ خورد. دیدم یکی از دختران گروه است. جواب دادم، گفت: «ما در مکتب هستیم و منتظرتیم، بیا!» تعجب کردم که امروز با وجود لغو کردن جلسه، آنها از شوق و علاقهای که به درس خواندن داشتند، اصلاً محدودیت برایشان معنا نداشت. خوشحال شدم و گفتم میآیم. آماده شدم و خودم را زود به مکتب رساندم. آن روز ارایهی کتاب داشتیم. من یک کتاب خوانده بودم و آن را ارایه دادم. بعد از ارایه به دفتر رفتم و برای سه روز اجازه (مرخصی) گرفتم، چون با فامیل به «وطن» سفر داشتیم. بعد از آن، استاد داخل صنف شد و درس داد. حرفهای استاد واقعا برایم جالب و آموزنده بود.
از مکتب رخصت شدیم و به خانه رفتم. مادرم گفت باید به مکتب حضرت علی (ع) بروم و رضایتنامه یا کارهای برادرم را هماهنگ کنم. بعد از خوردن چای حرکت کردم و در جریان راه، در فکر غرق شدم که مکتب چگونه شده باشد. من ۶ سال درسهایم را در مکتب حضرت علی (ع) خوانده بودم؛ آن مکتب برایم خیلی ارزشمند است. هم راه میرفتم و هم خاطرههایم را به یاد میآوردم تا اینکه به مکتب رسیدم.
دم دروازهی مکتب که رسیدم، ناراحت شدم. آن روز آخری که از مکتب رفتیم یادم آمد؛ آن روز صنف ششم را تمام کرده بودم. استاد صدا زد: «کیها صنف ششم است؟» ما دستهای خود را بلند کردیم، ولی با ناامیدی دستهای ما پایین آمد. استاد گفت: «بروید، دیگر درسی وجود ندارد.» آن روز واقعاً خیلی تلخ بود. با هر قدمی که برمیداشتم، تکتک خاطرههایم از پیش چشمانم میگذشت؛ کودکی و برنامههایی که در حیاط میگرفتیم. ولی دیگر آن روزها را نداشتیم. امروز مثل یک غریبه به مکتبم آمده بودم، خیلی صحنهی سختی بود. دلتنگ آن روزها بودم، گلویم را بغض گرفت و دلم میخواست گریه کنم؛ اما من که حق گریه نداشتم! از آن روز به بعد وظیفهی من این بود که وطنم را بسازم. از آن روز به بعد من باید رهبر میشدم و خودم و دختران سرزمینم را از این واقعیت سخت نجات میدادم؛ لبخند زدم، سرم را بلند کردم و گفتم: «من میتوانم.»
از مکتب به خانه برگشتم. چهرهی مادرم را دیدم که آشفته بود. گفت: «شکر که آمدی، امروز میگویند دخترها را بازداشت میکنند.» گفتم: «مادر جان! این حرفها فقط شایعه است.» واتساپ را باز کردم و دیدم ۲۲ پیام آمده است. گروه جمعی از دختران را باز کردم؛ دیدم یک متن غمانگیز دربارهی دختران افغانستان آمده و چهار همگروهیام همه ناراحت بودند. کمی نگران شدم و صوتی زنگ زدم. همه آنلاین شدند و چند دقیقه قصه کردیم. دختران میگفتند چند روزی به مکتب نمیآیند چون خطر دارد. بر لبان همه لبخندی تلخ بود که پشت سر آن خندهها، غمی بزرگ نهفته بود؛ اما هیچکدام ما ناامید نبودیم و این تنها افتخار ماست. گفتم: «در این چند وقت که به مکتب نمیروید، بنویسید و کتاب مطالعه کنید.»
لبخند تلخ آنها ترسی در دلم جا داد. بعد از آن اینستاگرام را باز کردم و با دیدن ویدیوها شوکه شدم؛ واقعاً خیلی دردآور بود. دختران هرات را دیدم که حقخواه بودند، ولی در راه حق جان خود را از دست میدادند. تلفن را خاموش کردم و چند دقیقهای نشستم و در فکر فرو رفتم. بعد از چند دقیقه خلوت با خود، تلفن را گرفتم و یک آهنگ گذاشتم؛ آهنگی خیلی شاد، چون میخواستم این غمها را فراموش کنم و خودم را به بیخیالی بزنم. آهنگ تمام شد؛ آهنگ بعدی نوای قلبم را مینواخت. میخواستم برای چند لحظه همهچیز را فراموش کنم، ولی این محدودیت چیزی نبود که نادیده گرفته شود. مرواریدها روی گونهام روان بود و چشمانم ناراحتی عمیقی به خود گرفته بود. این موسیقی وجودم را به لرزه درآورد و غمی عمیق بر دلم جا داد. گفته بودم گریه نمیکنم؛ ولی این درد خیلی سخت بود و تحمل نتوانستم. اشکهایم مثل دانههای مروارید جاری بود. این موسیقی چه بود که اینقدر مرا تحت فشار قرار داد؟
«جانم فدایت ای وطن، به دست کی افتادی؟ / گریه کردم، گریه کردم برای آزادی…»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه