حسرتِ نشستن روی سفره‌ی خانوادگی

بعضی از دردها صدا ندارند. کسی آن‌ها را نمی‌بیند، اما سال‌ها در قلب انسان زندگی می‌کنند. درد من از کودکی آغاز شد؛ از روزی که فهمیدم در خانه‌ی خود ما، دختر بودن یعنی کمتر دیده شدن، کمتر دوست داشته شدن و کمتر ارزش داشتن.

من کوچک‌ترین فرزند خانواده بودم. دو خواهر بزرگ‌ترم، در سیزده و چهارده‌سالگی ازدواج کردند و خانه را ترک گفتند. برادرم تنها پسر خانواده بود و همه‌ی محبت، توجه و امکانات نصیب او می‌شد. اما من همیشه احساس می‌کردم مهمان ناخوانده‌ی خانه‌ای هستم که در آن به دنیا آمده بودم. تلخ‌ترین خاطره‌ی کودکی‌ام سفره‌ی غذاست. هنوز هم بوی نان تازه مرا به سال‌هایی می‌برد که پدر، مادرم و برادرم کنار هم غذا می‌خوردند و من در اتاق کوچکم تنها می‌نشستم. گاهی تکه‌ای نان خشک سهمم بود و گاهی همان را هم نداشتم. از پشت در، صدای خنده و صحبت‌های‌شان را می‌شنیدم و با خودم فکر می‌کردم مگر من چه فرقی با برادرم دارم؟ مگر تنها گناه من دختر بودن است؟

برای داشتن ساده‌ترین وسایل باید بارها خواهش می‌کردم. بیشتر وقت‌ها جوابم سکوت، بی‌توجهی یا مخالفت بود. در همان خانه یاد گرفتم اشک‌هایم را بی‌صدا بریزم، چون هیچ‌کس حال مرا نمی‌پرسید. دلم فقط یک بار می‌خواست پدرم مرا در آغوش بگیرد و بگوید: «دخترم، دوستت دارم.» اما آن آرزو هیچ‌وقت به حقیقت تبدیل نشد. سال‌های کودکی‌ام در ایران گذشت؛ کشوری که برای خانواده‌ی ما سرزمین غربت بود. بیرون از خانه غریب بودیم و من درون خانه از همه غریب‌تر. تنهایی آرام‌آرام در وجودم ریشه دواند، اما همان تنهایی به من یاد داد که اگر کسی دستم را نمی‌گیرد، باید خودم بلند شوم.

یک صبح زود برای خرید نان از خانه بیرون رفتم. روی دیوار نانوایی برگه‌ای دیدم: آگهی استخدام نیروی خدماتی در یک موترشویی. شاید برای دیگران فقط یک کاغذ بود؛ اما برای من دری به سوی زندگی تازه بود. تماس گرفتم و از فردای آن روز مشغول کار شدم. اولین حقوقی که گرفتم، اشک در چشمانم جمع شد؛ نه به خاطر مبلغش، بلکه چون برای نخستین بار احساس کردم می‌توانم روی پاهای خودم بایستم. آن روز فهمیدم ارزش انسان را پول خانواده تعیین نمی‌کند، بلکه تلاش خودش می‌سازد. روزها کار می‌کردم و شب‌ها با خستگی به کلاس زبان و نویسندگی می‌رفتم. گاهی آن‌قدر خسته بودم که روی کتاب خوابم می‌برد؛ اما رؤیای ساختن آینده‌ی بهتر اجازه نمی‌داد تسلیم شوم. استادانم به من آموختند که انسان می‌تواند از دل تاریک‌ترین روزها نیز راهی به سوی روشنایی پیدا کند.

وقتی پانزده‌ساله بودم، به دلیل بیماری پدربزرگم به کابل برگشتیم. خوشبختانه او سلامتی‌اش را دوباره به دست آورد و زندگی ما نیز وارد فصل تازه‌ای شد. در کابل به عنوان معلم در مکتب و کورس زبان مشغول کار شدم. هر روز که وارد صنف می‌شدم و لبخند شاگردانم را می‌دیدم، احساس می‌کردم خدا بخشی از زخم‌های کودکی‌ام را آرام می‌کند. در همان روزها، همسایه‌ای داشتیم به نام خاله کبرا. او اولین زنی بود که مرا با محبت صدا می‌زد و می‌گفت: «دختر نازم، آمدی؟» همین چند کلمه برای دختری که سال‌ها از محبت محروم بود، ارزشی برابر با تمام دنیا داشت.

روزی برای قرض گرفتن ماهی‌تابه به خانه‌ی‌شان رفتم. آنجا برای نخستین بار احمد را دیدم که تازه از فرانسه آمده بود. دیدار ما کوتاه بود، اما چند روز بعد هنگام خداحافظی دوباره به خانه‌ی ما آمد. مدتی بعد دوباره به کابل برگشت و رفت‌وآمد خانواده‌ها بیشتر شد تا اینکه خاله کبرا از من برای پسرش خواستگاری کرد. نامزدی ما با امید آغاز شد، اما راه آسانی نبود. اختلاف خانواده‌ها، طولانی شدن دوران نامزدی و سوءتفاهم‌های پی‌درپی بارها ما را تا مرز جدایی برد. هر بار که میان ما فاصله می‌افتاد، تمام زخم‌های کودکی‌ام دوباره باز می‌شد. می‌ترسیدم تنها کسی را که احساس می‌کردم مرا دوست دارد نیز از دست بدهم. بارها شب‌ها تا صبح گریه کردم و از خدا خواستم فقط یک بار اجازه دهد طعم آرامش را بچشم.

سرانجام پس از روزهای سخت، ازدواج کردیم. امروز خداوند فرزندی به ما بخشیده است. برای من هیچ تفاوتی ندارد که او دختر باشد یا پسر. وقتی به چهره‌ی فرزندم نگاه می‌کنم، با خودم عهد می‌بندم هرگز نگذارم او حتی برای یک لحظه احساس کند ارزشش به جنسیتش وابسته است. می‌خواهم هر روز محبت را از چشمان من بخواند؛ همان محبتی که من سال‌ها در حسرتش بودم. امروز هنوز زخم‌های گذشته را با خودم دارم، اما دیگر اسیر آن‌ها نیستم. من از دل رنج برخاستم، با اشک بزرگ شدم و با امید ادامه دادم. شاید نتوان گذشته را تغییر داد، اما می‌توان آینده را ساخت؛ آینده‌ای که در آن هیچ دختری پشت درِ یک سفره تنها نماند و هیچ کودکی برای شنیدن جملهٔ «دوستت دارم» تمام عمرش را انتظار نکشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000