مزاری؛ حنجره‌ای برای یک قرن سکوت

سخنرانی عزیز رویش در اولین سالیاد شهادت بابه مزاری – کویته، ۲۲ حوت ۱۳۷۴

اشاره: این سخنرانی در ۲۲ حوت ۱۳۷۴، در نخستین سالیاد شهادت بابه مزاری در صحن مکتب یزدا‌خان در شهر کویته ایراد شد. تا آن زمان، زخم غرب کابل هنوز تازه بود و مردم ما در سوگ پدری نشسته بودند که صدای یک قرن سکوت، تحقیر و بی‌عدالتی را به فریاد عدالت بدل کرده بود.

در این سخن، بابه مزاری نه تنها به عنوان یک رهبر سیاسی، بلکه به عنوان حنجره‌ی یک ملت خاموش، پدر یک جامعه‌ی زخمی، و نماد آگاهی و مقاومت تاریخی مردم ما تصویر می‌شود. عنوان «مزاری؛ حنجره‌ای برای یک قرن سکوت» تلاشی است برای بازتاب همان پیام محوری: صدایی که با شهادت خاموش نشد، بلکه در وجدان یک نسل ادامه یافت.

از دوستان تنظیم نسل نو هزاره – مغول، سپاس‌گزارم که این سند تاریخی را در صفحات اجتماعی به دسترس عموم قرار دادند.

***

نثار ارواح تاب‌ناک شهدا، مخصوصاً شهید سرافراز خلق ما، رهبر شهید، مزاری بزرگ، صلوات بلندی مرحمت فرمایید. [صلوات حضار]

بسم‌الله الرحمن الرحیم.

«و ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم و تو ای محمد، تو را کی آگاه کرد که شب قدر چگونه شبی است؟ شب قدر برتر از هزار ماه است. شبی‌ست که در آن فرشتگان خدا و روح فرود می‌آیند، به اذن پروردگار شان. سلام بر این شب تا زمانی که تیر فجر سینه‌ی شب را می‌شکافد.»

السلام علیکم و رحمته الله و برکاته!

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم / این چرخ مردم‌خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی‌آب را کین خاکیان را می‌خورند / هم آب بر آتش زنم، هم بادها شان بشکنم

امروز هم‌چون آصفم، شمشیر و فرمان در کفم / تا گردن گردن‌کشان در پیش سلطان بشکنم

من نشکنم جز جور را جز ظالم بدغور را / گر ذره‌ای دارد نمک، گبرم اگر آن بشکنم

صلواتی مرحمت کنید. [صلوات حضار]

دوستان و برادران عزیز! امروز ۲۲ حوت است، روز شهادت بزرگ‌ترین مرد تاریخ سیاسی و اجتماعی ما. خاطره‌ی آخری که رهبر شهید استاد مزاری برای ما باقی مانده‌است، خاطره‌ی یک پیرمردی است که در آخرین لحظات، هم‌گام با مزاری به طرف قصر دارالامان حرکت می‌کند.

این پیرمرد حکایت می‌کند که وقتی ما در فاصله‌های ده – پانزده متری از هم‌دیگر حرکت می‌کردیم، در زیر قصر دارالامان با موج عظیمی از مردم رو به رو شدیم که خانه‌های خود را ترک کرده و به طرف گل‌باغ و چهارآسیاب فرار می‌کردند.

سیل جمعیت فراری وحشت و سراسیمگی غرب کابل را ترسیم می‌کرد. در همین زمان غول‌پیکرها و سلاح‌های سنگین و طیاره‌های بم‌افگن شورای نظار بر فراز غرب کابل و بر فراز جمعیت فراری به غرش درآمدند و با انفجار بمب‌های پنج‌صد کیلویی در میان انسان، سرهای بریده و بدن‌های تکه‌تکه شده بود که در زیر قصر دارالامان فرش شد.

این پیرمرد می‌گوید که مزاری تا این نقطه‌ی از قصر دارالامان با متانت و استواری گام برمی‌داشت؛ اما وقتی خود را در برابر اجساد بی‌گناه مردمش دید، در جای خود ایستاد شد و دستش را در پشت گرفت و کمر خود را راست کرد.

می‌گوید: ما آمدیم و گفتیم که بابه، وضعیت خطرناک است. ایستاد نشو که برویم. می‌گوید: بابه بار دیگر آه کشید و سینه‌ی خود را پس آورد و گفت که من با این مردم تعهد کرده بودم که «خونم در بین شما بریزد، از بین شما بیرون نمی‌شوم.» ولی امروز این مردم خون شان می‌ریزد، اما من شهر کابل را ترک می‌کنم.

این آخرین تصویر و آخرین سیمای رهبر ما در زیر قصر دارالامان است.

بلی برادران، برای هر فرد ما، برای پیر و جوان ما، برای زن و مرد ما، همیشه باید یک سوال مطرح باشد که چرا در ختم سه سال مقاومت خونین، مقاومت صادقانه و صمیمانه به خاطر عدالت و کشته‌شدن بی‌رحمانه توسط تمام دشمنان آزادی و عدالت این جامعه، وقتی ما از خانه‌ی خود بیرون می‌شویم، پدران غرب کابل، جوانان غرب کابل و زنان و اطفال غرب کابل در ختم سه سال مقاومت به خاطر عدالت و به خاطر آرمان انسانی خود قتل عام می‌شوند و یا با خاک و خاکستر و کلوخ استقبال می‌شوند؟ چرا رهبر شهید این قوم، با تمام فریاد حق‌طلبی خود، وقتی به دست طالبان می‌افتد، با برچه شکاف شکاف می‌شود؟… چرا؟ این سوالی است که باید هر فرد ما با خود زمزمه کنیم و اطفال خود را در هنگامه‌ای که اذان در گوش‌شان می‌خوانیم، باید بگوییم که جرم تو چیست.

در این جامعه عامل تمام فجایع مسعود و ربانی و سیاف بودند. همه این را می‌دانستند، ولی همین مسعود، ربانی و سیاف با طالبان سه بار دیدار می‌کنند و زنده بر می‌گردند. سید فاضل و اکبری و هادی هر کدام دو بار، سه بار با طالبان دیدار می‌کنند؛ اما زنده برمی‌گردند. با این که طالبان می‌دانند که کسی که در کابل در برابر شان بجنگد، همین مثلث است؛ اما مزاری با ایمان به شعار عدالت‌خواهی که طالبان بلند کرده بود، با این‌ها پیمان می‌بندد، ولی در اولین لحظه به دست طالبان با برچه شکاف شکاف می‌شود… چرا؟ … فرق مزاری با دیگر رهبرانی که با طالبان دیدار کرده بودند، در چه بود؟

در سخنرانی که امروز برادران بنده را توظیف کرده‌اند، خواستم که پاسخ مختصری به همین سوال بدهم. البته قبل از این که روی استیج بیایم، با تذکر برادران هم مواجه بودم و آن این که در محفل امروز ما اکثریت برادران، برادران کویته‌ی ما هستند که البته با زبان ما زیاد آشنایی ندارند و این واقعا یک مشکل است.

من امروز در برابر دو امر قرار می‌گیرم: یک امر سخن‌گفتن درباره‌ی مردی که به عمق تاریخ در برابر ما ایستاد شده‌است و یک امر دیگر رعایت احساس برادرانی که مخاطب ما هستند و می‌خواهند از مزاری چیزی بشنوند.

من در بین این دو امر کوشش می‌کنم که راه وسطی را انتخاب کنم، ولی قبل از قبل از این برادران معذرت می‌خواهم. به خاطر این که همان‌گونه که این‌ها مشکل زبان با ما دارند، ما هم مشکل زبان با این‌ها داریم.

وقتی ما از مزاری سخن می‌گوییم و وقتی ما از خونی که هم‌چنان در پیش چشمان ما می‌ریزد، سخن می‌گوییم، نمی‌توانیم جلو کلمات را بگیریم. نمی‌توانیم برای کلمات حد تعیین کنیم. به خاطری که کلمات در مواقع حساس فقط حامل احساس انسان اند.

وقتی که انسان از خون گپ می‌زند، دیگر در این‌جا تعقل، تدبر، سنجش آگاهانه برای انتخاب کلمات نقش ندارد. در این‌جا درد است که فریاد می‌کشد. در این‌جا خون است که شرشر خود را به گوش مردم می‌رساند.

بنابراین، اگر من کوتاهی‌ای در این عرصه داشته باشم، از برادران قبلاً معذرت می‌خواهم.

صلواتی مرحمت فرمایید. [صلوات حضار]

بلی برادران، پدران، خواهران و مادران،

امروز ۲۲ حوت است. سال گذشته، در همین روز، ساعت سه بجه‌ی بعد از ظهر پیکر تکه‌تکه‌شده‌ی استاد مزاری در شهر غزنی تسلیم مردم ما شد و مردم ما سبویی را که سه سال با خون صدها و هزاران شهید خود حفظ کرده بودند، امروز بر زمین ریخته می‌بینند و مجبور هستند که تکه‌های شیشه‌ای را که از این سبو باقی مانده، با خود بردارند و در میان یک کمر برف، در فاصله‌ی صدها کیلومتر، تا مزار انتقال دهند.

برای من به عنوان یکی از فرزندان یتیم بابه مزاری واقعاً امروز بسیار دشوار است که در حضور مردم خود سخن بگویم. مزاری آن‌چه را که می‌گفت، با خون خود مهر تأیید گذاشت، ولی ما با کدام زبان خواهیم توانست از مزاری سخن بگوییم؟ مزاری بابای قوم بود. مزاری در جریان یک مقاومت پرشکوه و حماسی به پدر قوم تبدیل شده‌بود. ملتی پس از صد سال حقارت و آوارگی، تحمل رنج و شکنجه و مصیبت در سرزمین پدری خود صاحب حنجره‌ای شده بود، به نام مزاری. این حنجره فقط حق مردم خود را بیان می‌کرد، ولی امروز این حنجره پاره شده‌است و دیگر کدام حنجره‌ای است که جای مزاری را بگیرد؟

مزاری فریاد ملتی را بلند می‌کرد که در جامعه‌اش به ابتدایی‌ترین هویت انسانی‌اش چشم پوشانده‌ بودند. مزاری نماینده‌ی مردمی بود که نظام سیاسی ددمنش حاکم در این کشور برای آن مردم هویت «خر بارکش» داده بود.

شما تصور کنید که یک انسان وقتی در نظام سیاسی کشور خود، در نظام اجتماعی کشور خود، به عنوان خر بارکش شناخته می‌شود، دیگر چه نوع جایگاه اجتماعی خواهد داشت.

مزاری نماینده‌ی مردمی بود که صد سال در سرزمینش خونش ریخته بود، ولی هیچ‌کسی یک بار به طرفش نگاه نکرده بود. مزاری فریاد مردمی بود که صد سال در درون سیاه‌چال‌ها ناله سر داده بود، ولی هیچ گوشی آن را نشنیده بود.

مزاری در ختم این صد سال وارد غرب کابل می‌شود. در میان یک خلق آگاه و به پاخاسته مقاومت جاودانی را به خاطر تثبیت هویت انسانی خود به راه می‌اندازد و طبیعی است که باید با جبهات متخاصم از هر طرف مواجه شود.

ما و شما می‌بینیم که به خاطر کوبیدن مزاری متضادترین جبهه‌ها در یک اتحاد مقطعی به هم می‌رسند. ما می‌بینیم که سیاست‌های ایران و عربستان سعودی به خاطر حذف مزاری در نقطه‌ی واحد می‌رسد. عربستان سعودی صدها میلیون دالر به خاطر کشتن مزاری وارد غرب کابل می‌سازد و سفیر جمهوری اسلامی ایران آخرین فتوای قتل مزاری را در سفارت خود صادر می‌کند. [شعار حضار: مرگ بر ایران! شرم، شرم!]

طالبان و شورای نظار با هم‌دیگر جنگ سرنوشت دارند. هر دوی آنان در رقابت خونین و خصمانه با هم‌دیگر درافتاده‌اند، ولی وقتی پای مزاری به میان می‌آید، هر دو با هم اتحاد می‌کنند. طالبان سنگر غرب کابل را خلع سلاح می‌کنند و شورای نظار با عظیم‌ترین امکانات تسلیحاتی خود وارد غرب کابل می‌شود.

چهره‌ی سومی که تشیع درباری است، باز هم نقش توجیه‌گیری تمام این جنایت‌ها را ایفا می‌کند. تشیع درباری از لحاظ مذهبی با ما یکی‌ست. هر دو شیعه‌ایم. هر دو پیرو مکتب علی‌ایم و هر دو در جامعه هویت شیعه بودن را داریم، ولی ما در جامعه‌ی خود قتل عام می‌شویم، بزرگ‌ترین ماتم تاریخ خود را آغاز می‌کنیم، اما تشیع درباری لیست شش صد نفر اسیر ما را در جیب خود دارد، در کنار سیاف نشسته است.

ما قتل عام می‌شویم، ملت ما رهبر بزرگ خود را بر شانه‌ی خود حمل می‌کند، اما تشیع درباری وارد غرب کابل می‌شود و شعار «الیوم یوم‌المرحمه» صادر می‌کند؛ شعاری که حضرت پیامبر بعد از فتح مکه برای عفو مردم مکه صادر می‌کند. یعنی کفار قریش مستحق عفو اند و فاضل و جاوید، دو تا پیرو حضرت پیامبر در جامعه‌ی ما، این‌ها هم فرمان عفو را برای جامعه‌ی هزاره صادر می‌کند!

لحظه‌ای که غرب کابل در زیر باران مرمی و هاوان شورای نظار جان می‌دهد، فاضل افتخارش است که ما بر سر کوه تلویزیون بودیم. برای مزاری از طریق مخابره گفتیم که تسلیم شو، ولی تسلیم نشد و این حادثه را خودش به وجود آورد.

اما همین فاضل، چهار روز پس از سقوط غرب کابل به دشت برچی می‌آید و در حضور مردم عزادار سخن‌رانی می‌کند، می‌گوید: «مردم، پیروزی و شکست مال خود تان نیست، خدا هر کسی را خواسته باشد، پیروز می‌کند و هر کسی  را خواسته باشد، شکست می‌دهد.» ​

می‌گوید: «مردم، به یاد داشته باشید که قوم هود و قوم ثمود و قوم لوط هم طغیان کرده بودند و در غضب خدا گرفتار شدند. قوم صالح را گفتند که ناقه را پی نکنید، ولی پی کردند، خدا به عذاب خود گرفتار کرد.»

بعد با چهره‌ی خاص خود، در سر منبر، دستی به دعا بلند می‌کند که «خدایا ما تمرد کردیم، طغیان کردیم، توبه می‌کنیم، از گناهان ما بگذر.»

کی تمرد کرده و کی طغیان کرده؟ مزاری‌ای که در غرب کابل آمده، شعار انسانیت خود و قوم خود را بلند کرده، جرمش فقط همین است که می‌خواهد حاکمیت سیاسی دارای مفکوره‌ی عدالت سیاسی باشد؛ می‌خواهد در نظام جباری کشور دیگر هزاره معادل ریسمان دوش خود نباشد؛ می‌خواهد در نظام سیاسی کشور به عنوان یک انسان حق ابراز نظر داشته باشد، اما این حرف‌ها در نظام برده‌داران سیاسی، مذهبی و اجتماعی جرم است، اهانت است و باید مزاری کفاره‌ی این جرم و این اهانت باشد.

و فاضل راست می‌گوید که مردم در برابرش تمرد کردند و طغیان کردند. چرا برده‌های اجتماعی، مذهبی و سیاسی آمده و در برابر صد سال تاریخ خود نه می‌گوید؟

امروز بلال آمده، بت‌ها را در این جامعه می‌شکند. ابوذر آمده در برابر کعب‌الاحبارهای زمان فریاد می‌کشد که دروغ نگو، آیات خدا را به غلط تفسیر نکن. امروز پیامبر آمده در متن نظام جاهلیت فریاد انسانیت بلند می‌کند.

و بلی، همه‌ی برده‌داران اجتماعی، سیاسی و مذهبی باید با هم اتحاد کنند تا این آواز را در این گلو خفه بسازند و مزاری قربانی همین فریاد است.

بناءً وقتی ما از سخن‌گفتن درباره‌ی مزاری اظهار عجز می‌کنیم، برادران باید ما را ببخشند. مزاری نه پرشکوه تاریخ ما در برابر نظام سیاسی ددمنش کشور است.

مادرهای ما تا هنوز اطفال خود را به عنوان انسان در جامعه پرورش داده نتوانستند. پدران ما هنوز مهر و عاطفه‌ی انسانی را در جامعه شاهد نبودند. بناءً وقتی ما می‌آییم در این جامعه از حرف مزاری، از فریاد مزاری، از آواز مزاری گپ می‌زنیم، باید دشواری‌های زیادی را تحمل کنیم.

دوستان و برادران، من به خاطر این که توانسته باشم شمه‌ای از خصوصیات زندگی مبارزاتی استاد شهید مزاری بزرگ را برای شما بگویم، ناگزیر هستم که تیتروار سخن بگویم. به خاطری که هر بُعد از شخصیت استاد مزاری یک تاریخ است. ملتی که صد سال حرف نزده، یک بار در برابر مزاری قرار می‌گیرد که دنیایی از حرف با خود دارد. بناءً اگر ما می‌آییم و از مزاری صحبت می‌کنیم، باید تیتروار برشماریم و بگوییم که مزاری کی بود. این یک نکته.

دومین نکته‌ای که برای شما در این محفل یادآوری کنم، اینست که بعضی دست‌هایی در کار است که مزاری را در شخصیت فردی‌اش معرفی کند. تلاش‌های زیادی راه افتاده که مزاری را صرفاً در وجوه و ویژگی‌های فردی‌اش مطرح کند. به این ترتیب، تلاش می‌کنند بُعد شخصیت سیاسی و اجتماعی مزاری را از او بگیرند.

ما به صراحت اعلان می‌کنیم که مزاری به عنوان یک فرد هیچ کس نیست. مزاری به عنوان یک فرد فقط مردی‌ است که در چهارکنت زاده می‌شود و در کابل شهید می‌شود؛ اما مزاری به عنوان رهبر یک قوم است که صاحب پشتوانه‌ی تاریخ اجتماعی و سیاسی می‌شود. مزاری در متن مبارزه به خاطر سرنوشت یک مردم است که به رهبر و بابای قوم تبدیل می‌شود.

بناءً وقتی ما از مزاری صحبت می‌کنیم، باید در ابتدای امر تعهد اجتماعی استاد مزاری را در قبال سرنوشت مردمش درک کنیم. وقتی مزاری را در رابطه با تعهد اجتماعی‌اش شناختیم، اخلاق و خصوصیات فردی‌اش همه قابل توجیه است. در غیر این صورت، اگر ما بگوییم که مزاری شب نماز می‌خواند، ما بگوییم مزاری گریه می‌کرد، مزاری اشک می‌ریخت، مزاری بر سر خود دستار بسته می‌کرد، مزاری چپن می‌پوشید، هیچ بعدی از شخصیت مزاری را تشخیص نکرده ایم.

هر کس دیگری در این جامعه می‌تواند مثل مزاری یک چپن بپوشد، هر کس می‌تواند مثل مزاری یک دستار بر سرش بسته کند و هر کسی می‌تواند مثل مزاری یک چهره‌ی هزارگی داشته باشد؛ اما نه، مزاری کس دیگری بود. مزاری در باب شخصیت اجتماعی خود است که بابای قوم می‌شود.

هر پدر، برادر و خواهر ما امروز افتخار می‌کند که خود را وارث مزاری بداند. بناءً شما متوجه این نکته باشید که همیشه وقتی از مزاری یاد می‌کنید یا مزاری را در ذهن خود زنده می‌سازید، متوجه باشید که مزاری در پیشاپیش یک خلقی قرار دارد که آن خلق، خلق هزاره است.

بلی، امروز مزاری افتخار جوانان هر فرد ملت افغانستان است. امروز پشتون و تاجیک و ازبیک بیشتر از ما بر مزاری افتخار می‌کند، ولی افتخار ما در بُعدی دیگر است و آن این‌که مزاری آمده شخصیت فراموش‌شده‌ی تاریخ ما را در پیش روی تاریخ به تصویر کشیده‌است. بناءً ما از مزاری با دیدی دیگر صحبت می‌کنیم.

هر کسی که می‌آید و غیر از این مورد، هر مورد دیگری را می‌خواهد برای شخصیت استاد مزاری برای شما و ملت ما و برای تاریخ ترسیم کند، در حقیقت مزاری را محدود می‌سازد.

زندگی‌نامه‌ای که توسط بعضی افراد در ایران ساخته شده‌است، به یقین بدانیم که دست‌های غرض‌آلودی در پشت آن نهفته است. این زندگی‌نامه، زندگی‌نامه‌ی شخصی استاد مزاری است، اما ما به زندگی‌نامه‌ی سیاسی استاد مزاری ضرورت داریم. این را فراموش نکنید.

مزاری در جریان یک مقاومت عادلانه به خاطر حق و عدالت است که تکامل می‌کند، رشد می‌کند و به بابای قوم تبدیل می‌شود. بناءً هر کسی خواسته باشد که جریان پویا و متکامل مزاری را کتمان کند و آن را در جنبه‌های شخصی شخصیتش محدود بسازد، به آرمان خلق ما خیانت کرده‌است. به خون هزاران شهید غرب کابل که مانند خود مزاری مظلومانه به خاک افتادند، خیانت کرده‌است.

ما باید بدانیم که مزاری در لحظه‌ی شهادت خود در دامان خود خون هزاران شهید را جمع کرده بود. مزاری در لحظه‌ای که در غزنی به ما تحویل داده می‌شود، زخم سه سال مقاومت مظلومانه را در جامعه و سرزمین خود در پیکر خود دارد. بناءً مزاری را باید در سیمای تمام زخم‌هایش مطالعه کرد.

هر بچه‌ی هزاره که در غرب کابل در زیر بمباران و در زیر راکت‌باران دشمن تکه‌تکه شده و منفجر شده، در حقیقت یک تکه‌ای از گوشت مزاری بر زمین افتاده‌است. هر قطره خونی که بر سنگ‌فرش جاده‌های کابل ریخته، در حقیقت یک قطره خون مزاری ریخته است.

شما فراموش نکنید که طالبان در آخرین لحظه فقط جسدی را تسلیم ما می‌کند که خونش در سه سال گام به گام در غرب کابل ریخته‌است. بناءً مزاری را باید در هم‌چون جریانی مطالعه کرد. در هم‌چون جریانی باید دید.

ما در این لحظه هر صحبتی را که درباره‌ی مزاری می‌کنیم، فقط در همین بُعد آن است. در همین بُعد است که مزاری صاحب دو شخصیت می‌شود: یکی شخصیت سیاسی و یکی شخصیت اجتماعی.

شخصیت سیاسی استاد مزاری در رهبری یک حزبی که پیشاپیش مقاومت عادلانه‌ی مردم قرار گرفته، تجسم پیدا می‌کند. مزاری در بُعد شخصیت سیاسی خود همان کسی است که امروز تمام دنیا او را می‌شناسد. همان کسی است که سه سال با مقاومت خود در غرب کابل، تمام سیاست‌های دنیا را میخ‌کوب کرده بود.

در این بُعد شخصیت خود، مزاری وقتی شهید می‌شود، ما در واقع هیچ چیزی را از دست نداده ایم. چرا؟ به خاطری که ما مزاری را به خاطر شهید شدن پرورش داده بودیم. ما مزاری را پرورش نداده بودیم که در موزیم افتخارات خود بگذاریم و بگوییم که به‌به ما چه بابایی داریم. نه، شخصیت مزاری با کشته‌شدن است که بُعد بزرگ‌تری پیدا می‌کند و هم‌وزن تاریخ در برابر ما قرار می‌گیرد.

یکی از برادران حزب اسلامی که از اعضای شورای اجرایی این حزب بود، به صراحت در پیش‌روی ما، در جمعی از دوستان در دفتر پشاور حزب وحدت گفت که مزاری رهبر بود و رهبر افتخارش شهیدشدن است، ولی وای از آن روزی که حکمت‌یار در بستر بمیرد. این حسرتی است که یک برادر پشتون ما به خاطر مرگ مزاری در دل خود دارد.

بناءً زمانی که مزاری به عنوان یک رهبر سیاسی از دست ما می‌رود، هیچ‌گونه تشویش، اضطراب و نقصی در خود نمی‌بینیم. مزاری آمده، گام به گام یک مقاومت رشد کرده و آخرین کار خود را به خاطر دفاع از مردم خود انجام داده و بالاخره شهید شده‌است. باکی ندارد.

شخصیت‌ها در بُعد سیاسی خود همیشه سیر گوناگون دارند. بعضی شخصیت‌ها سیر زیگزاگی دارند. حرکت می‌‌کنند، دوباره افول می‌کنند. حرکت می‌کنند، تا یک مقطع بسیار بزرگ می‌رسند، پس آهسته‌‌آهسته دوباره افول می‌کنند. این‌گونه شخصیت‌ها ننگ تاریخ می‌شوند. چرا؟ به خاطری که شخصیت به سوی عروج است که معنا و ماهیت انسانی خود را تثبیت می‌کند.

اما بعضی از شخصیت‌ها هستند که می‌آیند، می‌آیند در اوج خود که رسیدند، به نقطه‌ی امید مردم خود که رسیدند، پرواز می‌کنند و محو می‌شوند. این‌جاست که شخصیت به روح جمعی مردم و قوم و ملت خود و جامعه‌ی بشری تبدیل می‌شود … و مزاری افتخارش در همین است.

مزاری از لحظه‌ای در غرب کابل مقاومت را شروع می‌کند که هیچ‌کدام ما او را نمی‌شناسیم. مزاری به عنوان یک شخصیت برجسته‌ی حزب وحدت وارد کابل می‌شود، نه چیزی بیشتر از آن؛ اما جنگ‌های کابل و مقاومت عادلانه‌ی مزاری در متن مردم آگاهش او را شخصیت می‌سازد. گام به گام می‌آید و به بابای قوم تبدیل می‌شود. گام به گام می‌آید، نقطه‌ی امید مردم می‌شود و مردم حاضر اند که هزاران شهید خود را به خاطر حفظ مزاری بدهند، ولی در اوج افتخار مزاری، در اوج عظمت مزاری یک بار می‌بینیم که پرواز می‌کند و می‌رود. در این‌جاست که مزاری به اسطوره تبدیل می‌شود… و اسطوره برای نبودن است. در هم‌چون لحظه است که مزاری می‌آید و تبدیل به وجدان فرد فرد جامعه‌ی خود می‌شود. روح جمعی قبیله‌اش همه مزاری است. امروز هر فرد هزاره وقتی که به چشمان هم‌دیگر نگاه می‌کند، در حقیقت روح مزاری را تجسم می‌بخشد. امروز نگاه عاطفی پدران ما در حقیقت پیام مزاری را به ما می‌دهد.

ما هر گاهی که در برابر یک پیرمردی از جامعه‌ی خود قرار می‌گیریم، در حقیقت احساس می‌کنیم که مزاری است که به ما می‌گوید «چه کار کردی؟ آیا تعهدت باقی است یا نه؟» فقط همین. مادران ما از ما می‌پرسند که چه کار کردی. بابای قوم در میان قوم خونش می‌ریزد، ولی تو به عنوان انسان هزاره هم‌چنان زنده هستی. چه کار می‌کنی؟ تمام دنیا بسیج می‌شود که فریاد مزاری را خفه بسازد، ولی تو چه کار می‌کنی؟… فریاد مزاری فریاد تو است.

ببینید که این بُعد از شخصیت سیاسی مزاری امروز در ذهن ما افتاده است. ما امروز افتخار می‌کنیم که برادران کویته‌ی ما می‌گویند که ما هجده گروه یا سازمان سیاسی با هم وحدت می‌کنیم تا در محور مزاری با هم‌دیگر یکی باشیم، ولو اختلاف فکری داریم، اختلاف سلیقه داریم، اختلاف حزبی داریم، ولی مزاری کسی است که از این مرز‌ها گذشته‌است. مزاری دیگر به خاطر این حزب یا تنظیم یا به خاطر ایچ اس اف یا حزب وحدت یا امثالهم خود را قربانی نکرد. مزاری قربان آرمان جمعی مردم خود است.

بناءً وقتی ما مزاری را در پیش‌روی خود داریم، باید توجه کنیم که روح مزاری از ما می‌پرسد که چه کار می‌کنی؟ آیا غرور فردی ما اجازه نمی‌دهد که به خاطر مزاری از خود بگذریم؟ و این بزرگ‌ترین افتخار است که فقط مزاری به ما داده‌است.

دقت کنید که چه می‌گویم: سنگردار مردم ما امروز در جبهه‌ی شیخ‌علی در سنگر خود می‌نشیند و او را یخ می‌زند. یک و نیم ماه پیشتر ما به بامیان رفتیم. در لحظاتی که ما در سنگر شیخ‌علی رسیدیم، دو نفر از بچه‌ها را در سنگر شان یخ زده بود. چرا؟ به خاطری که دشمن در کمین بود و این‌ها حفظ سنگر را تعهد داشتند. از سنگر خود بالا شده نتوانستند و در همین‌جا، تفنگ‌های شان در دست شان، یخ می‌زنند.

جنرال قاسمی، یکی از سرداران بسیار عزیز و ارجمند مردم ما، افتخار مقاومت غرب کابل، خودش خاطره‌ی خود را برای ما می‌گوید که وقتی اولین برف در بامیان بارید، در پایین سنگرها بودیم، اما دیدیم برادرانی که در بالا بودند، آهسته‌آهسته پایین شدند، آمدند، در پاهای شان لحاف‌های شان را پیچانده بودند. به خاطری که کرمیچ‌های شان در اثر برف شاریده بود. دیگر چیزی نداشتند، لحاف را در پای شان پیچ کردند و به قرارگاه آمدند.

همین‌حالا بچه‌هایی که از غرب کابل آواره شده، همه‌ی آن‌ها در سنگر شیخ‌علی همین‌گونه رو در روی دشمن ایستاد هستند و همه‌ی شان افتخار شان این است که ما یتیمان بابه مزاری هستیم.

ما در پیشاور مراسم داشتیم. در این مراسم برای اولین بار بود که در میان موجی از بیگانه‌ها یا دشمنانی که به هر حال آمدند و مردم ما را به یک مصیبت اجتماعی دچار کردند، حرف می‌زدیم. وقتی صحبت‌های ما تمام شد، نصیر رضایی، یکی از قهرمانان دهمزنگ که سه سال در غرب کابل با قهرمانی و رشادت مبارزه کرده بود، در دفتر حزب وحدت آمده و گردن مرا گرفته بود و بوسه می‌کرد و می‌گفت که امروز شما ثابت ساختید که مزاری هم‌چنان زنده است.

می‌گفت وقتی ما در سنگر دهمزنگ جنگ می‌کردیم، یک روز مزاری نیامد و از سنگر ما دفاع نکرد، یک روز مزاری آمده و در خط اول با ما نجنگید، ولی ما احساس می‌کردیم که وقتی مزاری در کارته‌ی سه باشد، تمام عزت و ناموس و ننگ و شرف و وجدان و آرمان ما زنده است. حاضر بودیم که همه‌ی ما در سنگر خود کشته شویم، ولی مزاری زنده بماند.

نصیر می‌گفت: وقتی که غرب کابل سقوط کرد و مزاری شهید شد، دیگر تمام چیزهای ما از بین رفته بود. فقط دو چیز مرا امید داد که دوباره به سنگر بروم: یکی وقتی که در اسلام‌آباد آمدم، مادرم دست خود را بر سرم کش کرد که برو بچیم، مه تو ره نذر بابه مزاری کردم و یک دیگر امروز شما برای ما ثابت ساختید که آرمان مزاری زنده است. وقتی آرمان مزاری زنده باشد، من صد تا دهمزنگ دیگر را در این جامعه ایجاد می‌کنم.

ببینید این موج آگاهی از کجا می‌آید؟ از خون مزاری می‌آید، به عنوان رهبر سیاسی قوم. امروز ببینید طلبای ما در ایران در زیر ریش نظام استبدادی ایران خائنین به ملت خود را در میان حوزه‌ی علمیه‌ی قم لت می‌کنند و می‌زنند.

این بزرگ‌ترین افتخار است که امروز نصیب تاریخ ما شده‌است. من دست این طلبه‌ها و این دانشجویان و این کارگران و مهاجران ایران را می‌بوسم و من به وجود شان افتخار می‌کنم. احساس می‌کنم که مزاری در وجود فرد فرد ما زنده است که امروز می‌بینم بت‌های زمان را در قلب بت‌سالاری زمان می‌شکنند. این برای ما بزرگ‌ترین افتخار است. [صدای تکبیر حضار]

این‌جاست، برادران، دوستان، پدران و مادران که به یک حرف بسیار اساسی نزدیک می‌شویم و آن این‌که آگاهی بسیار دیر می‌آید؛ آگاهی تا وقتی وارد ذهن‌ها می‌شود، صدها قربانی می‌گیرد، خون به کار است، رنج به کار است، مصیبت به کار است و آوارگی به کار است، اما آگاهی که بعد از این همه بها وارد ذهن انسان می‌شود، یک خصوصیت و مردانگی دارد که دیگر به آسانی بیرون نمی‌شود.

آگاهی را با سوزن داخل جامعه بسازید، با غول‌پیکر و هاوان و با بم‌های پنج‌صد کیلویی بیرون کرده نمی‌توانید و ما افتخار می‌کنیم که امروز خون مزاری و خون صدها شهید ما در غرب کابل آگاهی را وارد ذهن جامعه‌ی ما کرده‌است.

امروز تمام افراد مردم ما ایستاد هستند و احساس می‌کنند که مزاری چه می‌گفت. فریادهای مزاری در گوش این‌ها چه بود. امروز تاریخ در پیش چشم تمام مردم ما رژه می‌رود. امروز مردم ما احساس می‌کنند که اگر خواسته باشیم واقعاً انسان باشیم و واقعاً در زندگی خود صاحب هویت و شخصیت انسانی باشیم، باید راه مزاری را برویم و این راه پیموده نمی‌شود، مگر این که مثل مزاری به عنوان یک جریان پویا و کامل حرکت کنیم.

مزاری وقتی که به غرب کابل می‌آید، با شعار ولایت فقیه می‌آید. این را برادران فراموش نکنند. شعار ولایت فقیه در زبان استاد مزاری یک جرم نیست، یک گناه نیست. افتخار ما هم بوده که یک زمان ما شعار ولایت فقیه می‌دادیم. چرا؟ به خاطری که احساس صادقانه‌ی ما همین بود که با ولایت فقیه به نجات می‌رسیم.

ما از متن یک جامعه‌ی فقیر و محروم برخاسته بودیم و باید تمام چهره‌ها را با خون خود تجربه می‌کردیم. ما نمی‌فهمیدیم که در پشت سر شعارهای مذهبی سیاست‌های نژادی نهفته است. ما درک نمی‌کردیم که در پشت سر قیافه‌ی مذهبی جمهوری اسلامی ایران بزرگ‌ترین دشنه‌ها به خاطر دریدن پیکره‌ی ما در غرب کابل نهان شده‌است و ما درک نمی‌کردیم که بالاخره متضادترین چهره‌ها به خاطر کوبیدن ما یکی می‌شوند.

ما انتظار هر چیز را داشتیم، ولی انتظار این را نداشتیم که وقتی رهبر ما در متن غرب کابل در جریان مقاومت پرشکوه به محاصره می‌افتد، جمهوری اسلامی ایران بیاید و همراه مسعود و ربانی یک‌جا شود و به بهانه‌ی این که دیگر مزاری از تحت کنترل ما خارج است، فتوای قتل مزاری را صادر کند​. [شعار حضار: مرگ بر ایران! شرم، شرم!]

 

ما این انتظار را نداشتیم. ما انتظار همه چیز را داشتیم، ولی این انتظار را نداشتیم که وقتی پیکر رهبر ما در بین یک کمر برف روی دوش ما قرار دارد، جامعه‌ی ما تراژدی قرن خود را آغاز کرده‌است، جمهوری اسلامی ایران اول ربانی را به عنوان صمیمی‌ترین رفیق خود در کنفرانس ایکو در اسلام‌آباد به آغوش بفشارد و خنده کند و بعد عزیزترین مهمان‌دار او در ایران شود و خطوط راه آهن خود را برای او نشان دهد.

ما انتظار همه چیز را داشتیم، ولی انتظار این را نداشتیم که غرب کابل سرزمینی شود که خفاشان و تشنه به خونان هزاره به فتوای جمهوری اسلامی ایران در آن‌جا گام بگذارد. ما انتظار همه چیز را داشتیم، ولی انتظار این را نداشتیم که حدادی بیاید و به دوستی سیاف افتخار کند و سیاف به دوستی جمهوری اسلامی ایران افتخار کند.

بروید روزنامه‌های جمهوری اسلامی ایران را از اولین ملاقات سیاف با حدادی ورق بزنید. ببینید که این صدای افتخار را چگونه انعکاس می‌دهند.

ما انتظار همه چیز را داشتیم، ولی انتظار این را نداشتیم که سلاح‌های دو قبضه‌ای ایران در متن هزاره‌جات بیاید و بر سینه‌ی هزاره‌ی شیعه رگ‌بار کند. ما انتظار همه چیز را داشتیم، ولی انتظار این را نداشتیم که تانکیست ایرانی بیاید و بر سینه‌ی جامعه‌ی ما شلیک کند و آن هم به حمایت از کی، به حمایت از دولت فاشیستی که به خون شیعه و هزاره تشنه است.

استاد عرفانی معاون دبیرکل حزب وحدت اسلامی در یکی از صحبت‌هایی که در حضور شورای مرکزی حزب وحدت داشت، به صراحت گفت که ما زمانی این چیزها را از ایران می‌پذیرفتیم که می‌رفت از دولت ربانی و سیاف بر ضد طالبان حمایت می‌کرد. می‌رفت و بر ضد حزب اسلامی حمایت می‌کرد. حتا می‌رفت بر ضد جنبش حمایت می‌کرد که می‌گفتیم در این کشور دو گروه است، جمهوری اسلامی ایران با هر کدام آن که اشتراک منافع داشته باشد یکجا می‌شود و بر علیه دیگرش جنگ می‌کند، اما وقتی ایران می‌آید از یک نظام فاشیستی خون‌ریز تشنه به خون شیعه، تشنه به خون هزاره، برضد ما حمایت می‌کند، آن زمان است که ما باید به تمام باورهای خود تجدید نظر کنیم. این سخن استاد عرفانی بود که در شورای مرکزی حزب وحدت گفت.

صلواتی مرحمت کنید. [صدای صلوات حضار]

بلی برادران عزیز. همه‌ی این حرف‌ها، همه‌ی این انتظارات وقتی به تحقق می‌نشیند که ما سه سال مقاومت خونین غرب کابل را پشت سر داریم. ما بزرگ‌ترین بهای خود را به نام مزاری تقدیم تاریخ کردیم و هیچ بهایی بزرگ‌تر از این نداشتیم که پرداخت می‌کردیم.

وقتی که این همه قربانی می‌دهیم، آن زمان است که بارقه‌های آگاهی در ذهن جامعه‌ی ما وارد می‌شود. آن زمان است که استاد مزاری می‌آید، در ختم سه سال مقاومت می‌گوید که «در افغانستان شعارها مذهبی، اما عمل‌کردها نژادی اند». این آگاهی حاصل خون استاد مزاری است.

استاد مزاری سه سال به کار دارد تا از آن لحظه‌ای که وارد غرب کابل شده و به نام حزب وحدت همه را جمع می‌کند، به نام شیعه همه را جمع می‌کند تا به این مرحله برسد که بگوید نه، هر شیعه‌ای با ما نیست، بلکه در این‌جا استراتیژی‌ها براساس منافع نژادی شکل می‌گیرد.

من به تمام دوستان، برای تمام پیروان استاد مزاری توصیه می‌کنم که آخرین سخنرانی استاد مزاری را به عنوان وصیت‌نامه‌ی سیاسی و نظامی استاد مزاری در ذهن خود داشته باشند. در این سخنرانی استاد مزاری تمام دردهای تاریخ خود را بیان می‌کند.

البته تمام سخنرانی‌های استاد مزاری همین‌طور است. من که پیشتر گفتم استاد مزاری در جریان مقاومت سه سال غرب کابل تکامل می‌کند، با استناد به سخنرانی‌ها و صحبت‌های استاد مزاری است.

ما اولین مجموعه‌ای از سخنرانی‌های استاد مزاری را تحت عنوان «سخنانی از پیشوای شهید» زیر چاپ داریم. من امیدوار هستم که این سخنرانی‌ها در اولین فرصت‌ها به دست برادران ما برسد و من از همین‌جا برای تمام ملت افغانستان چلنج می‌دهم که در صد سال تاریخش، حتی از دوران عبدالرحمان، از دوران امان‌الله که جنبش روشن‌فکری در افغانستان تأسیس شده‌است تا این لحظه اگر یک رهبر سیاسی یا مذهبی را پیدا کردند که به روشنی سخنان شهید مزاری دردهای تاریخی مردم خود را بیان کرده باشد، ما حاضر هستیم که هر حرف دیگر آنان را بپذیریم.

آری به همه چلنج می‌دهیم. استاد مزاری برای ما هم‌چون شخصیتی بود و این را برادران از روی سخنانش می‌توانند قضاوت کنند. در همین بُعد است که می‌گوییم مزاری یک جریان متکامل است.

استاد مزاری پس از اولین جنگ با شورای نظار اولین سخنرانی خود را ایراد می‌کند و تمام حوادثی را که آمده در جنگ با شورای نظار ختم شده است، برای مردم خود شرح می‌دهد: ۱۵ جدی ۱۳۷۱ خورشیدی.

دو ماه بعد از فاجعه‌ی افشار، در ۸ ثور ۱۳۷۲ خورشیدی، استاد مزاری باری دیگر سخنرانی می‌کند و در سخنرانی خود می‌گوید که فاجعه‌ی افشار تمام باورهای ما را تغییر داد. مشخصاً سه باور را نام می‌برد و می‌گوید:

اول، ما باور داشتیم که در این جامعه ملت ما به آن مرحله‌ای از آگاهی رسیده که دیگر در بین شان خائن پیدا نمی‌شود، ولی فاجعه‌ی افشار ثابت ساخت که نه هنوز هم کسانی هستند، ضعیف‌النفس‌هایی که به خاطر معامله و پول سرنوشت مردم را می‌فروشند.

دوم، ما باور داشتیم که در گذشته پشتون‌ها بر ما ظلم کرده، جنایت کرده و در آینده ما وقتی می‌توانیم به حقوق خود برسیم که در کنار فارسی‌زبان‌ها باشیم، ولی فاجعه‌ی افشار برای ما ثابت ساخت که نه، ظلم و ستم و انحصارطلبی مال یک ملیت نیست. مال افرادی است که همیشه می‌خواهند از هویت‌های ملی مردم، از احساسات ملی مردم برعلیه دیگران استفاده کنند.

سوم، ما باور داشتیم که عبدالرحمان آمده و سر ملت ما ظلم کرده و فکر می‌کردیم که تمام پشتون‌ها ظلم کرده و ما باید برعلیه پشتون‌ها بایستیم، ولی فاجعه‌ی افشار ثابت ساخت که نه، اکثریت برادران پشتون در کنار ما آمدند و در سنگر ما جنگیدند؛ اما احمد شاه مسعود و ربانی از آدرس تاجیک ما را قتل عام کرد.

این باورها را استاد مزاری پس از فاجعه‌ی افشار برای مردم خود شرح می‌دهد.

در سخنرانی ۵ جدی ۱۳۷۳، استاد مزاری آخرین باورهای خود را برای مردم خود می‌گوید و آن این که «در افغانستان شعارها مذهبی اند؛ اما عمل‌کردها نژادی». این در بُعد شخصیت سیاسی استاد مزاری است.

ما مطمئن هستیم که همین بُعد از شخصیت استاد مزاری همیشه می‌تواند امیدبخش و الهام‌بخش ما باشد. هزاره‌ای که تا دیروز به فرموده‌ی استاد مزاری از یک عسکر می‌ترسید، ولی امروز آمده در برابر بزرگ‌ترین قدرت‌های دنیا ایستادگی می‌کند. این بزرگ‌ترین افتخار است.

هزاره‌ای که آمده در نظام برده‌سالاران اجتماعی، مذهبی و سیاسی جان داده و از هویت انسانی خود دور شده، امروز می‌آید، در زیر ریش برده‌سالاران مذهبی خود بت‌های مذهبی را می‌شکناند. این افتخار است و ما به این مرحله به عنوان یک «قدر»، به عنوان شبی که روح در این‌جا نازل می‌شود، فرشته‌های خدا نازل می‌شود و تا سحر باید به این شب سلام فرستاد، نگاه می‌کنیم.

این یک بُعد از شخصیت استاد مزاری است، ولی ب،عد دیگری از شخصیت استاد مزاری ​بُعد شخصیت اجتماعی‌ اوست. در این بُعد است که هر گامی را که بر می‌داریم‌، کمر ما می‌شکند.

ما استاد مزاری را در بُعد دوم یا در بُعد شخصیت اجتماعی‌اش، نه به عنوان یک رهبر سیاسی، به عنوان پدری می‌بینیم که این پدر سایه‌ی خود را بر سر خانواده گرفته‌ است. پدر می‌آید و اشک تمام یتیمان خود را پاک می‌کند. پدر می‌آید و برای تمام بیوه‌های خانواده نان می‌آورد. پدر می‌آید و برای تمام مأیوس‌های خانواده امید خلق می‌کند؛ اما یک بار همین پدر می‌رود. هرکس دیگری که در جای او بیاید، ممکن است که خانواده بدون سرپرست نماند، اما پدر دیگر نیست.

در این بُعد است که ما از شهادت عاطفی جامعه‌ی خود سخن می‌گوییم. در این بُعد است که می‌گوییم باید آن‌قدر گریه کنیم که پیوند تاریخ ما با خون مزاری و خون رگ‌های ما با اشک‌های چشم ما یک‌جای شود.

ما طرف‌دار این نیستیم که بگوییم از شخصیت مزاری در سالیاد شهادتش صرفاً در بُعد سیاسی‌ آن تجلیل کنیم. نه، شخصیت سیاسی استاد مزاری برای ما آیینه‌ی افتخار است، اما در بُعد شخصیت اجتماعی‌ اوست که همه‌ی ما اشک می‌ریزیم.

در این بُعد، آن‌قدر باید گریه کنیم تا تمام عقده‌های تاریخ ما فرو بریزد. می‌دانیم که امروز، با این اشک، شهادت عاطفی جامعه‌ی خود را تجلیل می‌کنیم؛ اما فردا برای ایجاد جبهه‌ی عدالت سیاسی در جامعه‌ی خود دوباره وارد میدان می‌شویم.

اشک ما به خاطر حسین تعهد ما با خون حسین است. اشک ما به خاطر مزاری هم تعهد ما با خون مزاری است. فرزندان غرب کابل و فرزندان بابه در هر گوشه‌ای از دنیا که هستند، فقط در همین بُعد است که می‌تواند با هم‌دیگر پیوند عاطفی پیدا کنند.

امروز باید احساس کنیم که همه یتیم هستیم. فرزندان خانواده در حضورداشت پدر ممکن است با هم‌دیگر بدخلقی کنند، با هم‌دیگر خصومت داشته باشند، کینه داشته باشند، اما در لحظه‌ای که پدر می‌رود و دیگر پدر نیست، بزرگ‌ترین رنج زمان این فرزندان را با هم‌دیگر پیوند می‌دهد. در فقدان پدر، باید همه دست به گردن هم‌دیگر بیندازند و با گریه‌ی خود سرنوشت آینده‌ی خود را تعیین کنند و بگویند که باید چه کار کنیم.

یکی از دوستان ما از آمریکا نامه‌ای نوشته بود. در نامه‌ی خود با درد یاد می‌کرد که یک نفر از «جنبش قومی مهاجر» در زندان پاکستان به شکلی جان می‌دهد، اما مردمش سه روز تمام عزاداری می‌کنند و بر می‌خیزند و تمام شهر کراچی به خون و آتش کشیده می‌شود. چرا؟ به خاطری که یک رهبر آنها یا یکی از اعضای رهبری شان کشته شده‌ است؛ اما همین شخص در نامه‌اش می‌گوید که ما بزرگ‌ترین رهبر تاریخ سیاسی و اجتماعی خود را از دست دادیم، اما یک نفر نیست که تکان بخورد. چرا؟ به خاطری که ما پیوند عاطفی خود را فراموش کردیم.

آیا ما حاضر نیستیم به خاطر خون مزاری، حداقل به خاطر شادی روح مزاری، یک مقداری از نقیصه‌های شخصی خود را رفع کنیم و به سرنوشت جمعی خود احترام قایل شویم؟

من در این‌جا برای تمام دوستان، برای پدران، برادران، مادران و خواهران خود این پیشنهاد را دارم که مزاری را بعد از این، نه به عنوان یک شخص، به عنوان روح حاکم بر قبیله‌ی خود در نظر بگیریم. مزاری امروز به عنوان یک فرد نیست، به عنوان یک «کبوتر» حامل روح جمعی جامعه است که همیشه بر فراز قبیله پرواز می‌کند. به عنوان یک روح است که همیشه در میان ما جاریست و به عنوان یک فریاد است که همیشه در گوش‌های ما طنین دارد.

به همین خاطر، پیشنهاد می‌کنم که بروید، ۹۰ درصد از انرژی و امکانات و فرصت‌های زندگی خود را به خاطر رسیدگی به امور شخصی خود مصرف کنید، اما حداقل این تعهد را داشته باشید که ۱۰ درصد از زندگی خود را به پرورش روح جمعی قبیله‌ی خود که خون مزاری پشتیبان آن است، اختصاص دهید. بیایید ۹۰ درصد از سرمایه و اندوخته‌های روزانه‌ی خود را برای شخص خود مصرف کنید، اما ۱۰ درصد آن را به خاطر روح مزاری به مصرف برسانید.

روح مزاری چیست؟ روح مزاری برجسته‌ساختن آرمان قوم اوست. ما امروز فریاد نمی‌کشیم که انتقام مزاری با کشتن ملا عمر یا ملا بورجان یا فلان کسی دیگر گرفته شود یا با کشتن سید فاضل یا مسعود و ربانی. نخیر. این‌ها کوچک‌تر از آن اند که ما رهبر تاریخ خود را با آن‌ها تعویض کنیم. ما می‌گذاریم که آن‌ها هردم شهیدان جامعه‌ی ما باشند. ما می‌گذاریم که این‌ها در جامعه‌ی ما هر دم بمیرند. ما می‌گذاریم که فاضل‌ها همیشه در زیر لگدهای مردم ما جان بدهند. ما می‌گذاریم که محسنی‌ها در لنگرخانه‌ی اسلام‌آباد بزرگ‌ترین خفت تاریخ خود را تحمل کنند و ما می‌گذاریم که ملا عمرها انتقام این جنایت خود را به وسعت تمام تاریخ خود در این سرزمین پس دهند.

بلی، ما انتقام مزاری را در بُعد سرنوشت جامعه‌ی خود می‌گیریم. ما هر زمانی که بتوانیم ملت خود را به عنوان یک ملت صاحب شخصیت و هویت انسانی در سطح افغانستان و در سراسر جهان تثبیت کنیم و به گفته‌ی استاد مزاری «دیگر هویت انسانی این جامعه ننگ نباشد، جرم نباشد» آن زمان است که افتخار می‌کنیم که انتقام مزاری را گرفته ایم.

وقتی ما مسأله‌ی عدالت سیاسی را به عنوان پرشکوه‌ترین میراث مزاری داخل حاکمیت سیاسی کنیم، آن زمان است که می‌گوییم که انتقام مزاری را گرفته ایم.

زمانی که بچه‌ی هزاره برود در دانشگاه و با افتخار تمام یاد و اقتدار خود را به رخ جامعه بکشد، آن زمان است که انتقام مزاری را گرفته ایم؛ وگرنه، کشتن ملا عمر صرف غرور شخصی ما را اشباع می‌کند، عقده‌ی خودخواهانه‌ی شخصی ما را اشباع می‌کند، نه درد تاریخ ما را… و مزاری کشته نشد که غرور شخصی یک فرد را اشباع کند.

مزاری، اگر قرار می‌بود به خاطر یک شخص قربانی شود، روز اولی که وارد غرب کابل شده‌بود، بر می‌گشت. نه، مزاری می‌خواهد گام به گام آرمان انسانی ملت خود، هویت انسانی جامعه‌ی خود، جامعه‌ای که یک نظام ددمنش آمده و او را خر بارکش ساخته، وارد تاریخ سازد. او آمده است تا حضور او را در حاکمیت سیاسی جا دهد. این آرمان مزاری است. مزاری به خاطر همین آرمان است که عهد کرده بود کشته شود و افتخار مزاری نیز همین است که بر عهد خود استوار ماند.

بگذارید برای بیان تعهد مزاری، آخرین خاطره‌ی شخصی خود را از استاد مزاری برای تان بگویم: لحظه‌ای بود که طالبان به اطراف غرب کابل آمده‌ و سنگرهای حزب اسلامی را تصرف کرده بودند. در جلسه‌ای در منزل استاد مزاری با هم بودیم. هاشمی و جنرال قاسمی و عده‌ی زیادی از مسئولین و فرماندهان حزب وحدت نیز بودند. من شرح آن را در روزشمار حوادث از غرب کابل در «امروز ما» نشر کرده ام. استاد مزاری به صراحت گفت که با آمدن طالبان ما آخرین امید خود را به خاطر پیروزی از دست دادیم.

این سخن را در اولین روزها می‌گوید. چرا می‌گوید امید خود به خاطر پیروزی را از دست داده ایم؟ می‌گوید به خاطری که ما ابتدایی‌ترین ضربه‌ای که از طالبان می‌خوریم این است که خطوط ارتباطی خود را با جهان خارج از دست می‌دهیم. ما دیگر نیروی اکمالاتی نداریم که در این‌جا برای ما اکمالات ما را برساند. خواهی نخواهی باید شکست بخوریم. بااین‌هم، ما که آنجا بودیم، برای استاد پیشنهاد کردیم که تمام دوستانی که در خارج هستند پیام دارند و تأکید دارند که استاد مزاری باید از غرب کابل بیرون شود. اگر استاد مزاری در هزاره‌جات برود، باکی ندارد که غرب کابل سقوط کند. با موجودیت مزاری ما می‌توانیم صد تا غرب کابل دیگر ایجاد کنیم، اما مزاری از دست ما نرود.

استاد مزاری در پاسخ ما لبخند زد و گفت همه‌ی این حرف‌ها را درک می‌کنم. یکی از برادران ما – جواد ضحاک – که مخابره‌چی استاد مزاری بود، شاید در همین‌جا باشد. او همین‌جا هست. او شاهد تمام این صحبت‌های استاد بود. استاد مزاری گفت: من از آمدن طالبان و کشته‌شدن به دست طالبان هراس ندارم. من می‌فهمم که طالبان اگر بیایند، اگر هیچ چیزی دیگر از تعهدات خود را به اثبات نرسانند، حداقل با ناموس مردم، با عزت مردم، با خانه‌ی مردم کار نمی‌گیرند. در غزنی، در قندهار و در هر جایی که رفته اند، نشان داده اند که با مردم عادی و غیر نظامی کاری ندارند. اما ما، بیشتر و پیشتر از آن‌ها، بیشتر با دشمنانی مواجه هستیم که به هیچ چیز رحم نمی‌کنند. همان لحظه‌ای که ما در غرب کابل نباشیم، می‌آیند و فاجعه‌ی افشار را بر مردم ما تکرار می‌کنند.

استاد مزاری می‌گفت: من از طالبان ترس ندارم. ممکن است طالبان بیایند و مرا زنده نگذارند. ممکن است که فلان فلان قوماندان را زنده نمانند، ما شاید به ناموس مردم ما بی‌حرمتی نکنند. در حالی که شورای نظار، همان لحظه‌ای که ما از غرب کابل بیرون شویم، پیش از این که طالبان بیایند و راه ما را بگیرند، می‌آیند و داخل غرب کابل می‌شوند و بعد، فاجعه‌ی افشار را تکرار خواهند کرد. می‌گفت: من دیگر زنده نباشم آن روز که ببینم فاجعه‌ی افشار تکرار می‌شود.

یکی از افتخارات استاد مزاری هم همین بود که در لحظه‌ای شهید شد که دیگر به گوش خود از رادیوی بی‌بی سی نشنید که زن هزاره در غرب کابل مورد تجاوز قرار می‌گیرد. نمی‌گوید که مردم مقاوم غرب کابل که سه سال رهبر خود را با خون خود نگاه کردند، بالاخره در زیر سم تشنه به خونان جامعه‌ی خود بی‌دفاع و بی‌یاور مانده اند. نمی‌شنود  که رادیوی بی‌بی سی اعلان می‌کند که در این‌جا دست پیرمرد هزاره با بیل شکسته شده است. نمی‌شنود که سنگردار شورای نظار می‌آید و داخل غرب کابل می‌شود، و با افتخار اعلام می‌کند که من به خون هزاره تشنه هستم.

اگر مزاری در آن لحظه در بهترین آسایشگاه در قندهار یا در بامیان یا در مزار می‌بود، آن لحظه برای مزاری مرگ بود و ما یقین داشتیم که غرور مزاری اجازه نمی‌داد که زنده بماند و شاهد تکرار این درد بر جامعه‌ی خود باشد.

شما به یاد دارید که بعد از فاجعه‌ی افشار، استاد مزاری در اولین سخنرانی که در مدرسه‌ی پل سوخته دارد، گریه می‌کند. به شهادت تمام یاران استاد مزاری، او در طول تاریخ زندگی خود در برابر مشکلات و دشواری‌ها گریه نکرده است، اما بعد از فاجعه‌ی افشار گریه می‌کند. رگ پیشانه‌اش آن‌قدر پندیده است که حتا احتمال می‌رود سکته‌ی مغزی کند. حالا وقتی غرب کابل سقوط کند و تمام سنگرهای دفاعی مردم در زیر گام دشمنان جامعه‌ی هزاره بشکند، شما تصور کنید که مزاری چه می‌کند.

بلی، ما می‌گوییم که مزاری صادقانه با مردم خود تعهد بسته بود و در پای این آرمان خود صادقانه رفت. از خدا صادقانه خواسته بود که خونش در جمع مردمش بریزد و خدا هم او را یاری کرد و ما امروز، در هم‌چو روز، به پاس این وفاداری مزاری، شهادت عاطفی جامعه‌ی خود را تجلیل می‌کنیم.

ما هم‌چنان آن پیرزنی را در پیش چشمان خود داریم که در پایان مقاومت غرب کابل، با سی دانه مرمی که در گوش چادر خود بسته است، می‌آید و داخل خانه‌ی بابه مزاری می‌شود. می‌گوید: «بابه، این یادگار فرزند شهید خود را آورده ام تا با دستان خود به سنگرداران خود برسانی.»

ما آخرین صدای صادق سیاه را در سنگر دهمزنگ در گوش خود داریم که می‌گفت من تا آخرین لحظه در این سنگر هستم، ولی «بابه مزاری را بگو که صادق سیاه کالا ندارد، زمستان شده‌است.»

ما آخرین فریاد شفیع را به خاطر داریم که می‌گوید: «این سنگر، سنگر ابوالفضلی ماست. اگر ما جوانان دفاع نکنیم، کی دفاع کند؟»

من آخرین فریاد آن سنگردار را به خاطر داریم که در سنگر غرب کابل، جسدش در میان خرابه‌ها افتاده و آخرین گام‌های دشمن از روی سرش تیر می‌شود؛ اما تا آخرین لحظه به مزاری پشت نمی‌کند.

ما افتخار می‌کنیم  که امروز در لحظه‌ای این پیوند عاطفی جامعه‌ی خود را جشن می‌گیریم که مزاری به اسطوره‌ی خلق ما تبدیل شده‌است. امروز مزاری از جرم بودن خارج شده‌ است. مزاری امروز آیینه‌ی شخصیت انسانی یک ملت است. این بزرگ‌ترین افتخار ما خواهد بود.

در این لحظه است که می‌گوییم باید بگرییم. این گریه‌ی ما علامت عجز ما نیست، علامت درد ما به خاطر سرمایه‌ای است که از دست داده ایم. ممکن است خیلی‌ها در جمع امروز ما درک نکنند که چه را از دست داده ایم، اما فرد فرد غرب کابل می‌داند که ما چه را از دست داده ایم.

مردم غرب کابل مزاری را با خون خود حفظ کردند. در ۲۳ سنبله خطرناک‌ترین لحظات زندگی استاد مزاری بود. او سرطان مخوفی را که در درون جامعه‌اش ریشه گرفته بود، ریشه‌کن می‌سازد. مارهای درون آستین را بیرون می‌کشد. طبیعی است که این صحنه، چقدر صحنه‌ی وحشت‌ناک است.

در همان لحظه‌ای که اوج شکست است، تمام سنگرها از چهار طرف فرو ریخته اند، پیرمردی پیش‌روی خانه‌ی استاد مزاری می‌آید. جسد پسر خود را بر دوش دارد. صدا می‌زند که «به بابه بگو این اولین بچه‌ام نیست، این سومین بچه‌ام است که در راه تو دادم؛ اما تو مقاومت کن که ما پشت سر تو هستیم. من خودم هم به سنگر می‌روم…» این مردم غرب کابل است.

ما امیدوار هستیم که فیلمی را که آورده‌ایم و تاریخ تصویری سه سال مقاومت غرب کابل را در خود دارد، بسیار به زودی برای برادران خود به نمایش بگذاریم. «غرب کابل؛ میعاد با عدالت»، تاریخ سه سال غرب کابل، از لحظه‌ی آمدن استاد مزاری تا لحظه‌ی شهادت او است.

برادران ما بسیار تلاش کردند که پرشکوه‌ترین لحظه‌‌ها را در این فیلم ثبت کنند. این فیلم را ما به عنوان یک امانت به تاریخ خود سپرده ایم. ممکن است خود ما در جامعه باشیم یا نباشیم، اما آخرین میراث مزاری همین فیلمی است که از او ساخته شده است. آخرین میراث مزاری سخنرانی‌های اوست که برای تاریخ خود می‌سپاریم. می‌دانیم که تمام این‌ها با خون مظلومان غرب کابل نوشته شده‌ اند و امروز از هر حرف ما، از کلمه‌ کلمه‌ی ما، قطره‌های خون مردم ما می‌چکد که در غرب کابل به پا خاستند و این قیام بزرگ را در تاریخ به ثبت رساندند.

ما تجربه‌ی خود در غرب کابل را با خون خود به دست آوردیم. می‌خواهم در این‌جا باری دیگر پیام دیگری از استاد مزاری را برای تان بگویم و آن این است که احزاب سیاسی که فعلاً در جامعه‌ی هزاره هستند، همه‌ی این‌ها میراث خون استاد مزاری اند. این‌ها متعلق به آقای خلیلی و حزب وحدت و شورای مرکزی یا داکتر صادق مدبر نیستند.

حزب وحدت و حرکت اسلامی هر دو، دو پوشه‌ی سیاسی جامعه‌ی ما هستند و ما هم مطمئنیم که در صد سال تاریخ این جامعه اولین بار است که جامعه‌ی ما با هویت هزارگی خود، با هویت انسانی خود وارد یک حزب سیاسی می‌شود.

بنابراین، تمام دوستان متوجه باشند که دفاع از این دو سنگر وجیبه‌ی فرد فرد ما است. ما نمی‌گوییم که این دو سنگر، سنگر آیدیال ماست. سنگر آیدیال جامعه‌ی ما هم‌گام با تک تک افراد جامعه‌ی ما رشد می‌کند، اما می‌گوییم که در مقطع کنونی این‌ها پرشکوه‌ترین و استوارترین سنگرهای دفاعی جامعه‌ی ما هستند.

برادران متوجه باشند که در قضاوت خود در مورد حزب وحدت و حرکت  اسلامی به رهبری داکتر صادق مدبر، دو نقطه را خلط نکنند: یکی مطرح‌کردن وحدت و حرکت به عنوان دو حزب سیاسی و یکی مطرح کردن حرکت و وحدت به عنوان دو پوشه‌ی سیاسی برای جامعه‌ی ما. به عنوان دو حزب سیاسی، همه‌ی ما به عملکردها و مواضع حرکت و وحدت انتقاد داریم و باید انتقاد داشته باشیم. چرا؟ به خاطری که ما نسلی آگاه هستیم که می‌خواهیم بزرگ‌ترین و پرشکوه‌ترین سازمان سیاسی خود را داشته باشیم. از هیچ‌گونه حرف و حدیثی نمی‌ترسیم. انتقاد می‌کنیم تا بهتر و درست‌تر عمل کنند. اما به عنوان پوشه‌ی سیاسی جامعه، متوجه باشید که وارد شدن هرگونه خدشه‌ای در وحدت و حرکت اسلامی خیانت به آرمان مردم ماست.

من از این‌جا به تمام روشن‌فکران جامعه، به تمام مردم عزیز، به تمام روحانیون محترم، به تمام کارگران، مهاجران و به همه ابلاغ می‌کنم که پیوند شان با خون استاد مزاری باید در محور آرمان مردم باشد. فراموش نکنیم که مردم ما امروز در حساس‌ترین مقطع سرنوشت خود قرار دارد.

امروز ما لحظه‌ی آرام سرنوشت مردم خود را نداریم که بیاییم مثل احزاب سیاسی پاکستان مبارزه‌ی سیاسی کنیم و بگوییم که کدام گروه خوب است و کدام گروه بد است و با این زبان، احساسات عامه را تحریک کنیم، نه.

امروز ما در محاصره‌ی تشنه به خونان جامعه‌ی خود گیر مانده‌ایم. دشمنان ما از هر طرف در کمین هستند. می‌خواهند که همین سد نیم‌بندی را که در جامعه‌ی ما است، بشکنانند و خون جامعه‌ی ما را بریزانند. این را برادران فراموش نکنند.

کسانی را به یاد داریم که تا دیروز، وقتی مقاومت غرب کابل بود، به خاطر این که مزاری آخوند است، مزاری مرتجع است، مزاری وابسته‌ی ایران است، مزاری نمی‌تواند صلاحیت رهبری را داشته باشد، علیه مزاری و غرب کابل تبلیغات می‌کردند، ولی دیدیم که نتیجه‌ی این تبلیغات باالاخره چه شد.

دقت کنید که چه می‌گویم: وقتی سنگر غرب کابل شکست می‌خورد، تنها مزاری نیست که بدنش تکه‌تکه می‌شود، بلکه میلیون‌ها انسان یک جامعه است که در زیر سم لشکری که به خون او تشنه اند، بی‌دفاع می‌ماند. برادران ما این را فراموش نکنند که امروز ما در محاصره‌ی خون‌خوارترین دشمنان جامعه‌ی خود هستیم.

واردشدن هرگونه خدشه‌ای در پیکر دفاعی جامعه‌ی ما خیانت به آرمان مردم ماست. آری برادران، بیایید، تلاش کنید، زحمت بکشید، بیایید حزب مقتدر دیگری در جامعه‌ی خود ایجاد کنید. ما بارها این مسأله را گفته‌ایم که حزب وحدت و حرکت اسلامی جامه‌ی آیدیال برای مردم ما نیست. ما نمی‌گوییم که این دو حزب، زیباترین، جدیدترین و خوب‌ترین جامه برای بدن جامعه‌ی ماست. نه، ولی می‌گوییم که در شرایط دشوار و حساس کنونی، تنهاترین جامه‌ی سیاسی بر پیکر مردم ماست. درست است که چرکین است، درست است که وصله‌ خورده‌است، درست است که کهنه شده‌است، ولی ما عجالتا دیگر جامه‌ای نداریم، دیگر لباسی نداریم که بر تن و پای مردم خود بکشیم.

هرکس بیاید و در اوج برهنگی مردم ما قیچی بگیرد و این لباس نیم‌بند را هم از جان مردم ما بدرد، پاره کند، به آرمان مردم ما خیانت کرده‌است و ما او را خائن ملی می‌دانیم.

برادران بیایند، تلاش کنند، زحمت بکشند که لباس نو تهیه کنند. هر زمانی که لباس نو تهیه کردند، جامعه آماده است آن را بپذیرد. این جامعه‌ی آگاه و این جامعه‌ی آماده همیشه ارزش‌ها را قدر می‌دهد.

وقتی گروه‌های نه‌گانه در اوج فلاکت خود رسیده بود، باز هم مردم پشت سر شان ایستاد بود، ولی زمانی که حزب وحدت به عنوان ارزش جدید آمد، همه‌ی مردم گروه‌های نه‌گانه‌ی خود را دفن کردند. وقتی در غرب کابل آمدیم، مقاومت حماسی جبهه‌ی دفاعی مردم شکل گرفت، مردم حزب وحدت بامیان را هم دفن کردند، حرکت هزاره‌جات را هم دفن کردند. با هم سد دفاعی مشترکی تشکیل دادند که فراتر از مرزبندی‌های این دو حزب و برازنده‌ی مقاومت غرب کابل بود. حزب وحدت کابل حزب جامعه‌ی هزاره بود نه حزب نه گروه منحل‌شده‌ی بامیان.

حالا هم برادران بروند، سنگر دفاعی مطمئن و استوار برای مردم خود ایجاد کنند، باز بیایند، مردم را دعوت کنند که مردم دیگر این سنگر نمی‌تواند از شما دفاع کند. این سنگر دیگر ضعفش آشکار شد، عیب‌هایش آشکار شد، بیایید در سنگر دیگر.

این کار را باید انجام دهند؛ در غیر این صورت، کسی که فقط منتقد سراپا قرص در یک فضای آلوده باشد و در یک فضای مذمومی که از طرف دشمنان جامعه‌ی ما خلق شده، به نقد و انتقاد بپردازد، در حقیقت به آرمان جامعه‌ی ما خیانت کرده‌است. این صمیمانه‌ترین حرفی است که من از این تریبیون برای برادران می‌گویم.

من این سخن را برای برادرانی که به ایران می‌روند، ابلاغ کردم. هر دوستی که از ایران آمده بود، برای شان گفتم که برای طلبه‌ها پیام ما را برسانید و بگویید که مزاری آخرین حرفش، آخرین پیامش، آخرین نیازش در وجود همین دو سنگر دفاعی‌اش است که برای ما و شما داده‌است. چرا؟ به خاطری که مزاری در محور همین مقاومت مزاری شد و بابای قوم شد و حالا ما این سنگر را به خاطر اختلاف سلیقه‌ی خود با فلان آقا و یا فلان شخص دیگر نباید از بین ببریم. این را باید برادران ما در کویته هم در نظر داشته باشند.

ما می‌دانیم که حزب وحدت و حرکت اسلامی پوشه‌های مناسب و مطمئن برای تاریخ سیاسی مردم ما نیست. این را ما هم می‌دانیم، رهبری حزب وحدت و حرکت هم می‌داند و هر انسان آگاه جامعه‌ی ما می‌داند؛ اما امروز ما در خطرناک‌ترین لحظه‌ی سرنوشت مردم خود هستیم. نباید کاری کنیم که مردم ما در برابر هجوم دشمنان خود بی‌دفاع و بی‌یاور باشند.

برادران بروند، تا جایی که می‌توانند، حداقل جلو حملات و تهاجم‌های دشمنان را بگیرند. اگر نه طالب از این طرف می‌زند و هزاره‌جات را شقه می‌کند و شورای نظار از آن طرف می‌زند. آن زمان کسی نیست که فلان آقای روشن‌فکر یا طلبه یا آخوند ما را بگوید که تو دستت سفید است، لباست آلوده نیست، تو پس بنشین. نخیر، وقتی دشمن هجوم آورد، شعارش تشنه‌بودن به خون هزاره است. او محوکردن هویت انسانی خلق هزاره را می‌خواهد، او به مزاری یا خلیلی یا فلان کس دیگر کار ندارد. وقتی  به آن‌ها کار دارند که بیایند در محور آرمان این مردم قرار بگیرند. ​

مزاری جرمش در کجا بود؟ مزاری جرمش در این بود که در محور همین آرمان قرار گرفته بود. مزاری نمی‌خواست که دیگر در جامعه‌ی خود انسان دست‌ دوم باشد. اگر مزاری از روز اول می‌خواست که انسان دست دوم باشد، نه شورای نظار او را می‌کشت، نه طالب می‌کشت. هیچ‌کسی نمی‌کشت. هرکس افتخار می‌کرد که شخصیتی مانند مزاری را در کنار خود داشته باشد. اما نه، وقتی مزاری می‌آید و می‌گوید که من هم انسان هستم؛ من هم می‌خواهم مثل شما در حاکمیت سیاسی نقش داشته باشم؛ ملتم می‌خواهد مانند ملت شما در این جامعه نقش داشته باشد، آن زمان است که مزاری موجود غیرقابل بخشش می‌شود.

دو خاطره را برای تان بگویم که فکر می‌کنم آخرین خاطره‌ها از استاد مزاری است. این‌ها میراث‌هایی اند که ما از استاد مزاری داریم:

آقای ییلاقی می‌گوید: اولین باری که استاد مزاری در هوتل انترکانتنینتال با ربانی دیدار می‌کرد، ربانی به عنوان رئیس جمهور پیشش آمده بود. در این‌جا آمد. استاد مزاری در هوتل نشسته بود. فقط از جای خود ایستاد شد، ولی یک قدم پیش نرفت. تا آخرین لحظه را ربانی در پیش رویش آمد. دست دادند و همان‌جا نشستند. بعد زمانی که استاد مزاری بیرون رفت، ما از استاد مزاری انتقاد کردیم که استاد، آخر این رئیس‌جمهور این کشور است. عرف دیپلوماتیک هم اقتضا می‌کند که حداقل به احترامش یکی دو گام می‌رفتی. استاد مزاری گفت: درست است. من هم درک می‌کنم که این را اقتضا می‌کرد، ولی من در کنار خود صدتا، بیست و پنج تا، پنجاه تا از جامعه‌ی خود، از مردم خود را در این‌جا داشتم که این‌ها در طول صد سال تحقیر شدند، توهین شدند، شخصیت انسانی شان گرفته شده‌است.

من به این برادران نشان دادم که وقتی که من رهبر تان هستم، در پیش رئیس جمهور نه، که در پیش فرعون زمان باشد، ایستاد نمی‌شوم و دم رویش نمی‌روم تا شما هم مقاومت کنید و سر جای خود بمانید. [صدای تکبیر حضار]

دومین خاطره‌ی استاد مزاری خاطره‌ای است که استاد بلاغی، مسوول کمیته‌ی سیاسی حزب وحدت،  می‌گوید. می‌گوید: ما رفتیم، مسعود به صراحت برای ما گفت ما حاضر هستیم که با مزاری بنشینیم، تمام امتیازاتی را که استاد مزاری می‌خواهد، برایش بدهیم، ولی به شرط این که مزاری وقتی که در جلسه می‌نشیند، سر ما دیگر غور نزند – تعبیرش همین بود، زیاد سر ما غور نزند.

می‌گوید که ما آمدیم به استاد مزاری گفتیم که مسعود حاضر است که تمام امتیازات را بدهد، ولی می‌گوید که مزاری که در جلسه نشست، با ما زیاد پر نگوید. می‌گوید استاد مزاری گفت که من تعمد دارم که این کار را کنم. چرا؟ به خاطری که این‌ها وقتی که با ما رو به رو می‌شوند، با جامعه‌ی ما رو به رو می‌شوند، به عنوان انسان برخورد نمی‌کنند. احساس نمی‌کنند که این‌ها هم انسان اند. این‌ها هم مثل ما می‌اندیشند. به این خاطر است که من می‌خواهم در اولین مرحله غرور کاذب این‌ها را بشکنم. این دومین حرف استاد مزاری است. [صدای تکبیر حضار]

سومین خاطره‌ی استاد مزاری: بعد از جنگ دارالامان در سال ۱۳۷۲، شورای نظار توطئه‌ی تسمم مواد غذایی را در غرب کابل به راه انداخته بود. اطفال یازده ساله‌ دوازده‌‌ساله‌ی هزاره را می‌گرفتند، زن‌های هزاره را می‌گرفتند، روی صفحه‌ی تلویزیون می‌آوردند که اعتراف کنند مواد غذایی را مسموم کرده‌اند تا زن و کودک تاجیک و پشتون و ازبیک مسموم شود.

این خطرناک‌ترین توطئه‌ی شورای نظار بود که نشان بدهد که تمام ملت هزاره، حتا اطفال و زنان شان، بر علیه تمام ملت تاجیک، پشتون و ازبک بسیج شده و آمده‌اند تا همه را قتل عام کنند. این توطیه را به راه انداخته بودند تا توسط آن بسیج عمومی به راه بیندازند که حالا شما هم بروید و همه‌ی این‌ها را قتل عام کنید که این کار را می‌کنند.

در هم‌چون لحظه‌ی حساس کمیته‌ی فرهنگی حزب وحدت یک اعلامیه منتشر کردند. در این اعلامیه مسایل دیگری را هم مطرح کردند، از جمله گفته بودند که این بهانه‌ی دیگری است که شورای نظار می‌خواهد در پوشش آن، دزدها و جنایت‌کاران خود را به جان و ناموس مردم بیندازند.

گفته بودیم که این یک بهانه‌ است که ذریعه‌ی آن اطفال هزاره، زنان هزاره را از راه می‌گیرند و آزار و اذیت می‌کنند.

در این متن اعلامیه دو بار کلمه‌ی «مظلوم» استفاده شده‌بود: «ملت مظلوم هزاره». ساعت سه و نیم بعد از ظهر این اعلامیه منتشر شد. ساعت چهار و نیم بجه استاد مزاری ما را در خانه‌ی خود خواست. با غضب یاد کرد و گفت: چرا این دو مسأله را نوشتید. ما گفتیم که چه نوشته کردیم؟ گفت: شما در اینجا نوشته کردید که شورای نظار این را بهانه قرار داده، زن‌ها و بچه‌های ما را اذیت می‌کند و ملت مظلوم نوشته کردید.

گفت: فاجعه‌ی افشار سر ملت ما تحمیل شد. همه می‌دانند که در این‌جا بزرگ‌ترین فاجعه را علیه مردم ما خلق کردند؛ اما من غرورم اجازه نمی‌دهد که بگویم که در افشار این‌گونه فاجعه تحمیل شده‌است. به خاطری که ما عزت داریم، ما هویت داریم، ما ننگ انسانی داریم. دیگر شما هرگز این کار را نکنید که بگویید ملت تان این‌قدر بی‌پناه شده که ناموس و اطفال شان را دشمنانش می‌گیرد و اذیت می‌کند.

این یک مسأله بود که مثل یک زنگ در گوش ما خورد. دومین مسأله‌اش گفت که چرا این‌قدر «مظلوم» «مظلوم» می‌گویید. گفت: «وقتی ما مظلوم بودیم که وقتی در شهر می‌گشتیم، مردم «قلفک چپات» می‌گفت، ما را «هزاره‌ی موش‌خور» می‌گفت و ما سر خود را پایین می‌انداختیم، ولی امروز ما آمدیم، بزرگ‌ترین مقاومت را در غرب کابل انجام دادیم. ما هزاران شهید دادیم، ما تمام سیاست‌ها را در این‌جا میخ‌کوب کردیم. باز هم ما مظلوم هستیم؟ چرا نمی‌گویید «ملت قهرمان»، «ملت اسطوره‌ساز»، «ملت غیور»؟» این دیگر خاطره‌ی استاد مزاری است.

خاطره‌ی دیگری از استاد مزاری را یاد دارم که در رابطه با سنگردارانش است. استاد مزاری بعد از حادثه‌ی ۲۳ سنبله که یک حادثه‌ی واقعاً خطرناک در جامعه‌ی ما بود، در سفارت شوروی زندگی می‌کرد. یک شب برادرانی که در صلیب سرخ کار می‌کردند، آمدند، شکایت کردند که سنگردارانی که در قسمت دهمزنگ هستند، موتر صلیب سرخ را به خاطر تلاشی‌کردن دور داده، شورای نظار از سر کوه زده و چند نفر در این‌جا زخمی شده‌اند. این‌ها آزرده هستند، می‌خواهند که فعالیت‌های خود در شفاخانه را قطع کنند.

استاد مزاری یکی از قهرمان‌ترین قوماندان‌های خود را در همان‌جا خواست. ساعت هفت یا هفت و نیم شام بود. تا که رسید، از او پرسان کرد که چه کار کردی. او گفت: این‌طور شده، این‌طور شده، می‌خواست توجیه کند. استاد مزاری برایش به وضاحت گفت: فلانی، نور چشمم باشی، اگر بفهمم که به منافع مردمم خیانت می‌کنی و به مردم زیان می‌رسانی، آن طرف می‌اندازمت. این دیگر خاطره‌ای از استاد مزاری است.

به هر حال، دوستان و برادران عزیز،

غرب کابل در میان هم‌چون مقاومت شکل می‌گیرد، رشد می‌کند و بزرگ می‌شود. وقتی که ما امروز از مزاری یاد می‌کنیم یا از حزب وحدت یاد می‌کنیم، در واقع این تجربه‌های خونین را با خود داریم.

باز هم پیام ما، پیام بسیار مظلومانه، صمیمانه، برادرانه و عاجزانه‌ی ما به تمام برادران، خواهران، مادران و پدران ما این است که باید کوشش کنند هویت انسانی خود را در محور وحدت بر مبنای آگاهی باید شکل دهند.

ما نمی‌گوییم که موضع انفعالی داشته باشید. نخیر. حساسیت تان را همیشه حفظ کنید. همان حساسیتی که در قبال استاد مزاری در غرب کابل حفظ کرده بودید؛ اما مراقب باشید که حساسیت تان آب به آسیاب دشمن نریزاند. به خاطری که ما در هر جایی که با هم‌دیگر خود جنگ کنیم، در جبهه‌ی بیرونی یکی هستیم. دشمن ما را به نام هزاره می‌کشد.

این آخرین پیام ماست. از تمام برادرانی که زحمت کشیدند، امروز برنامه‌ها را ترتیب دادند، بخصوص به ما این افتخار را دادند که لحظاتی احساسات و سخنان خود را با شما در میان بگذاریم، حداقل دردی را که داشتیم، بگوییم، بسیار زیاد تشکر می‌کنیم. واقعا یک خاطره‌ی فراموش‌ناشدنی در تاریخ ما است.

والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000