وقتی قلم‌ها دوباره حرکت کردند

قلم‌ها حرکت می‌کردند و سکوت همه‌جا را فرا گرفته بود. چشمانِ همه خسته بود؛ ولی برق و لبخندِ درون آن‌ها انکارنشدنی بود. به هر طرف نگاه می‌کردی امید می‌دیدی و قلب‌های مصمم برای ادامه دادن. یکی از دختران نگاهش از خطوطِ کتابِ روبرویش جدا می‌شود و دست‌هایش را باز می‌کند تا بعد از چند ساعت بی‌وقفه درس خواندن، استراحتی به بدنِ خشک‌شده‌اش بدهد. دیگری دستی به گردنش می‌کشد و چشمانش را می‌بندد؛ همان چشمانی که با هربار دوخته شدن به کتاب‌ها و دفتر روی میزش، ستاره‌باران می‌شد. همه مشغول‌اند و قلم‌ها لحظه‌ی از حرکت نمی‌ایستند.

ولی یک‌باره همه‌چیز تغییر می‌کند. صداهای اندکِ اطراف قطع می‌شوند، قلم‌ها از حرکت می‌ایستند، نگاه‌های خندان کدر می‌شوند و نفس‌ها در سینه حبس می‌شوند. اضطراب و وحشت همه‌جا را فرا می‌گیرد و قلب‌ها تپیدن را از یاد می‌برند.

دختری در حالی که دستش هنوز بندِ کتابش است، لب‌های سفیدشده‌اش شروع به تکان خوردن می‌کند و زمزمه‌اش آن‌قدر ضعیف است که حتی به گوش خودش هم نمی‌رسد؛ ولی قلبِ از تپش افتاده‌اش آن کلماتِ عربی را درک می‌کند و قدری آرام می‌گیرد. ولی این باعث نمی‌شود که از وحشتِ چشمانِ دختر کاسته شود یا ذره‌ی رنگ به صورتش برگردد. صدای قلمی که به زمین سقوط می‌کند، سکوتِ سنگینِ فضا را می‌شکند و باعث می‌شود دختری که روی یک صندلی تکی و نزدیک به قفسه‌ی کتاب‌ها نشسته بود، در جایش بپرد؛ دستی به صورتش می‌کشد و سعی می‌کند به خودش مسلط شود. چادرش را جلوتر می‌کشد و نامحسوس چند نفس عمیق می‌کشد. در ظاهر به خودش مسلط شده است و همه‌چیز عادی است، ولی هیچ‌کس جز خودش از دستی که زیر میز، دامنِ لباسش را محکم و بی‌انعطاف در مشت می‌فشارد خبر ندارد.

صدای حرف زدن مردان طالب با مسئولِ کتاب‌خانه به گوش می‌رسد و به نظر می‌رسد نفس‌ها بیرون نیامده، دوباره راه گم کرده‌اند. ترس و وحشت همچون پرتوهای آفتاب ذره‌ذره در تمام فضا سایه می‌افکنند و فضا سنگین و سنگین‌تر می‌شود. دخترکِ مسئول در حالی که در تلاش است ترسِ خانه‌کرده درون چشمانش را پشت قاطعیتِ لحنش پنهان کند، همچنان در حال حرف زدن با عامل این ترس‌ها است. سرش بالا است و چشمانش چیزی جز اراده و قاطعیت را به نمایش نمی‌گذارند؛ چشمانسی که مستقیم به چشمانِ افراد مقابلش دوخته شده است. لحظه‌ی سکوت می‌کند و این‌بار صدای بمِ مردانه‌ای با لحن خشنش طنین‌انداز فضای یخ‌زده‌ی صالون می‌شود. صدایی که تار به تار صوتی‌اش فریاد تبعیض و بی‌عدالتی سر می‌دهند و همچون خنجر به جانِ قلب‌های زخمی دختران افتاده است. هیبتِ بزرگ‌شان قسمتِ زیادی از فضا را اشغال کرده است و چشمانِ خشمگین‌شان مثل لیزر به تمام نقاط کتاب‌خانه و به تک‌تک چهره‌ها دوخته شده است.

صدای بمِ مردانه همچنان در حال حرف زدن است، ولی چندی بعد صدا عوض می‌شود و این‌بار با طنین‌انداز شدن صدای بم‌تر و وحشتناک‌تری که لب به تهدید گشوده است، چشم‌ها یکی‌یکی بسته می‌شوند. اما دخترکِ مسئول تنها می‌تواند دستانش را به پشت پنهان کند و با مشت کردن‌شان لبخندی مصنوعی بر روی لب بنشاند. سرش به آرامی به معنای تأیید بالا و پایین می‌شود و تلاش می‌کند قدرتِ تکلمش را که نمی‌داند در کجا و میان کدام حس‌هایش گم کرده است، به دست بیاورد. تمام قوا و انرژی‌اش ته کشیده است و حتی نمی‌داند چطور چند جمله‌ای را بر زبان آورد و با کدام قوه لبخند دیگری تحویل آن‌ها داد و راهی‌شان کرد. دستش هنوز از دستگیره‌ی در جدا نشده بود که زانوانش بیش از آن یاری‌اش نکردند و با خم شدن‌شان، دخترکِ از نفس‌افتاده را زمین زدند.

هوا، دوباره به جریان می‌افتد و صدای نفس‌های راحتی که از گوشه و کنار به گوش می‌رسد سکوتِ سنگین را می‌شکند. رنگ، کم‌کم به صورت‌ها برگشته است، ولی هنوز هستند کسانی که حتی نمی‌توانند نفسِ گیر‌افتاده‌ی درون سینه‌ی‌شان را بیرون بفرستند. همه به حال خود گرفتارند و هیچ‌کس حواشش به دخترکِ مسئول که همچون جسمِ بی‌روح بر روی زمین نشسته بود، نیست. دخترک دستانِ لرزانش را به یاری می‌گیرد تا برخیزد، ولی بغضی که یک‌باره و با صدای بلند می‌شکند این اجازه را به او نمی‌دهد. سرش پایین می‌افتد و شانه‌هایش می‌لرزند. آرام‌آرام توجه‌ها به او جلب می‌شوند و چند تن از دختران که توانسته بودند قدری به احوال‌شان مسلط شوند، به طرفش قدم تند می‌کنند. اشک‌های دختران در آغوش هم‌دیگر جاری می‌شوند و شانه‌های هر کدام پناهِ زخم‌های دیگری می‌شود. دیگر خبری از آن سکوت هول‌ناک نیست و صدای هق‌هق‌های خفه‌ی دختران از گوشه و کنار به گوش می‌رسد. دست‌ها می‌لرزند و قلم‌ها آرام و بدون حرکت بر روی کتاب‌ها آرمیده‌اند.

دخترکِ مسئول که حالا از شدتِ گریه‌اش کاسته شده و نفس‌هایش منظم شده‌اند، به آرامی از آغوش دختران بیرون می‌آید و چند بار و پر سروصدا نفس‌های عمیق می‌کشد. زانوانِ خم‌شده‌اش را به کار می‌گیرد و از جایش برمی‌خیزد. دست دختری را که با نگرانی نگاهش می‌کند با لبخندی کم‌رنگ می‌فشارد و لباس‌هایش را صاف می‌کند. چشمانش سرخ شده‌اند و خبر از حالِ درونش می‌دهند؛ ولی او با لبخند روی لب‌هایش به سمتِ میزش قدم برمی‌دارد و با جاگیر شدنش بر روی صندلی دوباره کارهایش را از سر می‌گیرد. کم‌کم همه دست‌ها به کار می‌افتند و قلم‌ها دوباره حرکت می‌کنند. کتاب‌ها باز می‌شوند و اراده با اشعه‌های قوی‌تری درون چشمانِ بغض‌دار دختران رسوخ می‌کند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000