زندگی صدیقه در سایه‌ی ازدواج اجباری

صدیقه از خانه‌ی دوست خود بیرون شد و با خداحافظی به طرفِ خانه‌ی خود آمد. خانه‌ی بهترین دوست و همصنفیِ مکتبش در کنارش بود. بعد از بسته شدنِ مکاتب، آن‌ها تنها مرهمِ همدیگر بودند و با هم حرف می‌زدند. از رویاهای‌شان، از موفقیتی که حالا دست‌نیافتنی شده بود و از روزهای خوشِ مکتب می‌گفتند. اندکی خوشحال بود که با هم همسایه هستند و برای دیدنِ هم راه دوری را نمی‌پیمایند. وقتی داخلِ خانه شد، پدر و مادر خود را روی نیمکتِ چوبی و کهنه‌ای که در حویلی بود دید که با صدای آهسته با هم حرف می‌زدند. وقتی صدیقه را دیدند، پدرش با چهره‌ای بشاش، دخترش را با مهربانی صدا کرد: «صدیقه جان، دخترم، کجا بودی جانِ پدر؟»

صدیقه با چهره‌ای متعجب به مادرش نگاه کرد. مادرش کمی رنگ‌پریده و دستپاچه بود. او هرگز پدرش را این‌قدر مهربان ندیده بود. همیشه پدرش را با چهره‌ای عبوس و جدی دیده بود و این مهربانی‌ها بیشتر مربوط به زمانِ طفولیتش می‌شد. پدرش با او رفتارِ بدی هم نداشت، ولی این‌قدر مهربان هم نبود. حالا چه شده بود؟ خدا می‌دانست. صدیقه با قدم‌های آهسته به طرفِ پدر و مادرش رفت و توضیح داد که خانه‌ی دوستش بوده است. پدرش خریدی را به طرفِ صدیقه گرفت و گفت: «دخترم، این لباس را برایت خریده‌ام. ببین خوشت می‌آید؟» تعجبِ صدیقه بیشتر شد. خرید را گرفت و به لباس نگاهی انداخت. آری، لباس خیلی قشنگ بود و رنگی را داشت که دوست داشت. با لبخندی زیبا از پدرش تشکر کرد، ولی مادرش خوشحال به نظر نمی‌رسید. او با لبخندی که این روزها کم پیدا می‌شد، به طرفِ اتاق رفت تا ببیند لباس اندازه‌اش است یا نه.

شب، صدیقه به کمکِ مادرش غذا پخت. همه سرِ سفره نشسته بودند و غذا می‌خوردند که پدرش با خوشحالی رو به صدیقه کرد و گفت: «دخترم، امروز کربلایی محمد برایم زنگ زد و گفت که می‌خواهند تو را برای پسرش اشرف خواستگاری کنند.» لقمه‌ای که در دهانِ صدیقه بود ناگهان در گلویش گیر کرد. به شدت احساس خفگی کرد و با سرفه‌های پشتِ سر هم، لقمه را پایین داد. چشمانش از شدتِ خفگی سرخ شده بود و اشک‌هایش بی‌اختیار روان بود. فقط به پدر و مادرش زل زده بود. مادرش سرش را پایین گرفت. صدیقه با عجله از جایش بلند شد و به طرفِ اتاق دوید. آری، امروز حس کرده بود که اتفاقی می‌افتد، وگرنه چرا پدرش ناگهان این‌قدر مهربان شده بود و برایش لباس خریده بود؟

برای او خواستگار آمده بود؛ برای صدیقه‌ای که از صنف اول تا شش ماه پیش، یعنی پیش از آمدنِ طالبان، اول‌نمره عمومیِ مکتب بود و با آمدنِ طالبان راهِ رسیدن به هدف‌هایش بسته شده بود. صدیقه‌ای که همیشه خود را با چپنِ سفیدِ داکتری در شفاخانه تصور می‌کرد، حالا دنیایش تاریک و تاریک‌تر می‌شد. مگر او چند سال داشت؟ فقط شانزده‌ساله بود. حالا به جای نشستن روی چوکیِ مکتب، باید در خانه می‌نشست و شوهر می‌کرد؛ آن هم نه یک خواستگاریِ عادی، بلکه مردی که یک بار طلاق گرفته بود و سی و پنج سال سن داشت. با خودش گفت: «نه، هرگز چنین اتفاقی نمی‌افتد. پدر فقط نظر مرا خواسته است. او چنین کاری با زندگیِ من نخواهد کرد. آری، من روزی داکتر خواهم شد و نمی‌گذارم زندگی‌ام تباه شود.»

ناگهان پدرش داخلِ اتاق شد و گفت: «پس‌فردا آن‌ها می‌آیند. من هم به آن‌ها گفتم که ما قبول کردیم. نبینم گریه کنی! تو چند ماه دیگر می‌روی خانه‌ای که به آن تعلق داری. جای دختر، خانه‌ی شوهرش است. حالا هم خودت را جمع کن که حوصله ندارم. حالا که نه درسی است و نه مکتبی، بهترین وقت برای ازدواجت است.» بعد در را محکم به هم کوبید و رفت. آنجا بود که دنیای صدیقه روی سرش ویران شد. پدرش چه گفت؟ آن‌ها بدون اینکه حرفِ او را بشنوند قبول کرده بودند؟ مگر می‌شد؟ این زندگیِ صدیقه بود نه آن‌ها. پس چرا برای زندگیِ او تصمیم گرفتند؟ صدیقه می‌خواست داکتر شود و برای اولین بار چپنِ سفیدِ داکتری بپوشد، نه لباسِ عروس.

بالاخره از حالتِ گیجی بیرون آمد و نزدِ پدر و مادرش رفت تا بگوید که نمی‌خواهد عروسی کند. وقتی مادرش را دید که اشک می‌ریزد، تمامِ حرف‌هایش را زد، اما پدرش با ضربه‌ی کمربند و محکم‌ترین سیلی جوابش را داد: «تو حتماً عروس می‌شوی، چون نمی‌توانی از اشرف شوهرِ بهتری پیدا کنی. آن‌ها پولِ زیادی دارند.» مادرِ صدیقه فقط اشک می‌ریخت، بدون اینکه حرفی بزند. صدیقه با کمرِ خمیده و آرزوهای بربادرفته، در کنجِ خانه زانوهایش را بغل کرد. دیگر اشک نمی‌ریخت؛ فقط مثلِ کسی که عقلش را از دست داده باشد، به یک نقطه خیره شده بود.

دنیای صدیقه ویران شد. او با مردی که نوزده سال از او بزرگ‌تر بود ازدواج کرد. زندگیِ او دیگر روحی نداشت و خوشحالی دورترین چیز از او بود. صدیقه حالا زنی بود که بداخلاق‌ترین شوهر را داشت؛ مردی که همسرِ قبلی‌اش به خاطرِ لت و کوب از او طلاق گرفته بود و حالا هر روز صدیقه را می‌زد. او حتی نمی‌توانست به طلاق فکر کند، چون جایی برای رفتن نداشت؛ چون به خاطرِ طالبان از رسیدن به رویاهایش بازماند و پدری که او را با بدترین تصمیم و بدترین رفتار، به این تاریکی تحمیل کرده بود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000