درست وقتی این جمله را درک میکنی که آن را تجربه کرده باشی؛ مثل من و هزاران دختر دیگر که قربانی هزاران تصمیم شدیم. من که دقیق نگاه میکنم، میبینم هر کسی در زندگیام آمد، مرا قربانی خواستههایش کرد: به تصمیم خدایم دخترم؛ به تصمیم پدرکلانم امروز اسم من طاهره است، به تصمیم جامعه نباید بلند بخندم چون دخترم و به تصمیم دولت، من دیگر از درس خواندن محروم شدم.
یکی از سنگینترین تصمیماتی که مرا از اهدافم – یا بهتر است بگویم از راه نجاتم از ظلم – محروم ساخت، محکوم کردنم به چهاردیواریهایی است که تکتک خشتهایش داستان زندگی و دلدادگیام به درس و مشق را از حفظ میتوانند بگویند. انتظار در پشت این تصمیم چقدر برایم گران تمام شد!
درست دو سال قبل، وقتی که نتایج کانکور اعلام شد، من برای همه آرزوی موفقیت کردم؛ چون میدانستم وقتی زحمت بکشی، باید ثمرهی آن را نیز ببینی. مادرم به کربلا رفته بود؛ من با پدر، خواهر و دو برادرم در خانه ماندیم. از قریهی اقارب، پدرم برای گرفتن پاسپورت به کابل آمده بود. چند فامیل بودند که در میان آنها، پسری در امتحان کانکور شرکت کرده بود. همه بیصبرانه منتظر نتایج بودند. نتیجهی بعضیها معلوم شد؛ اما از پسر آنها هنوز مشخص نشده بود. پدرش زنگ زد و به پسرش گفت: «بچهام! این چه قسم درس خواندن است که نمرهات معلوم نیست؟ نمرهات کجا است؟» من با خودم دعا میکردم: خدایا! هیچ جوانی را شرمندهی فامیلش نکن.
بعد از نیم ساعت نتیجه آمد. همه خوشحال بودند و به پدر و مادرش تبریک میگفتند؛ اما من شکستم! چون آن شخص درست در رشتهی مورد علاقهی من کامیاب شده بود:انجنیری. آره، هنوز هم وقتی این کلمه را میشنوم، قلبم ریشریش میشود. پدر پیرِ او شیرینی توزیع کرد؛ اما من کوشش میکردم بغضم نترکد. مادرم هم نبود تا همراهش دردِدل کنم. شب همه خوابیدند؛ اما من تا ساعت دوِ شب گریه کردم.
چنان شرایط سخت شده بود که چون دختر کلانتر بودم، باید از مهمانها، خواهر و برادرانم مراقبت میکردم. صبحها تمام توتههای شکستهام را جمع کرده، دوباره ادامه میدادم؛ انگار نه انگار که شب قبل با قلب هزارتکه روی همین زمین نخوابیدهام. خستگیِ کار آنقدر سخت نبود که خستگی از چشمانتظاری؛ انتظار اینکه من هم به مکتب بروم و به اهداف و رویاهایم دست یابم.
من امروز با تصمیمی که هزاران صدا را خاموش و هزاران زخم را در دلها نشانده است، به این سرنوشت دچار شدم. با اعلام نتایج امسال کمرم خمید؛ تا حدی که احساس کردم نفسم از تنم کنده شد. اسم من در لیستی که اسم هزاران دانشجوی فارغشده از کانکور بود، وجود نداشت. اما من… من چه؟ چرا مرا فراموش کردید نامردها؟ مگر من چقدر بد کرده بودم که با یک تصمیم، هزار بار مردم و زنده شدم؟
وقتی مرا منع کردند مردم، اما به خاطر اهدافم چشمم بسته نشد که نشد. من میترسم از روزی که نوبت تصمیم پدرم برسد و تصمیمات زندگیام را به دست کس دیگری بسپارد؛ به اسم شوهر که سخت از آن بیزارم. از اینکه یک فرد دیگر هم اضافه شود تا برای من – یعنی انسانی که خودش حق تصمیمگیری دارد – تصمیم بگیرد. مگر تا کی باید قربانی تصمیماتی شوم که از دیدگاه شما درست است، اما حکم مرگ مرا دارد؟ من هم انسانم، میخواهم خودم تصمیم بگیرم که با زندگیام چه کنم. این زندگی من است. به قول شاعر: «خدا تو را شاد آفرید / آزادِ آزاد آفرید»
خداوند همهی مخلوقاتش را آزاد آفریده است؛ پس چرا شما باید زندگی مرا با تصمیماتتان در دست بگیرید؟
اگرچه در خفه کردن صدای من تلاش میکنید؛ اما به یاد داشته باشید که قلم و برگهای کاغذ، بزرگترین صدا و سخن من و هزاران دختر افغانستان است و نمیتوانید صدای ما را خاموش کنید. بغض گلوی ما به شما اجازه نخواهد داد؛ یک روز نه یک روز، این بغض اگر بشکند، شما را آتش خواهد زد! خداوند ما را برای این نفرستاده که وقتی خورد بودیم تابع پدر باشیم؛ وقتی بزرگتر شدیم تابع برادر باشیم؛ وقتی از این هم کمی بزرگتر شدیم تابع دولت باشیم. وقتی بزرگتر شدیم تابع شوهر باشیم و وقتی پیر شدیم تابع پسر باشیم! ما میخواهیم با دستان خود و با تفکر خود، خود و سرزمین خود را بسازیم.
من در این همه مدت، فقط یک چیز را همراه دارم که نه کسی توانسته آن را از من بگیرد و نه خواهد توانست: امید. من امیدوارم که این دردها، سیاهیها، تصمیمها و رنجها به پایان میرسند و این وضعیت اینطوری نمیماند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه