اعتماد (۵۴)- مزاری؛ پرچمی که اهتزاز داشت نه لرزش!

به آخرین یادداشت‌های این فصل از کتاب «اعتماد» نزدیک می‌شویم؛ فصلی که عنوان آن را نیز از سخن مزاری خطاب به ربانی وام گرفته‌ام: «آرامش قبل از توفان». این تعبیر، تنها عنوانی برای مجموعه‌ای از رویدادهای تاریخی نیست؛ تصویری فشرده از وضعیت کابل در سال ۱۳۷۱ است: شهری که در ظاهر، لحظه‌هایی از آرامش را تجربه می‌کرد؛ اما در زیر پوست آن، بی‌اعتمادی، انحصار، رقابت‌های مسلحانه و شکست توافق‌ها روی هم انباشته می‌شدند و توفانی سهم‌گین را شکل می‌دادند.

در یادداشت‌های پیشین، نخستین دیدار ربانی و مزاری را در علوم اجتماعی مرور کردم؛ دیداری که در آن، دو نگاه متفاوت به قدرت، رهبری، مشارکت و اعتماد در برابر هم قرار گرفتند. ربانی از امنیت و آرامش کابل سخن می‌گفت و مزاری هشدار می‌داد که این وضعیت، امنیت نیست؛ «آرامش قبل از توفان» است. اکنون، در ادامه‌ی همان تصویر، می‌خواهم از صحنه‌ی دیدار اندکی فاصله بگیرم و بر خود مزاری مکث کنم؛ بر انسانی که توفان را پیش از وزیدن می‌دید و در همان حال، در مرکز فشارهایی ایستاده بود که هر کدام می‌توانستند یک رهبر، یک جریان و حتی یک جامعه را از درون بشکنند.

عنوان این یادداشت را «مزاری؛ پرچمی که اهتزاز داشت، نه لرزش!» انتخاب کرده‌ام. پرچم در باد حرکت می‌کند؛ پیچ‌وتاب می‌خورد، گاه به یک سو کشیده می‌شود و گاه به سویی دیگر، اما این حرکت همیشه از ترس و تزلزل نیست. پرچمی که بر پایه‌ای استوار ایستاده باشد، در باد می‌جنبد تا حضور خود را آشکار کند. اهتزاز دارد، اما لرزش ندارد. می‌خواهم سیمای مزاری را در همین تصویر بازخوانی کنم: رهبری که در برابر تغییرات پی‌هم میدان، انعطاف نشان می‌داد، اما پایه‌ی موضعش نمی‌لرزید؛ فشارها را می‌دید، خطرها را می‌سنجید و از پیچیدگی‌های میدان آگاه بود، اما در اصولی که به مردم و اعتماد آنان پیوند داشت، خم نمی‌شد.

این یادداشت را سی‌ویک سال پس از پایان مقاومت غرب کابل و رفتن مزاری می‌نویسم. فاصله‌ی زمان، اکنون به من امکان می‌دهد تصویرها را از فاصله‌های مختلف کنار هم بگذارم، میان صحنه‌های پراکنده پیوند برقرار کنم و سیمای او را در بستر گسترده‌تر ماجراهای سنگین آن دوران، هم در هنگامه‌ی «آرامش قبل از توفان» و هم در زمانی که توفان خلق شده بود، ببینم.

پرسش اصلی من در این یادداشت این است که مزاری، هنگامی که به ربانی هشدار می‌داد کابل در وضعیت «آرامش قبل از توفان» قرار دارد، خود تا چه اندازه برای رویارویی با آن توفان آماده بود؟ چه ظرفیت روانی، اخلاقی و سیاسی‌ای داشت که می‌توانست در مرکز آن همه فشار بایستد، خطر را ببیند و از هم نپاشد؟ چگونه می‌توانست در برابر جنگ بیرونی، اختلاف درونی، فقر، محاصره، بی‌اعتمادی، معامله‌های سیاسی و هراس فروپاشی مقاومت کند، بی‌آن‌که اصل و جهت خود را گم کند؟

***

برای لحظه‌ای به اوایل زمستان ۱۳۷۱ برمی‌گردم. آن روزها، کابل پس از پشت‌سرگذاشتن چندین موج توفان، هر روز بیشتر در دود، غبار و اضطراب فرو می‌رفت. من و هم‌نسلانم در کوچه‌ها و سرک‌هایی که از دشت برچی تا کوته‌سنگی و افشار امتداد می‌یافت، هنوز می‌کوشیدیم زنده‌بودن و ادامه‌دادن خود را حفظ کنیم. برای ما، صرف نفس‌کشیدن، رفت‌وآمدکردن و ماندن در همان کوچه‌ها، شکلی از مقاومت بود.

صدای راکت، گلوله و انفجار قطع نمی‌شد؛ نه آن‌گونه که هر بار هراسی تازه بیافریند، بلکه آن‌قدر پیوسته که ترس را به عادتی عجیب و ناخوشایند در زندگی بدل کرده بود. در رفت‌وآمدهای روزانه، همین که صدایی بلند می‌شد، لحظه‌ای مکث می‌کردیم، گوش می‌دادیم تا بفهمیم صدا از کدام سو آمده و تا چه اندازه نزدیک است. سپس، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است، دوباره به راه خود ادامه می‌دادیم. تقریباً همه همین‌گونه بودند. این سکوت آموخته‌شده و این ادامه‌دادنِ ظاهراً بی‌اعتنا، خود نوعی مقاومت بود؛ مقاومتی که حاصل انتخاب کسی نبود، بلکه شرایط آن را بر همه تحمیل کرده بود.

در آن روزها، مقر ما در علوم اجتماعی نیز چیزی فراتر از یک ساختمان بود. دیوارها، اتاق‌ها، راهروها و صحن آن، برای ما هم محل کار بود و هم نشانی از ماندن. این نقطه، حضور ما را در میان آن همه آشوب و بی‌ثباتی اعلام می‌کرد. مقاومتی که در علوم اجتماعی جریان داشت، همیشه از جنس شعار، سنگر و پرچم نبود؛ بیشتر در همین جمله‌ی کوتاه خلاصه می‌شد: «ما هنوز این‌جاییم.»

صبح‌ها که از خواب برمی‌خاستیم، به یکدیگر نگاه می‌کردیم و با همان نگاه، هم سلام و دعا می‌فرستادیم و هم نگرانی خود را بیان می‌کردیم. کسی از آینده‌ی دور نمی‌پرسید. نگرانی‌ها به همان روز و همان راهی محدود می‌شد که هر کدام باید می‌رفتیم و بازمی‌گشتیم. جمله‌ی «مواظب باشید» را آن‌قدر شنیده بودیم که دیگر عبارتی معمولی نبود. پشت آن، جهانی از بیم و محبت نشسته بود: شاید آخرین سفارش کسی که نمی‌دانست بار دیگر تو را خواهد دید یا نه.

در همان روزها آموختیم که زندگی الزاماً در امنیت معنا نمی‌یابد؛ گاهی زندگی در خودِ ادامه‌دادن است. این درس را هیچ معلمی به ما نیاموخت و در هیچ کتابی نخواندیم. آن را از متن زندگی روزانه‌ی خود فرا گرفتیم؛ از آدم‌هایی که در میان راکت و گلوله نان پیدا می‌کردند، زخمی‌ها را به شفاخانه می‌رساندند، به دیدن خانواده‌های آواره می‌رفتند و صبح روز بعد، دوباره از خانه بیرون می‌شدند.

شاید همین درس است که سال‌ها بعد، هرگاه به مزاری فکر می‌کنم، پیوندش را با او روشن‌تر می‌بینم. او نیز این حقیقت را می‌دانست: زندگی در ادامه است؛ در ایستادن، ازسرگرفتن و حفظ جهت، حتی هنگامی که همه‌چیز در اطراف آدم می‌سوزد. شاید آنچه پرچم او را در میان آن توفان به اهتزاز درمی‌آورد، همین توان ادامه‌دادن بود؛ حرکتی که از فشار باد می‌آمد، اما به لرزش و گم‌کردن پایه نمی‌انجامید.

***

در آن روزها، نام «مزاری»، «بابه مزاری» و «استاد مزاری» در هر گوشه‌ای شنیده می‌شد. بزرگان دین و سیاست و اعضای خانواده، در هر مناسبتی از او سخن می‌گفتند؛ بعضی با احترام، بعضی با احتیاط و بعضی با عصبانیتی که برای ما روشن نبود از کجا ریشه می‌گیرد. آن روزها، «استاد مزاری» برای من و هم‌نسلانم نه یک سیاستمدار معمولی بود و نه یک فرمانده به معنای متعارف آن. گویی در جایی میان این دو ایستاده بود، اما در هیچ‌کدام به‌طور کامل نمی‌گنجید.

سال‌ها بعد، وقتی به آن روزها برگشتم و کوشیدم بفهمم چه اتفاقی افتاده بود، تازه دریافتم که او نه در میانه‌ی دو موقعیت، بلکه در مرکز کانونی پیچیده ایستاده بود؛ کانونی که کمتر کسی از ما ابزار و مهارت لازم برای خواندن آن را در اختیار داشت.

کاکایم، که در نخستین هفته‌های جنگ با اتحاد سیاف از فاضل‌بیگ به کوچه‌ی باغ‌خان در دشت برچی پناه برده بود، روزی پرسشی کوتاه مطرح کرد که همیشه در ذهنم مانده است. آن روز، وقتی از علوم اجتماعی برای خبرگیری آنان رفته بودم و از «بابه مزاری» سخن می‌گفتم، پرسید: «مزاری نمی‌ترسد؟»

این جمله را با لحنی گفت که آن زمان نمی‌فهمیدم باید آن را تحسین بدانم یا نگرانی. خودم نیز تا آن لحظه به این پرسش فکر نکرده بودم: «مزاری نمی‌ترسد؟»

این یادداشت تلاشی است برای دوباره‌خواندن همین پرسش؛ نه از زاویه‌ی امروز که می‌دانیم چه شد، بلکه از زاویه‌ی همان روزها که هنوز همه‌چیز درهم بود و پایان‌ها نوشته نشده بودند. شاید از همین زاویه بتوان مزاری را بهتر فهمید؛ نه به‌عنوان قهرمانی که امروز بر سرش تاج افتخار گذاشته‌ایم، بلکه به‌عنوان انسانی که در یکی از دشوارترین لحظه‌های تاریخ تصمیم‌هایی گرفت که پیامدهای آن‌ها هنوز با ماست.

* * *

کابل در سال‌هایی که هزاره‌ها «قیامی در پایان یک تاریخ» را در کوچه‌پس‌کوچه‌های آن شکل می‌دادند، در ظاهر شهری بود با همه‌ی نشانه‌های یک پایتخت: دولت، اداره، مردم، بازار، مکتب و خیابان. اما این ظاهر، تنها پوسته‌ای بود بر خلأیی عمیق. پول کم بود و قیمت‌ها هر روز بالاتر می‌رفت. اداره‌ها نیمه‌تعطیل بودند و کارمندانی که هنوز به محل کار می‌رفتند، بیشتر از سر عادت می‌رفتند تا با این انتظار که کاری انجام شود. مکتب‌ها در برخی مناطق باز بودند، اما در سال‌های جنگ شدید، «بازبودن مکتب» بیشتر به معنای این بود که دروازه‌ها قفل نشده‌اند؛ نه این‌که درسی جریان دارد و چیزی آموخته می‌شود.

منابع شهر محدود بود: آب، برق، نان و امنیت، همه کمیاب بودند. مردم صبح از خانه بیرون می‌شدند، بی‌آن‌که بدانند شب بازخواهند گشت یا نه. اما بدتر از این کمبودهای مادی، کمبود دیگری بود که کمتر کسی از آن سخن می‌گفت: کمبود اعتماد.

کابل شهری بود که اعتماد در آن ذره ذره پژمرده می‌شد و می‌مرد. قطره‌قطره، مانند خونی که از زخمی پنهان جاری باشد. شگفت این است که وقتی اعتماد از میان می‌رود، آدم‌ها در آغاز متوجه آن نمی‌شوند. بعدتر است که ناگهان درمی‌یابند چیزی بنیادی گم شده است. این تجربه‌ی کابل در هنگامه‌ی قبل از توفان و در متن توفان بود.

کابل در آن سال‌ها به جعبه‌ای سربسته می‌مانست. از بیرون می‌شد آن را دید، اما درونش وهم‌آلود بود. منطق معمول کار نمی‌کرد. کسانی که دیروز دوست بودند، امروز دشمن می‌شدند. فرماندهانی که صبح از حکومت‌داری سخن می‌گفتند، شب منطقه‌ای را زیر آتش می‌گرفتند. شعارها تغییر می‌کردند؛ اما رفتارها همان می‌ماندند. در چنین فضایی، هیچ‌کس مطمئن نبود چه کسی با کیست، چه کسی دروغ می‌گوید و چه کسی فردا جبهه عوض می‌کند.

در این جعبه‌ی سربسته، گروه‌های مختلف هر کدام در گوشه‌ای نشسته بودند. هر کدام ادعایی داشتند و هر کدام می‌گفتند حق با آنان است. اما هیچ‌کدام نمی‌توانستند ادعای خود را اثبات کنند؛ زیرا اثبات به داور نیاز دارد و در کابل آن روزها هیچ داوری وجود نداشت که همه او را بپذیرند. وقتی داوری در میان نبود، هر ادعایی می‌توانست هم درست تلقی شود و هم نادرست و انتخاب میان آن‌ها تنها با زور صورت می‌گرفت.

در چنین فضایی، هر نوع اتحادی که شکل می‌گرفت، شبیه ساختن خانه‌ای بر شن بود. اتحادها مدتی کوتاه دوام می‌آوردند و بعد فرومی‌ریختند. دلایل فروپاشی آن‌ها نیز غالباً همان عواملی بود که از آغاز آن‌ها را پدید آورده بود: تغییری در موازنه‌ی قدرت، پیشنهادی بهتر از جایی دیگر، یا هراسی که ناگهان جای امید را می‌گرفت. در چنین محیطی، هر کسی که در پی اتحادی پایدار بود، خیال‌پرداز به نظر می‌رسید.

مزاری در مرکز همین جعبه‌ی سربسته قرار داشت. او الزاماً قوی‌ترین بازیگر نبود، اما موقعیتش از همه پیچیده‌تر بود… و این پیچیدگی همان تکه‌ای است که در این یادداشت می‌خواهم به دقت باز کنم.

* * *

وقتی می‌گوییم مزاری «در مرکز» ایستاده بود، باید نخست بپرسیم: مرکزِ چه؟

مرکز توازن قوایی شکننده که همه‌چیز در آن بر لبه‌ی تیغ قرار داشت. در شمال و بخش‌هایی از کابل، جمعیت اسلامی و احمدشاه مسعود از قدرت نظامی و سیاسی چشم‌گیری برخوردار بودند. در جنوب و شرق، حزب اسلامی حکمتیار فشار وارد می‌کرد. پغمان و قسمت‌هایی از نواحی غرب کابل را اتحاد سیاف تحت کنترل خود داشت. اتحادها و ائتلاف‌های منطقه‌ای، قومی و تنظیمی هر کدام محاسبه، ترس و طمع خود را داشتند. دولت هنوز استقرار نیافته بود، اما مدعیان قدرت بسیار بودند. نظم پیشین فرو ریخته بود، اما نظم تازه هنوز نه چهره‌ی روشن داشت و نه پایه‌ای مورد اعتماد.

در میان این همه، هزاره‌ها ایستاده بودند؛ مردمی که قرن‌ها به حاشیه رانده شده، تحقیر شده، قتل‌عام شده و از حقوق اساسی خود محروم مانده بودند، اما اکنون برای نخستین‌بار احساس می‌کردند لحظه‌ی تاریخی فرا رسیده است که می‌توانند از آن حاشیه بیرون آیند. آنان دیگر نمی‌خواستند تنها موضوع تصمیم دیگران باشند؛، می‌خواستند خود در متن تصمیم حضور پیدا کنند.

مزاری رهبر حزب وحدت بود؛ اما تعبیر «رهبر یک حزب» برای توضیح موقعیت او کافی نیست. او در آن روزهای پیچیده، به نماد یک مطالبه‌ی تاریخی و جمعی تبدیل شده بود. مردمی که سال‌ها صدای‌شان یا شنیده نشده بود یا از زبان دیگران بازگو می‌شد، اکنون صدایی داشتند که با نام خود آنان سخن می‌گفت. این صدا عبدالعلی مزاری بود؛ اما سخنی که از زبان او بلند می‌شد، از زندگی شخصی و زمانه‌ی فردی‌اش فراتر می‌رفت. صدای تاریخی بود که قرن‌ها مجال سخن پیدا نکرده بود.

او تنها از چند وزارت، چند کرسی یا سهمی در یک حکومت موقت حرف نمی‌زد. از حق حضور سخن می‌گفت؛ از کرامت، برابری و این‌که دیگر درباره‌ی سرنوشت یک جامعه، در غیاب آن جامعه تصمیم گرفته نشود. به همین دلیل، سخن او فقط موضع یک حزب نبود؛ فشرده‌ی رنج و امید نسلی بود که می‌خواست پس از یک تاریخ طولانی حذف، با نام خود وارد آینده شود.

اما چنین موقعیتی، همان اندازه که قدرت خلق می‌کند، خطر نیز می‌آفریند. وقتی به نماد یک مطالبه‌ی تاریخی تبدیل می‌شوی، دیگر تنها یک سیاستمدار نیستی که مخالفانت با برنامه، ائتلاف یا تصمیم‌های روزمره‌ی تو اختلاف داشته باشند. خودِ وجودت به نشانه‌ی یک تغییر تبدیل می‌شود. تمام کسانی که از آن مطالبه احساس خطر می‌کنند، تو را نیز خطر می‌بینند و هر قدرتی که بخواهد آن مطالبه را خاموش کند، پیش از همه سراغ نماد آن می‌رود.

نمادشدن، هم افتخار است و هم بار. افتخار از آن جهت که مردم، امید، رنج و صدای خود را در تو می‌بینند. بار از آن جهت که دیگر هیچ تصمیم تو فقط به خودت تعلق ندارد. هر سخنت به نام جمع شنیده می‌شود. هر اشتباهت، اشتباه یک جامعه تلقی می‌گردد. هر پیروزی‌ات، پیروزی مردم است و هر عقب‌نشینی‌ات ممکن است نه یک تاکتیک سیاسی، بلکه خیانت به یک مطالبه‌ی تاریخی خوانده شود.

اما گروه سومی نیز وجود دارد: کسانی که وزن نمادبودن را بر دوش می‌گیرند، بی‌آن‌که اجازه دهند این وزن آنان را از حقیقت خود دور کند. سنگینی آن را احساس می‌کنند، اما زیر آن فرونمی‌ریزند. صدای مردم را نمایندگی می‌کنند، اما خود را مالک مردم نمی‌دانند. در مرکز توجه قرار می‌گیرند، اما مرکزیت را با خودبزرگ‌بینی اشتباه نمی‌کنند. آنان این وزن را به‌گونه‌ای حمل می‌کنند که دیگران بتوانند در سایه‌ی آن قامت بگیرند و نفس بکشند.

مزاری، – بابه مزاری، استاد مزاری، عبدالعلی مزاری – از همین گروه سوم بود.

سخت‌ترین کار در سیاست، رسیدن به قدرت نیست؛ ماندن است. نه ماندن در مقام، دفتر یا قرارگاه، بلکه همان کسی ماندن که در آغاز راه بوده‌ای. قدرت انسان را تغییر می‌دهد؛ نه لزوماً به این دلیل که ذات قدرت شر است، بلکه به این دلیل که قدرت، انسان را در معرض کشش‌های بی‌شمار قرار می‌دهد. هر کس می‌کوشد او را به سویی بکشد. یکی از مصلحت می‌گوید، دیگری از خطر، یکی از اتحاد، دیگری از انتقام، یکی وعده‌ی مقام می‌دهد و دیگری تهدید به حذف می‌کند. هر کدام راه خود را یگانه راه عقل، نجات و پیروزی معرفی می‌کنند.

ماندن، به معنای انجماد و تغییرنکردن نیست. رهبر باید بیاموزد، اشتباه کند، تجدیدنظر کند، مذاکره کند و با تغییر شرایط، روش‌های خود را تغییر دهد. اما در میان همه‌ی این تغییرها، باید محوری باشد که او را به نقطه‌ی آغاز و علت حضورش در میدان وصل کند. برای مزاری، این محور، حق و کرامت مردم بود؛ این‌که جامعه‌ی هزاره بار دیگر به حاشیه بازگردانده نشود و اعتماد مردم با چند کرسی وعده یا آرامش موقت معامله نگردد.

او در میان فشارهای مختلف، آنچه بود باقی ماند. این «ماندن»، همان اهتزاز است، نه سکون و بی‌حرکتی؛ بلکه حرکتی که از استواری درونی برمی‌خیزد، نه از بی‌جهتی و فشار بیرونی.

مزاری نیز در میدان سیاست و جنگ بی‌حرکت نبود. مذاکره می‌کرد، ائتلاف می‌ساخت، از برخی مواضع تاکتیکی عبور می‌کرد، هشدارها را می‌شنید و با شرایط متغیر خود را هماهنگ می‌ساخت. اما این تحرک از جنس گم‌کردن جهت نبود. فشارها او را تکان می‌دادند، اما به چیزی تبدیلش نمی‌کردند که از ابتدا برای مقابله با آن برخاسته بود.

اهتزاز او، نشانه‌ی حضور باد بود؛ نشانه‌ی فشارهایی که از هر سو بر او و جامعه‌اش وارد می‌شد. اما نلرزیدن او، نشانه‌ی آن محور درونی بود که هنوز پابرجا مانده بود: اعتماد مردم، حق حضور در تصمیم و کرامتی که نمی‌شد آن را به بهای مصلحت‌های زودگذر فروخت.

* * *

سال‌ها بعد که رمان «بازی‌های گرسنگی» را خواندم و فیلم زیبای آن را تماشا کردم، چیزی توجهم را جلب کرد که برای فهمیدن مزاری مفید است.

در بازی‌های گرسنگی ساکنان دوازده ناحیه باید هر سال دو نماینده به «بازی‌ها» بفرستند. این نمایندگان در یک آرینا با هم می‌جنگند تا یکی بماند. آموزش آن‌ها برای پیروزی است: چطور بجنگی، چطور بکشی، چطور بمانی. هدف برنده شدن است. هر تریبیوتی برای پیروزی تربیت می‌شود، با پیروزی نفس می‌کشد و در ذهنش یک معادله دارد: یا می‌کشم یا کشته می‌شوم.

اما کتنیس با بقیه فرق دارد. او برای پیروزی نیامده. او برای نجات آمده. خواهر کوچکش، خانواده‌اش، کسانی که دوست‌شان دارد. پیروزی برایش ابزار است، نه هدف. این تفاوت ظریف به نظر می‌رسد، اما در عمل همه چیز را عوض می‌کند. کسی که برای پیروزی می‌جنگد، از هر کاری که او را برنده سازد، استفاده می‌کند. کسی که برای نجات می‌جنگد، خطوطی دارد که از آن‌ها رد نمی‌شود؛ حتی اگر رد شدن پیروزی را تضمین کند.

مزاری در کابل وضعیتی مشابه داشت. همه‌ی بازیگران صحنه‌ی کابل برای پیروزی بازی می‌کردند. پیروزی یعنی کنترل بر کابل، یعنی قدرت، یعنی تحمیل اراده بر دیگران. اما مزاری در آن آرینا برای چیز دیگری آمده بود.

او برای نجات آمده بود. نجات یک جامعه‌ای که قرن‌ها در حاشیه بوده و حالا لحظه‌ای داشت که می‌توانست از آن حاشیه بیرون بیاید. نجات یعنی این‌که اگر الان این لحظه را از دست بدهیم، ممکن است نسل بعدی هم در حاشیه بماند. نجات یعنی این‌که ریشه بکار، حتی اگر میوه‌اش را تو نبینی. نجات یعنی این‌که حضورت را به گونه‌ای ثبت کنی که پاک نشود. این تعبیر در زبان او، بیان تمام نگاه و سخنش در میدان بازی بود: «پس از صد سال یک فرصت یافته اید. اگر این فرصت از دست برود، صد سال لازم است که به اینجا برسید!»

* * *

یکی از نکته‌های مهم در فهم مزاری، تفاوت میان «زمان رسمی» و «زمان تاریخی» است.

زمان رسمی، همان زمانی است که در روزنامه‌ها و گزارش‌ها می‌خوانیم: تاریخ‌ها، رویدادها، توافق‌ها، جنگ‌ها و آتش‌بس‌ها. زمانی خطی که از دیروز به امروز و از امروز به فردا می‌رود و می‌توان زنجیره‌ی علت و معلول را در آن دنبال کرد. منطق این زمان، تاکتیکی است و پرسش اصلی‌اش چنین است: امروز چه باید کرد تا فردا وضعیت بهتری داشته باشیم؟

اما زمان تاریخی، لایه‌ای عمیق‌تر دارد. در این زمان، بار قرن‌ها بر یک لحظه سنگینی می‌کند و یک رویداد امروز می‌تواند بازتاب زخمی باشد که صد یا دوصد سال پیش پدید آمده است. مردم در زمان تاریخی، تنها با خاطره‌ی شخصی خود تصمیم نمی‌گیرند؛ حافظه‌ی نسل‌ها نیز در انتخاب‌های آنان حضور دارد. پرسش این زمان فقط این نیست که فردا چه خواهد شد؛ بلکه این است که ما کجا ایستاده‌ایم، از کجا آمده‌ایم و به کجا می‌رویم.

هزاره‌ها در چنین زمانی زندگی می‌کردند؛ نه از سر گذشته‌گرایی، بلکه به این دلیل که زخم‌های تاریخی‌شان هنوز التیام نیافته بود. کشتارهای دوران عبدالرحمان‌خان، تبعیض و محرومیت در دهه‌های پس از آن و محدودیت‌های آشکار و پنهانی که در ساختار رسمی و غیررسمی جامعه ریشه داشت، همه در حافظه‌ی جمعی آنان باقی مانده بود. این حافظه همیشه به صورت دردی آشکار حضور نداشت؛ بیشتر شبیه هوشیاری پنهانی بود که در لحظه‌های تعیین‌کننده بیدار می‌شد.

مزاری این زمان تاریخی را هم می‌فهمید و هم خود در درون آن زندگی می‌کرد. هنگامی که برخی از او می‌پرسیدند چرا در فلان جبهه نمی‌نشیند یا تاکتیک خود را تغییر نمی‌دهد، پرسش آنان اغلب از منطق زمان رسمی می‌آمد. اما پاسخ او از زمان تاریخی سرچشمه می‌گرفت: ممکن است از دست‌دادن این فرصت، در محاسبه‌ی امروز فقط یک شکست تاکتیکی به نظر برسد؛ اما در مقیاس تاریخ، می‌تواند به معنای ماندن یک نسل دیگر در حاشیه باشد.

این دوگانگی زمان در رفتار سیاسی مزاری به‌روشنی دیده می‌شد. کسی که فقط در زمان رسمی زندگی می‌کند، تصمیم‌های خود را بیشتر با سود و زیان کوتاه‌مدت می‌سنجد. اما کسی که زمان تاریخی را نیز می‌بیند، گاهی تصمیمی می‌گیرد که در کوتاه‌مدت پرهزینه است، اما در افق بلندتر معنایی بنیادی پیدا می‌کند.

* * *

یکی دیگر از ویژگی‌هایی که مزاری را از بسیاری از همتایانش متمایز می‌کرد، توانایی معماری و دیدن و اعتناکردن به «کاریدور بدیل» بود؛ راهی که دیگران یا نمی‌دیدند یا نمی‌خواستند ببینند.

کاریدور بدیل زمانی معنا پیدا می‌کند که راه شناخته‌شده بسته شده باشد. در چنین وضعیتی، بیشتر آدم‌ها یا تسلیم می‌شوند یا با نیروی بیشتر همان راه بسته را می‌کوبند. اما اقلیتی می‌پرسند: آیا راه دیگری وجود دارد؟ این پرسش ساده به نظر می‌رسد، اما مستلزم آن است که از چارچوب مسلط بیرون بروی و میدان را از زاویه‌ی دیگر ببینی.

در کابل آن روزها، راه معمول روشن بود: به یکی از قدرت‌های مسلط تکیه کن. نقش دست دوم را بپذیر تا از حمایت دست اول برخوردار شوی. بخشی از استقلالت را بده تا بخشی از امنیتت را حفظ کنی. این منطق بقا در جهانی بود که زور در آن حرف نخست را می‌زد. بیشتر بازیگران سیاسی نیز همین منطق را پذیرفته بودند، نه لزوماً از سر رضایت، بلکه چون بدیلی نمی‌دیدند. وقتی راه دیگری قابل تصور نباشد، همان گزینه‌ی موجود، هرچند ناعادلانه و تحقیرآمیز، منطقی‌ترین انتخاب به نظر می‌رسد.

اما مزاری کاریدور دیگری می‌دید. اساساً خودش این کاریدور را مهندسی کرد و به دیگران نیز ارایه نمود. او تصور می‌کرد اگر گروه‌های محروم بتوانند بر بنیاد منافع مشترک با یک‌دیگر ائتلاف کنند، اگر اقلیت‌ها از موقعیت پیرو و وابسته بیرون آیند و به بازیگرانی مستقل تبدیل شوند و اگر سیاست افغانستان از معادله‌ی صفر و یک ــ پیروزی کامل یک طرف و حذف طرف دیگر ــ عبور کند و به نظمی چندجانبه برسد، افغانستان دیگری قابل تصور خواهد بود؛ افغانستانی که در آن هیچ قوم و گروهی برای بقا ناگزیر نباشد خود را به قدرت مسلط واگذار کند.

این اندیشه امروز شاید ساده به نظر برسد، اما در فضای آن روز، نوعی انقلاب فکری بود. زیرا مستلزم شکستن چارچوبی بود که می‌گفت: «هزاره‌ها باید در کنار قوی‌ترها قرار بگیرند تا زنده بمانند.» مزاری این منطق را وارونه می‌کرد و می‌گفت: «هزاره‌ها باید خود به نیرویی صاحب اراده و تصمیم تبدیل شوند.» در سخنرانی سوم حوت سال ۱۳۷۲ با صدایی هیبت‌ناک این ذهنیت را مورد نقد قرار داد و آن را ذلت و انحرافی قلم‌داد کرد و گفت: «اگر دانسته و ندانسته ‏برای مردم ما این مسأله را کسی مطرح کند، این برای مردم ما ذلت است، برای مردم ‏ما عزت نیست. معنی اش اینست که ما توانایی زندگی و دفاع از حقوق خودمان را نداشته باشیم. چرا ‏ما این مسأله را نگوییم که دیگران در کنار ما باشند خوب است که ما بیاییم در بین مردم القاء کنیم ‏که ما در کنار کی باشیم خوب است. این مسأله فکر انحرافی است هر کس بیاید در اینجا بگوید ‏تعدادی از حزب اسلامی دفاع کند و تعدادی از جمعیت، برای مردم ما فاجعه است. ما اینها را ‏به عنوان خائنین ملی می‌شناسیم. مردم ما یک مردم سرافرازیست که با برادری با همه‌ی ملیت‌ها می‌خواهیم زندگی کنیم، با برادری زندگی کند. این افغان باشد، تاجیک باشد، ازبک باشد، همه برادرند ‏حقوق مساوی می خواهیم. چرا ما سر پای خودمان این فکر را نکنیم و روی توان خود ما فکر نکنیم. ‏این فکر، فکر غلطی است و هر کسی القاء کند، نادرست است»

تفاوت این دو نگاه بنیادی بود. در نگاه نخست، امنیت از وابستگی می‌آید؛ در نگاه دوم، از توانمندی، سازمان‌یافتگی و مشارکت برابر. در نگاه نخست، جایگاه جامعه را قدرت مسلط تعیین می‌کند؛ در نگاه دوم، جامعه می‌کوشد جایگاه خود را با اعتماد به خویش و حضور مستقل در تصمیم‌گیری بسازد.

مزاری تنها این کاریدور را نمی‌دید؛ می‌خواست از آن عبور کند. همین خواستن، در فضایی که همه آن را ناممکن می‌دانستند، نوعی شجاعت بود که از بی‌احتیاطی و هیجان ناشی نمی‌شد، بلکه شجاعتی مبتنی بر دیدن روشن آینده بود. او می‌دانست اگر این راه آزموده نشود، تنها نسل حاضر زیان نمی‌کند؛ نسل‌های بعد نیز خواهند پرسید چرا در لحظه‌ای که امکان عبور وجود داشت، بار دیگر به همان راه فرسوده و بسته بازگشتیم.

مزاری این نامتعارف‌بودن را پذیرفته بود؛ نه برای جلب توجه و نه از سر تمایل به متفاوت‌نمایی، بلکه چون می‌دانست بدیل آن، ماندن در همان چارچوب شکست‌خورده است. چارچوبی که هزاره را همیشه وابسته، تابع، منتظر و بیرون از تصمیم نگه می‌داشت.

* * *

در زندگی واقعی، داشتن بینش کافی نیست؛ بینش باید به عمل تبدیل شود و برای تبدیل‌شدن به عمل، به همراهانی نیاز دارد که آن را بفهمند، بپذیرند و در مسیرش بایستند.

مزاری در همین نقطه با تناقضی دردناک روبه‌رو بود. نگاه او از درک عمیق «زمان تاریخی» سرچشمه می‌گرفت، اما بسیاری از اعضای حزب در «زمان رسمی» و فوری زندگی می‌کردند. آنان می‌دیدند امروز کدام جبهه نیرومندتر است، همکاری با کدام نیرو سود بیشتری دارد و در این هفته یا این ماه، کدام حرکت از نظر تاکتیکی کم‌هزینه‌تر و مؤثرتر است.

این تفاوت نگاه، گاهی به فشاری جدی در درون حزب تبدیل می‌شد. کسانی می‌گفتند باید با فلان جریان همکاری کرد، برخی اصرار داشتند که نباید بر فلان خط قرمز پافشاری شود، عده‌ای هم نگران بودند که اگر مزاری در برابر همه «نه» بگوید، سرانجام تنها خواهد ماند و تنهایی در آن میدان پرآشوب، می‌توانست به معنای شکست قطعی باشد.

این نگرانی‌ها را نباید سبک گرفت؛ زیرا الزاماً از خودخواهی، ضعف یا بدخواهی برنمی‌خاست. بسیاری از این افراد نگران مردم، هزینه‌های انسانی جنگ و سرانجام مقاومت بودند. می‌پرسیدند اگر فشارها بیشتر شود، مردم تا کجا توان دوام دارند؟ اگر راه‌های ائتلاف بسته شود، چه کسی از غرب کابل دفاع خواهد کرد؟ اگر این ایستادگی به جنگی فرساینده بینجامد، مسئولیت خون و ویرانی آن بر دوش چه کسی خواهد بود؟

همه‌ی اختلاف‌ها در محبت به مردم نبود؛ در تشخیص راه حفاظت از آنان بود.

برخی حفظ مردم را در انعطاف بیشتر، ائتلاف با قدرت‌های مسلط و عقب‌نشینی از بعضی مواضع می‌دیدند. مزاری اما می‌دانست اگر همه‌ی خطوط قرمز کنار گذاشته شوند، در پایان چیزی باقی نمی‌ماند که مقاومت برای آن معنا داشته باشد. جنبشی که اصول خود را یکی‌یکی به بهای مصلحت‌های فوری واگذار کند، سرانجام به گروه سیاسی معمولی‌ای تبدیل می‌شود که تنها برای سهم، مقام و بقای تشکیلاتی تلاش می‌کند.

سال‌ها بعد، وقتی این ماجراها را مرور می‌کردم، بیشتر می‌فهمیدم که مزاری بر لبه‌ای بسیار باریک حرکت می‌کرد. از یک‌سو باید اقتدار کافی می‌داشت تا تصمیم‌های اساسی را عملی کند و نگذارد فشارهای لحظه‌ای، جهت جنبش را تغییر دهد. از سوی دیگر، اگر به هیچ اعتراض درونی گوش نمی‌داد و هر مخالفتی را سرکوب می‌کرد، حزب از درون فرومی‌پاشید.

حفظ این تعادل، یکی از دشوارترین هنرهای رهبری است: آن‌قدر استوار باشی که جنبش جهت خود را گم نکند، اما آن‌قدر بسته و سخت نشوی که همراهان نتوانند سخن بگویند؛ اقتدار داشته باشی، اما اقتدار را به استبداد تبدیل نکنی، تصمیم بگیری، اما پیش از تصمیم، اضطراب، اعتراض و استدلال دیگران را بشنوی.

به نظر می‌رسد مزاری این هنر را داشت. اختلاف در درون حزب وجود داشت، فشارها واقعی بود و دیدگاه‌ها یکسان نبود؛ اما حزب در دشوارترین سال‌های مقاومت، در محور رهبری او باقی ماند. این ماندن را نمی‌توان تنها با فرمان و انضباط تشکیلاتی توضیح داد. بخشی از آن، به شیوه‌ای مربوط می‌شد که او با مخالفت برخورد می‌کرد.

وقتی کسی با او مخالفت می‌کرد، هدفش تنها خاموش‌کردن او نبود. پاسخ می‌داد، استدلال می‌کرد و می‌کوشید نشان دهد موضعش از کجا می‌آید. شاید همیشه مخالف را قانع نمی‌کرد، اما دست‌کم اجازه می‌داد او منطق تصمیم را بفهمد. این تفاوتی بنیادی است.

مزاری برای گفت‌وگو فضا می‌گشود؛ نه از سر ضعف یا تردید، بلکه از این آگاهی که جنبشی بدون گفت‌وگوی درونی، پیش از آن‌که از بیرون شکست بخورد، از درون می‌پوسد. او می‌دانست اعتماد فقط میان مردم و رهبر ساخته نمی‌شود، در درون تشکیلات نیز باید شکل بگیرد. همراهان باید احساس کنند که صدای‌شان شنیده می‌شود، حتی اگر در نهایت نظرشان مبنای تصمیم قرار نگیرد.

* * *

یکی از نکته‌هایی که در تحلیل مزاری اغلب نادیده گرفته می‌شود، تمایز میان «اعتماد» و «نفرت» به عنوان موتور حرکت است.

بسیاری از جنبش‌های سیاسی در عمق خود توسط نفرت حرکت می‌کنند. نفرت از ستمگر، نفرت از سیستم، نفرت از «دیگری». این نفرت می‌تواند انرژی عظیمی آزاد کند. می‌تواند جمع کند، بسیج کند، حرکت بیاورد. اما نفرت به تنهایی نمی‌تواند بسازد. می‌تواند ویران کند اما نمی‌تواند آباد کند. می‌تواند در برابر یک دشمن متحد کند، اما وقتی دشمن رفت یا ضعیف شد، آن اتحاد نفرت‌محور از هم می‌پاشد.

مزاری، آنطور که از کارها و گفتارهایش می‌شود خواند، می‌دانست که نفرت سلاح کوتاه‌مدت است. برای شورش کافی است. برای دولت‌سازی کافی نیست. برای بیرون راندن یک اشغالگر کافی است. برای ساختن یک جامعه‌ی با ثبات، نه. کسی که با نفرت پیش می‌رود، وقتی دشمنش برود، باید یک دشمن دیگر پیدا کند تا انرژی‌اش را نگه دارد. این دور باطلی است که تاریخ بارها آن را نشان داده است.

مزاری به اعتماد فکر می‌کرد. اعتماد میان گروه‌هایی که تاریخ طولانی بی‌اعتمادی داشتند. اعتماد در میان جامعه‌ای که ساختارهای اعتماد در آن یا هرگز شکل نگرفته بود یا ویران شده بود. این اعتماد باید از کجا می‌آمد؟ از تجربه‌ی مشترک. از این‌که ببینید کسی که ادعا می‌کند با شماست، در لحظه‌ی سخت پشت‌تان را رها نمی‌کند و زیر پای تان را خالی نمی‌سازد. از این‌که ببینید کسی که می‌گوید به حق شما احترام می‌گذارد، وقتی برایش هزینه دارد این احترام را عملی می‌کند نه فقط حرفش را می‌زند.

مزاری می‌دانست که هزاره‌ها اگر بخواهند از حاشیه به مرکز بیایند، نه فقط به قدرت نظامی نیاز دارند، بلکه به شریکان اعتماد نیز ضرورت دارند. شریکان اعتماد را با نفرت ساخته نمی‌توانیم. می‌توانیم با نفرت از دشمن مشترک اتحاد موقت بسازیم، اما اتحاد موقت وقتی به جنگ نیاز است کافی است، نه وقتی به تمدن‌سازی.

این تمایز ظریف است اما مهم. در کابل آن روزها، بسیاری از اتحادها بر پایه‌ی دشمن مشترک بود. اما دشمن مشترک تغییر می‌کرد. وقتی اتحاد بر پایه‌ی دشمن مشترک است، به محض این‌که آن دشمن ضعیف شود یا تغییر کند، اتحاد هم می‌شکند. مزاری به دنبال اتحادی بود که بر پایه‌ی هدف مشترک باشد. هدفی که همه‌ی مردم افغانستان می‌توانستند در آن سهیم باشند.

* * *

یکی از مشهورترین نقدهایی که موضع‌گیری‌های مزاری را در سال‌های مقاومت غرب کابل زیر سؤال می‌برد، به پافشاری او بر ارزش‌هایی مربوط می‌شد که خود آن‌ها را «اصول» سیاست خویش می‌دانست و حاضر نبود به‌آسانی بر سرشان معامله کند. منتقدان این ایستادگی را گاهی «خیره‌سری» می‌نامیدند و گاهی «لجاجت»؛ گویی مشکل اصلی نه در منطق حذف و نه در ساختار نابرابر قدرت، بلکه در این بود که مزاری بیش از حد بر آنچه حق می‌دانست پای می‌فشرد.

کم نبودند کسانی که به او هشدار می‌دادند: «جناب آقای مزاری! با این اصول‌گرایی، بزرگ‌ترین قربانی این جنگ خواهید شد و اگر شما قربانی شوید، حزب و مردم نیز همراه شما قربانی خواهند شد.» این سخن، از زبان سید عباس حکیمی و سید مرتضوی و خلیلی و بلاغی و آیت‌الله صادقی پروانی و خیلی‌های دیگر به گونه‌های مختلف شنیده می‌شد که ادعا می‌کردند صراحتاً با مزاری مطرح کرده و به او هشدار داده اند.

اکنون که سی‌ویک سال از رفتن مزاری گذشته است، می‌خواهم با ذهنی آرام‌تر بر این هشدار درنگ کنم؛ نه برای تخطئه‌ی گویندگانش و نه برای آن‌که پاسخ مزاری را از پیش حقیقت نهایی بدانم، بلکه برای آن‌که ببینم این گفت‌وگو چه چیزی از نظام آگاهی، تجربه‌ی تاریخی و روان‌شناسی سیاسی جامعه‌ی ما آشکار می‌کند.

در هشدار منتقدان، منطقی واقع‌بینانه نهفته بود. میدان آن روز، میدان آرمان‌های پاک و انتخاب‌های روشن نبود؛ میدان موازنه‌های ناپایدار، پیمان‌های شکننده و تهدیدهای پی‌هم بود. در چنین فضایی، بقا بیش از هر چیز به انعطاف وابسته به نظر می‌رسید: امروز با این نیرو، فردا با نیرویی دیگر؛ امروز این خط قرمز، فردا خط قرمزی تازه. مهم‌ترین هنر سیاستمدار آن بود که در بازی بماند؛ حتی اگر برای ماندن ناگزیر شود بخشی از آنچه را در آغاز به آن باور داشت، کنار بگذارد.

این نگاه را نمی‌توان به‌سادگی بدبینانه یا فرصت‌طلبانه خواند. در آن نوعی صداقت تلخ وجود داشت. کسانی که چنین هشداری می‌دادند، آنچه را در میدان می‌دیدند، بیان می‌کردند. تجربه‌ی سیاست افغانستان نیز بارها نشان داده بود که پافشاری بر اصول، گاه به بهای زودتر از صحنه کنار رفتن تمام می‌شود. هشدار به مزاری فقط یک پیش‌گویی شخصی نبود؛ اشاره به الگویی تلخ و تکرارشونده بود: در میدانی که قانون ثابت ندارد، غالباً کسی بیشتر دوام می‌آورد که سریع‌تر با بی‌ثباتی سازگار شود.

اما پرسش اساسی این است که مزاری از این هشدار چه می‌شنید؟

شواهد نشان می‌دهد که احتمال قربانی‌شدن، او را متوقف نکرد؛ نه از آن‌رو که خطر را نمی‌دید، نه از آن‌رو که زندگی خود و مردمش را کم‌ارزش می‌دانست و نه از آن‌رو که قربانی‌شدن را فضیلتی سیاسی می‌پنداشت. محاسبه‌ی او بر پایه‌ی معیار دیگری بود.

در منطق او، «ماندن در بازی» به هر قیمت، هدف نهایی نبود. پرسش مهم‌تر این بود که اگر برای حفظ حضور سیاسی، تمام آنچه را علت ورودت به میدان بوده است، واگذار کنی، آیا واقعاً مانده‌ای؟ یا تنها جسم و نامت باقی مانده و معنای حضورت از میان رفته است؟ مزاری می‌دانست سیاست بدون بقا ممکن نیست؛ اما بقا را بدون معنا نیز کافی نمی‌دانست. این همان نکته‌ی ظریفی است که من بعدها، در روشنایی تیورهای امپاورمنت با عنوان «زندگی» و «معنای زندگی» با دانش‌آموزانم در میان گذاشته و روی آن به تفصیل سخن گفته ام.

بیژن‌پور در روایت‌های شفاهی خود با شیشه میدیا، جمله‌ای با این مضمون از مزاری نقل می‌کند که گویا در یکی از نشست‌ها، در پاسخ به هشدارهای او و همراهانش بیان کرده بود: «اگر ما شکست بخوریم، حتی این شکست باید به آیندگان چیزی بگوید.»

اگر این سخن با همین مضمون گفته شده باشد، می‌توان آن را چکیده‌ی نگاه سیاسی بابه مزاری دانست. در این نگاه، حتی شکست می‌توانست حامل پیام باشد؛ نه شکست به‌عنوان مقصد، نه قربانی‌شدن به‌عنوان فضیلت، بلکه شکست به‌عنوان سندی تاریخی که نشان دهد در این نقطه مردمی بودند که برای حق خود ایستادند و حاضر نشدند به بهای ماندن، بار دیگر به حاشیه بازگردند.

حالا این هشدار و این پاسخ را باید در کنار هم گذاشت. یک سو می‌گفت: «کسانی که بر اصول می‌ایستند، قربانی می‌شوند.» سوی دیگر، به‌صورت ضمنی پاسخ می‌داد: «اگر شکست بخوریم، حتی این شکست باید به آیندگان چیزی بگوید.» این دو جمله، دو فلسفه‌ی سیاسی را در برابر هم می‌گذارند. یکی می‌گوید هدف نخست ماندن در میدان است؛ زیرا تنها کسی که می‌ماند می‌تواند بر حوادث اثر بگذارد و از مردمش دفاع کند. دیگری می‌گوید ماندن زمانی ارزش دارد که آنچه را برایش وارد میدان شده‌ای، از میان نبرد. یکی بقا را شرط معنا می‌داند؛ دیگری معنا را شرط ارزش بقا… و ماهیت رهبری در همین تقاطع آشکار می‌شود.

رهبری تنها هنر زنده‌ماندن در میان موازنه‌ها نیست؛ هنر حفظ نسبتی معنادار میان بقا و علت بقاست. رهبر باید بماند تا از مردم و آرمان‌شان دفاع کند؛ اما اگر برای ماندن، همان مردم و آرمان را قربانی کند، حضورش به پوسته‌ای بی‌روح تبدیل می‌شود. حضورش ادامه دارد، اما علت حضورش مرده است.

مزاری معنا را انتخاب کرد؛ نه از آن‌رو که ماندن برایش بی‌اهمیت بود، بلکه چون می‌دانست ماندن تهی از معنا، شکل دیگری از بیرون‌رفتن از تاریخ است. او می‌خواست حتی اگر شکست فرا رسید، آن شکست به معنای بیهودگی نباشد؛ به آیندگان بگوید که در این نقطه امکانی دیگر دیده شد، کاریدور بدیلی گشوده شد و مردمی برای عبور از حاشیه به متن ایستادند.

این انتخاب، آسان و بی‌خطر نبود. اصول‌گرایی اگر از واقعیت جدا شود، ممکن است به جزم‌اندیشی تبدیل گردد؛ همان‌گونه که انعطاف اگر از اصل جدا شود، به بی‌هویتی می‌انجامد. دشواری رهبری در یافتن مرزی است که در آن روش تغییر کند؛ اما معنا از میان نرود. تاکتیک انعطاف پیدا کند اما مقصد گم نشود. بحث درباره‌ی مزاری نیز باید در همین مرز و در همین محدوده صورت گیرد: پرسش فقط این نیست که آیا می‌توانست بیشتر انعطاف نشان دهد؛ پرسش این است که کدام انعطاف مردم را نجات می‌داد و کدام انعطاف، اصل مطالبه را از درون تهی می‌کرد.

شاید منتقدان درست می‌دیدند که ایستادن بر اصول، خطر قربانی‌شدن را افزایش می‌دهد. تاریخ نیز نشان داد که این خطر واقعی بود. اما مزاری چیزی می‌دید که در محاسبه‌ی صرف بقا گم می‌شد: جامعه‌ای که برای زنده‌ماندن دوباره به انکار خود تن دهد، شاید از نظر فیزیکی باقی بماند، اما از نظر تاریخی بار دیگر شکست خورده است.

او می‌خواست مردمش بمانند؛ اما نه به‌عنوان جمعیتی خاموش، وابسته و منتظر لطف دیگران. می‌خواست آنان با نام، حق، کرامت و اعتماد خود بمانند. اگر روزی از میدان بیرون می‌رفت، می‌خواست خروجش پایان معنا نباشد؛ می‌خواست ردپای ایستادنش نسل‌های بعد را به این پرسش وادارد: چرا این مردم ایستادند؟ چه چیزی را نمی‌خواستند دوباره از دست بدهند؟ همین پرسش‌هاست که شکست را از نابودی کامل جدا می‌کند.

* * *

اکنون به استعاره‌ای می‌رسیم که عنوان این یادداشت از آن گرفته شده است: پرچمی که اهتزاز می‌کند نه لرزش.

لرزش، حرکتِ برخاسته از ترس است؛ حرکتی ناموزون و ناپایدار، گویی پرچم از باد می‌هراسد، از موج عقب می‌کشد و در برابر توفان، تعادل خود را از دست می‌دهد. چنین پرچمی هنوز برپاست، اما ایستادنش بیش از آن‌که از استواری درونی بیاید، به دستی وابسته است که آن را نگه داشته است. اگر آن دست رها شود، فرومی‌افتد؛ زیرا ریشه ندارد، تنها نگه‌دارنده دارد.

اهتزاز اما چیز دیگری است. پرچمی که اهتزاز دارد، در باد جان می‌گیرد. زیبایی و معنایش نه بیرون از توفان، بلکه در دل توفان آشکار می‌شود. باد آن را تکان می‌دهد، می‌پیچاند و می‌کشد، اما ماهیتش را عوض نمی‌کند. پرچم می‌داند برای چه برپاست و ریشه‌اش نه در خاک، بلکه در معنایی است که آن را بر فراز نگه می‌دارد.

مزاری در سال‌های کابل برای ما چنین پرچمی بود: پرچمی که اهتزاز داشت، نه لرزش. این تعبیر را نباید رمانتیک یا افسانه‌ای خواند؛ باید آن را در رفتارها، تصمیم‌ها و انتخاب‌های واقعی او دید.

لحظه‌هایی بود که می‌توانست جبهه عوض کند. پیشنهادهایی به او می‌رسید که در ظاهر سودمند، کم‌هزینه و از نظر تاکتیکی معقول به نظر می‌آمد. اما او پیش از هر تصمیم، پرسشی بنیادی را در برابر خود می‌گذاشت: آیا این جابه‌جایی با آنچه برای آن ایستاده‌ام سازگار است؟ اگر پاسخ منفی بود، پیشنهاد را رد می‌کرد؛ حتی اگر این ردکردن او را تنها می‌ساخت، هزینه‌ی سیاسی داشت یا فشار نظامی و انسانی را افزایش می‌داد. گویی در روزهای پایانی مقاومت غرب کابل که بار تنهایی را بیشتر از هر زمانی بر دوش خود احساس می‌کرد، این آزمون با برجسته‌ترین صورت در برابرش ایستاده بود: آیا با شمال کابل یا سفارت ایران پناه ببرد؟ آیا با گلبدین حکمتیار همراه شود و مخفیانه از کابل فرار کند؟ آیا در برابر طالبان پرچم تسلیمی بلند کند؟ … یا به عهد خود تا آخرین لحظه پایدار بماند؟ … روایت‌هایی که از لحظات پایانی شهادت مزاری در غزنی وجود دارد، رویه‌ی همین حکایت را باز نگه می‌دارد تا تصویر مزاری را در آن بهتر و گویاتر مشاهده کنیم.

رفتار و مواضع و سخنان مزاری را نباید با سرسختی کور اشتباه گرفت. سرسختی کور، واقعیت را نمی‌بیند و هر تغییر را خیانت می‌پندارد؛ اما اهتزاز، توان حرکت در دل واقعیت، بدون گم‌کردن محور است. مزاری می‌توانست مذاکره کند، ائتلاف بسازد، تاکتیک عوض کند و در روش انعطاف نشان دهد؛ اما می‌دانست کدام تغییر، انعطاف تاکتیکی است و کدام تغییر، عدول از علت اصلی حضورش در میدان.

آنچه او را از بسیاری دیگر متمایز می‌کرد، همین شناخت روشن از خط قرمز بود. می‌دانست کجا می‌توان امتیاز داد و کجا امتیازدادن، اصل را از میان می‌برد؛ کجا مصالحه راهی برای نجات مردم است و کجا نام دیگری برای تسلیم؛ کجا عقب‌نشینی تدبیر است و کجا بازگشت به حاشیه. در فضای وهم‌آلود کابل، که تقریباً هر رفتار و هر ائتلافی می‌توانست با زبان مصلحت، ضرورت و نجات توجیه شود، همین تمایز خود نوعی بصیرت بود.

اعتماد از جایی آغاز می‌شود که مردم بدانند رهبرشان مرزی دارد که از آن عبور نمی‌کند؛ چیزی دارد که با مقام، امنیت موقت، وعده یا تهدید معاوضه نمی‌شود. خط قرمز، فقط محدودیت رهبر نیست؛ نقطه‌ی اتکای مردمی است که می‌خواهند بدانند در لحظه‌ی فشار، چه چیزی همچنان پابرجا خواهد ماند.

مزاری «نه» گفتن را بلد بود. این «نه» گفتن در کابل، که هر پاسخ منفی می‌توانست به صورت گلوله، محاصره، انزوا یا اتهام بازگردد، آسان نبود. اما شجاعت نیز به معنای نترسیدن نیست. کسی که خطر را درک نمی‌کند، ممکن است بی‌پروا باشد، اما الزاماً شجاع نیست. شجاعت آن است که خطر را ببینی، هزینه را بفهمی، ترس را احساس کنی و با این همه، وقتی می‌دانی پاسخ مثبت چیزی را نابود می‌کند که دیگر بازنمی‌گردد، هنوز بتوانی «نه» بگویی.

«نه» مزاری، نفی گفت‌وگو نبود؛ حفاظت از معنای گفت‌وگو بود. او نمی‌خواست مذاکره به مجرایی برای تسلیم تبدیل شود، ائتلاف نام دیگری برای وابستگی باشد و آرامش ظاهری به بهای حذف دوباره‌ی مردمش خریداری شود. می‌خواست درها باز بمانند، اما نمی‌خواست از هر دری به قیمتی عبور کند که در سوی دیگر، چیزی از حق، کرامت و اعتماد باقی نماند.

اهتزاز مزاری در همین توانایی دیده می‌شد: بادها را احساس می‌کرد، اما جهت خود را به آن‌ها نمی‌سپرد. حرکت می‌کرد، اما ماهیت خود را تغییر نمی‌داد. مذاکره می‌کرد، اما علت ایستادنش را فراموش نمی‌کرد. و در لحظه‌ای که «بله» گفتن آسان‌تر، کم‌هزینه‌تر و محبوب‌تر بود، می‌توانست «نه» بگوید.

* * *

حالا سال‌ها گذشته است. مزاری رفت؛ به شیوه‌ای که شایسته‌اش نبود و به دست کسانی که شایسته‌ی این کار نبودند؛ … اما پرچمش ماند.

هزاره‌ها در سال‌های پس از مزاری، مسیری متفاوت پیمودند؛ نه بی‌درد و نه بی‌قربانی، اما مسیری که آنان را از حاشیه به متن آورد. در آموزش، سیاست، فرهنگ و ادبیات حضور یافتند. دانشگاه‌ها از دختران و پسران هزاره‌ای پر شد که اکنون در همان خیابان‌هایی قدم می‌زدند که پدران‌شان روزگاری با ترس از آن‌ها عبور می‌کردند. کتاب‌ها نوشته شد، صداها شنیده شد و این آمدن به متن، ادامه‌ی همان ماندنی بود که مزاری پرچمش را برای آن برافراشته نگه داشته بود.

اما سال‌ها بعد، با بازگشت طالبان در سال ۱۴۰۰ خورشیدی، آن دستاوردها بار دیگر به خطر افتاد و همین خطر نشان داد که تا چه اندازه شکننده بوده‌اند. دختران از مکتب بازماندند، دانشگاه‌ها به روی‌شان بسته شد و کتاب‌فروشی‌ها کم‌رونق شدند. آیا این به معنای شکست مزاری است؟

خیر. معنایش این است که کار پرچم ماندن هنوز تمام نشده است. پرچم فتح، وقتی فرو می‌افتد، از پایان پیروزی خبر می‌دهد؛ اما پرچم ماندن، وقتی تهدید می‌شود، همان تهدید نشان می‌دهد که چرا باید همچنان برافراشته بماند. هزاره‌ها هنوز هستند. افغانستان را ترک نکرده‌اند. در درون و بیرون، در خاموشی و با فریاد، همچنان حضور دارند. همین «هنوز بودن»، همان چیزی است که مزاری برای آن ایستاد.

اما یک پرسش همچنان باقی است: آیا پرچم اعتماد نیز ماند؟

این پرسش برای من از پرسش قدرت مهم‌تر است؛ زیرا پرچم قدرت در نهایت به دست کسی می‌افتد که زور بیشتری دارد، اما پرچم اعتماد را باید جامعه نگه دارد؛ مردمی که تصمیم می‌گیرند به یک‌دیگر اعتماد کنند، حتی زمانی که دلیل برای بی‌اعتمادی فراوان است.

در سال‌های گذشته، برخی پرچم اعتماد را بر زمین گذاشتند. گفتند اعتماد ضعف است، گفتند در این جهان فقط قدرت سخن می‌گوید، گفتند اگر به کسی اعتماد کنی، به تو خیانت خواهد کرد. این سخنان در ظاهر واقع‌گرایانه به نظر می‌رسید، اما در عمق خود نشانه‌ی یک شکست فکری بود؛ زیرا بدون اعتماد، مقاومت شاید دوام بیاورد، اما تمدن نمی‌تواند. می‌توان بدون اعتماد جنگید، اما نمی‌توان بدون اعتماد مکتب ساخت، بیمارستان ساخت و اقتصاد ساخت.

مزاری این را می‌دانست و همین دانستن، بزرگ‌ترین میراث اوست.

* * *

آخرین نکته‌ای که می‌خواهم در این یادداشت بگویم، درباره‌ی اعتماد به‌مثابه‌ی پیوند نسل‌هاست.

ما معمولاً اعتماد را رابطه‌ای دوجانبه می‌بینیم: من به تو اعتماد دارم و تو به من. اما اعتماد می‌تواند در امتداد زمان، رابطه‌ای سه‌جانبه باشد: نسل گذشته به نسل حاضر اعتماد می‌کند و نسل حاضر به نسل آینده. این نوع اعتماد نه با قرارداد بسته می‌شود و نه با امضا؛ بلکه با ایستادگی شکل می‌گیرد.

وقتی مزاری پرچم ماندن را برافراشت، تنها با هم‌عصران خود سخن نمی‌گفت؛ با نسل‌های بعد نیز حرف می‌زد. پیامش این بود: «ما این‌جا ایستادیم؛ شما نیز می‌توانید بایستید.» این، نوعی وصیت‌نامه بود؛ نه نوشته‌شده بر کاغذ، بلکه ثبت‌شده با ایستادگی و ایمان. وصیت‌نامه‌ای که به مهر و امضا نیاز نداشت؛ خود، گواه خود بود.

وقتی می‌گوییم اعتماد «خط اتصال‌دهنده‌ی نسل‌هاست»، باید بدانیم این خط چگونه کشیده می‌شود: نه با سخنرانی و نه با کتاب‌نوشتن، بلکه با زیستن؛ با این‌که نسلی در روزگار خود، چیزی را در عمل نشان داده باشد. مزاری به نسلی تعلق داشت که در عمل نشان داد می‌توان در میان آتش، انسان ماند. می‌توان وارد سیاست شد، بی‌آن‌که خویشتن را از دست داد.

این درس کوچکی نیست. بسیاری از سیاستمداران در تاریخ نشان داده‌اند که برای ماندن در قدرت، باید خود را واگذار کرد؛ باید سخنانی گفت که به آن‌ها باور نداری، باید با کسانی همراه شد که از آنان بیزاری و کسانی را قربانی کرد که دوست‌شان داری. بابه مزاری این بازی را نپذیرفت؛ نه از سر ساده‌لوحی، بلکه چون بهای آن را می‌دانست.

در روزهای سرد زمستان ۱۳۷۱، وقتی در علوم اجتماعی می‌نشستم و صدای راکت‌ها را می‌شنیدم، نمی‌دانستم روزی درباره‌ی مزاری خواهم نوشت. نمی‌دانستم مردی که نامش را می‌شنیدم، در حقیقت پرچمی را برافراشته است که بخشی از ما نیز در زیر آن ایستاده‌ایم. روز ۲۲ دلو، وقتی در کنار نصرالله پیک، از فاصله‌ی چند صد متری افشار، از ساختمان نیمه‌کاره‌ی چهارمنزله‌ در کوته‌ی سنگی صحنه‌های انفجار و گرد و دود در افشار را فیلم‌برداری می‌کردیم یا وقتی سیل جمعیت را در سرک روی به روی علوم اجتماعی می‌دیدیم که با پا و سر برهنه فرار می‌کنند، تصور نمی‌کردم که روزی، سال‌ها بعد، یکی از راویان زنده‌ای تجربه برای هم‌نسلانی باشیم که سی سال بعد از این تجربه به دنیا آمده اند. سال‌ها گذشت و بسیاری چیزها تغییر کرد؛ اما آن پرچم در گوشه‌ای از ذهنم ماند، نه به این دلیل که همیشه آن را می‌دیدم، بلکه چون اثرش را احساس می‌کردم.

سال‌ها بعد فهمیدم آن اثر از کجا می‌آمد: از انسانی که ایستاده بود، انسانی که نلرزیده بود، انسانی که اهتزاز داشت، نه لرزش. این اهتزاز به ما رسید و اکنون مسئولیت ماست که آن را به نسل بعد منتقل کنیم.

این است معنای اعتماد به‌مثابه‌ی خط اتصال‌دهنده‌ی نسل‌ها: نه فقط اعتماد میان افراد در یک لحظه، بلکه اعتماد میان نسل‌ها در امتداد زمان؛ اعتماد به این‌که آنچه برایش ایستادیم، ارزش ایستادن داشت و اعتماد به این‌که آیندگان نه فقط میراث ما، بلکه مسئولیت ما را نیز به ارث می‌برند.

مزاری این مسئولیت را جدی گرفت و بهای آن را پرداخت؛ اما پرچم ماند… و پرچم هرگز نلرزید.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000