زندگی چیست؟ خیلیها برای زندگی تعریفهای قشنگی دارند؛ یکی میگوید زندگی عشق است، یکی امید، یکی رنج و یکی هم امتحان. شاید همه درست بگویند، چون هر انسان، زندگی را از زاویهی خودش میبیند. اما اگر از من بپرسند زندگی چیست، بدون اینکه دنبال جملهای زیبا بگردم، فقط میگویم: زندگی یعنی ادامه دادن، حتی وقتی دلت دیگر توانِ ادامه ندارد.
من یک دختر هستم؛ دختری که مثل میلیونها دخترِ دیگر آرزوهای بزرگی داشت، آرزوهایی که شاید برای خیلیها کاملاً عادی باشند؛ اما برای ما گاهی شبیه یک رؤیای دور به نظر میرسند. همیشه فکر میکردم آینده جایی است که با درس خواندن و تلاش کردن میتوانم به آن برسم؛ اما هرچه بزرگتر شدم، فهمیدم زندگی همیشه از قانونِ تلاش و نتیجه پیروی نمیکند. گاهی همه چیز را درست انجام میدهی؛ اما باز هم باید منتظر بمانی.
راستش را بخواهید، زندگی برای من بیشتر از هر چیز سکوت بوده است؛ سکوتی که بعد از ناامیدی میآید، سکوتی که وقتی نمیتوانی حرف دلت را به کسی بگویی، آرامآرام درونت خانه میکند. یاد گرفتهام خیلی از دردها را با لبخند پنهان کنم؛ نه چون قویتر از دیگران هستم، بلکه چون همیشه کسی نبوده که واقعاً بفهمد در دلم چه میگذرد.
گاهی شبها از خودم میپرسم اگر جای دیگری به دنیا آمده بودم، آیا زندگی همینقدر سخت بود؟ آیا باز هم برای سادهترین آرزوها باید اینهمه صبر میکردم؟ هیچ جوابی برای این سؤال ندارم؛ اما میدانم مقایسه کردن، گذشته را عوض نمیکند. تنها کاری که از دستم برمیآید این است که امیدم را از دست ندهم.
خیلی وقتها احساس تنهایی کردهام، نه به این دلیل که کسی کنارم نبوده؛ بلکه چون کسی احساساتم را آنطور که بودند ندیده است. آدمها معمولاً فقط لبخندها را میبینند، نه جنگی را که پشت آن لبخند جریان دارد.
با این حال، هنوز هم به زندگی فرصت میدهم. هنوز وقتی باران میبارد، بوی خاک نمناک را دوست دارم؛ هنوز طلوع خورشید برایم قشنگ است و هنوز وقتی کودکی را میبینم که با خنده بازی میکند، دلم روشن میشود. شاید همین لحظههای کوچک، دلیلِ ادامه دادن باشند.
من یاد گرفتهام امید همیشه یک اتفاق بزرگ نیست؛ گاهی امید فقط این است که صبح از خواب بیدار شوی و با خودت بگویی: «امروز را هم امتحان میکنم.» شاید همین جملهی ساده انسان را نجات بدهد.
آرزوی من عجیب نیست. فقط میخواهم روزی برسد که هیچ دختری احساس نکند به خاطر دختر بودن باید از آرزوهایش دست بکشد. میخواهم روزی برسد که کتاب، قلم و آموزش حق همه باشد، نه یک آرزو.
اگر از من بپرسند بزرگترین چیزی که زندگی به من یاد داده چیست، میگویم صبر؛ اما نه آن صبری که از روی اجبار باشد، بلکه صبری که به انسان یاد میدهد بعد از هر شکست دوباره بلند شود. شاید بارها خسته شوی، شاید اشک بریزی، شاید حتی مدتی همه چیز را بیمعنا ببینی؛ اما اگر هنوز ذرهای امید در دلت باقی مانده باشد، یعنی زندگی هنوز تمام نشده است.
امروز اگر بخواهم زندگی را فقط با یک جمله تعریف کنم، میگویم: زندگی جنگ آرامی است که هر روز در قلب انسان جریان دارد؛ جنگی میان ناامیدی و امید، و تا وقتی امید برنده شود، زندگی ارزش ادامه دادن دارد.
این تعریف من از زندگی است؛ نه از کتابها آمده و نه از زبان فیلسوفان، از روزهایی آمده که سکوت کردم، اشک ریختم، دوباره لبخند زدم و فهمیدم انسان با همهی زخمهایش هنوز میتواند ادامه بدهد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه