پیش از آنکه وارد این بخش از روایت «اعتماد» شوم، سؤالی را که بارها در جریان نوشتن این یادداشت از خودم پرسیدهام با شما در میان میگذارم: چرا از زندگی خصوصی خانواده مینویسم؟ از زایمان بلقیس، از بیماری فریده، از لحظههایی که شاید فقط به خود آنها تعلق دارند؟ پاسخ سادهای ندارم. یکی از پاسخها این است که تاریخی که فقط میدان و سنگر را میبیند، نصف واقعیت را حذف میکند. آنچه در خانه گذشت، آنچه بلقیس به تنهایی حمل کرد، آنچه فریده بدون پدر در خود ساخت، اینها هم تاریخاند. پاسخ دیگر صادقانهتر است: این نوشتن نوعی حسابپسدادن است. نه برای تطهیر، بلکه برای دیدن آنچه سالها از نگاهم دور مانده بود. میدانم که هیچکدام از این پاسخها کامل نیستند… و شاید نباید هم باشند.
وقتی صورت اولیهی یادداشت را تکمیل کردم، آن را برای فریده، مهتاب، ابوذر و همهی اعضای خانواده فرستادم و از هر کدام خواستم آن را با دقت بخواند و هر نکتهای را که احساس میکند از نگاه خودش باید به آن افزوده یا حذف شود، برایم بنویسد. نمیخواستم روایت زندگی فریده فقط روایت پدر از دخترش باشد. اگر تمام حرف من در «اعتماد» این است که انسان باید صاحب صدای خودش باشد، فریده نیز حق داشت در روایتی که دربارهی خودش نوشته میشود، با صدای خودش حضور داشته باشد.
چند ساعت بعد، پاسخی فرستاد که مرا عمیقاً تکان داد. نوشت: «غرق احساسات ناب شدم و دلم بیشتر از پیش خواست من هم بنویسم.» بعد از تصویری گفت که در تمام سالهای بیماری از من در ذهنش ساخته بود؛ تصویری که خودم از وجود آن آگاه نبودم. گفت: «تصورات من از شما تصورات روحانی و عاشقانه است. در زمان مریضی، من یک سفر درونی را آغاز کردم و در آن سفر، ندای درونم صدای راهنما و هادی شما بود. قصههای پیامبران و امامان را در تصویر شما میدیدم و با شما صحبت میکردم. هنوز هم صدای شما را مثل ندای درونم میشنوم.»
این جملهها برایم هم شیرین بود و هم سنگین. شیرین، چون میدیدم در دشوارترین سالهای زندگیاش، رابطهی پدر و دختر برای او به نوعی رشتهی درونی امید و پیوند تبدیل شده بود و سنگین، چون میدانستم بخشی از این تجربه در متن بیماری و جهانی شکل گرفته بود که گاهی مرز میان واقعیت، خاطره، خیال و احساس در آن برایش به هم میریخت.
اما فریده از همان جهان درونی، امروز با زبانی دیگر سخن میگوید. خودش تفاوت را به زیبایی توضیح داد: «فرق این صحبتها فعلاً با صحبتهای دوران مریضیام این است که من و شما حالا با هم روی یک برنامهی حکومتسازی و دولتسازی درازمدت کار میکنیم.»
لبخند زدم. همان صدای پدری که زمانی در ذهنش با پیامبران و امامان و قصههای درونیاش درهم آمیخته بود، حالا در ذهن زنی تحصیلکرده و مادر یک دختر، وارد گفتوگویی دربارهی جامعه، دولت، آموزش و آینده شده بود. بعد نوشت: «اگر دوست داشتی، باز هم از این دنیای درونم و تجربههای درونیام با شما و روح شما برایت قصه میکنم.»
شاید یکی از زیباترین اتفاقهای این سالهای من همین باشد که فریده میخواهد آنچه را در یک زمان برایش تجربهای دشوار، مبهم و آکنده از رنج بود، امروز به روایت تبدیل کند. میدانم که روایتکردن، خود شکلی از بازپسگرفتن زندگی است. وقتی حادثه فقط بر تو اتفاق میافتد، تو موضوع آنی؛ اما وقتی میتوانی آن را ببینی، نام بدهی، تحلیل کنی و روایتش کنی، آرامآرام دوباره فاعل زندگی خود میشوی.
***
در همان گفتوگو، مسألهای را که برخی از اعضای خانواده مطرح کرده بودند، با فریده در میان گذاشتم. این نگرانی وجود داشت که شاید نوشتن دربارهی بیماری فریده برای خودش خوشایند نباشد و احساس کند بخشی بسیار شخصی از زندگیاش بدون رضایت او وارد کتاب شده است. برایم مهم بود که این تصمیم را خود فریده بگیرد.
به او نوشتم که اگر این دوره را بخشی از تجربهی طبیعی زندگی و عبوری دشوار اما موفق میداند، میتوانیم از آن بنویسیم و اگر احساس میکند زخمی خصوصی است که نمیخواهد در معرض نگاه دیگران قرار گیرد، آن را حذف میکنم. پاسخش بدون تردید بود: «در مورد مریضی من بنویس.» و بعد افزود: «خودم هم دوست دارم تجربیاتم را با دختران شریک کنم.»
این جمله برای من معنای زیادی داشت. فریده نمیخواست بیماریاش در سایه بماند. نمیخواست از آن شرم ساخته شود. میخواست از تجربهای که زمانی بخشی از رنج زندگیاش بود، چیزی بسازد که شاید برای دختر دیگری روشنی و امید ایجاد کند.
به او نوشتم: «افتادن در زندگی عیب نیست. مهم این است که انسان بتواند دوباره بایستد و قدم بردارد. اگر امروز بتوانی تجربهی آن سالها را با آگاهی و آرامش روایت کنی، همان چیزی که زمانی فقط درد بود، میتواند به معنا تبدیل شود.»
فریده گفت که خودش نیز تصمیم دارد روزی تجربهی بیماری و درسخواندنش را در قالب کتابی مستقل بنویسد. نوشت: «آری، تجربهی شیزوفرنی و مریضیام را با درسخواندنم در قالب یک کتاب خواهم نوشت.»
این جمله برای من یکی از زیباترین ادامههای قصهی فریده است. دختری که روزی بیماری، درس و زندگیاش را از هم گسست، حالا میخواهد همین گسستها را به رشتهای از روایت پیوند بزند.
***
در مکالمهای پیامی که با هم داشتیم، فریده از مرحلهی تازهای در زندگی علمی خود نیز سخن گفت؛ مرحلهای که آن را نوعی بیداری میداند. برایم نوشت: «در این روزها احساس میکنم از خواب عمیق طولانی بیدار میشوم. مرحلهی دکترا و دانشجویی دکترا مرحلهی فلسفی و عمیقی است. آدم آهستهآهسته بیدار میشود و خاطرات گذشته برای آدم معنا پیدا میکند.»
این تعبیر «بیدارشدن» برایم خیلی ماند. شاید به این دلیل که تمام قصهی فریده در ذهن من پر از خواب و بیداری است. کودکی که با قصههای من به خواب میرفت. دختری که در کتابها جهان را شناخت. دانشجویی که در جریان بیماری وارد جهانهای پیچیده و درونی شد… و زنی که حالا میگوید دوباره از خوابی طولانی بیدار میشود و گذشته را با چشم دیگری میبیند.
از او خواستم بیشتر توضیح دهد که این «بیداری» برایش چه معنایی دارد. پاسخش برایم شگفتانگیز بود. نوشت: «در دوران لیسانس، معلومات را درک میکردم و بازنویسی میکردم. در دورهی ماستری، تمرین و تجربهی نوشتن افکار خودم و تفکیک آن از افکار دیگران و مشاهدات عینی را داشتم. در دورهی دکترا اما عمیقاً فکر میکنم؛ به معنای پنهان واژهها و تیوریها و به تجزیه و تحلیل رابطهها.»
این توضیح، در واقع، تصویری از رشد فکری او بود. در لیسانس، یادگرفتن. در ماستری، جداکردن صدای خود از صدای دیگران… و در دکترا، رفتن به عمق معنا و رابطه.
بعد از علاقهاش به مطالعات سری زمانی نوشت: «از بین همهی مطالعات، روش مطالعاتی و تحقیقاتی سری زمانی را دوست دارم. دادهها و اطلاعات را در جریان زمان تحلیل میکنم و تأثیرات بلندمدت و کوتاهمدت پدیدهها را میسنجم.» و بلافاصله همین روش علمی را به تجربهی شخصی خودش پیوند زد: «زمان را در حال جریان میبینم و خود این نوع تفکر مرا با داشتن مریضی شیزوفرنی، که اغلب سفر روحی در زمان و دنیاهای مختلف را در خود دارد، امیدوارتر میسازد. امیدوار به اینکه زمان در حال جریان است و روح من هم در زمان جریان مییابد.»
این جمله را چند بار خواندم. «زمان در حال جریان است و روح من هم در زمان جریان مییابد.» شاید یکی از عمیقترین جملههایی باشد که از فریده شنیدهام. او دیگر گذشته را دیواری بسته نمیبیند. زمان برایش جریان دارد. یعنی بیماری یک نقطهی ثابت نیست. رنج یک هویت دائمی نیست. انسان در یک لحظه منجمد نمیماند. همانطور که دادهها را نمیتوان فقط در یک نقطهی زمانی فهمید و باید روند را دید، زندگی انسان را نیز نمیتوان با یک حادثه، یک شکست، یک بیماری یا یک دورهی تاریک تعریف کرد. باید «سری زمانی زندگی» را دید: قبلش چه بود؟ بعدش چه شد؟ چه چیزی تغییر کرد؟ کدام اثر کوتاهمدت بود؟ کدام اثر ماندگار شد؟… و انسان در این جریان چگونه خودش را دوباره ساخت؟
با خود فکر کردم که شاید این دقیقاً همان چیزی باشد که من نیز در تمام این یادداشتهای «اعتماد» انجام میدهم. من هم بعد از سیوپنج سال به یک لحظهی ثابت نگاه نمیکنم. آدمها و حادثهها را در جریان زمان میبینم. مزاریِ پیش از کابل را کنار مزاریِ مقاومت میگذارم. خود بیستودوسالهام را کنار خود امروزم. یک تصمیم را با پیامدهای کوتاهمدت و بلندمدتش میسنجم. گذشته را نه تصویر منجمد، بلکه رودخانهای میبینم که هنوز در فهم امروز ما جریان دارد.
فریده با زبان پژوهش سری زمانی، به تجربهای رسیده بود که برای من نیز در «اعتماد» آشنا بود: معنا در جریان زمان ساخته میشود. از همین جملهی او، عنوان این یادداشت را نیز انتخاب کردم: «زمان در جریان است و روح من نیز». فکر میکنم این جمله در نفس خود مثل آب، مثل زمان، مثل روح جاریست…
***
بعد نوشت: «گذشتهام و خاطرات آن فعلاً مثل یک خواب و رویا به یادم است. با شروع آمادگی برای دکترا، از خواب عمیقی که پر از رویا بود بیدار شدم.» و سپس جملهای گفت که برایم نشانهی بلوغ و خودآگاهی تازهی او بود: «بین افکار خواسته و ناخواستهی خود فرق میگذارم و افکارم را میگذارم جریان پیدا کنند و من با دید انتقادی به افکار و احساساتم مینگرم.»
من در این جمله بیش از هر چیز، فاصله را میبینم. فاصلهای که انسان میان خودش و فکرش ایجاد میکند. من هر فکری نیستم که از ذهنم عبور میکند. هر احساسی حقیقت نهایی من نیست. میتوانم فکر را ببینم. احساس را ببینم. اجازه بدهم عبور کند… و بعد دربارهاش فکر کنم.
شاید آزادی درونی از همینجا شروع شود. این تجربه برای من، بهعنوان پدر، معنایی عمیقتر دارد. من سالها قبل در برابر بیماری فریده احساس عجز میکردم. میخواستم او را «به حالت قبل» برگردانم. فکر میکردم سلامتی یعنی بازگشت به همان دختری که پیش از بیماری بود.
امروز میفهمم شاید زندگی چنین کار نمیکند. انسان از یک تجربهی بزرگ به گذشته برنمیگردد. از آن عبور میکند. فریدهی امروز همان فریدهی پیش از بیماری نیست. نباید هم باشد. او چیزی دیده، چیزی از دست داده، چیزی آموخته، چیزی ساخته و حالا با لایههایی بیشتر از تجربه به زندگی نگاه میکند.
این شاید معنای واقعی بهبود باشد: نه پاککردن گذشته، بلکه پیدا کردن جای درست آن در زندگی.
***
وقتی این گفتوگو را تمام کردیم، احساس کردم قصهای که دربارهی فریده نوشته بودم، دیگر فقط قصهی پدری دربارهی دخترش نیست. صدای خود دختر نیز وارد آن شده است. شاید همین نکته برای تمام خط فکری این کتاب معنایی نمادین داشته باشد. من سالها از «صدادادن به بیصداها» نوشتهام. از بابه مزاری که هزاره را از حاشیه به متن آورد. از آموزش دختران. از اینکه زن نباید فقط موضوع تصمیم دیگران باشد.
حالا در همین یادداشت نیز باید مراقب میبودم که دخترم را فقط موضوع روایت پدر نسازم. او باید خودش سخن بگوید. بگوید کدام بخش زندگیاش نوشته شود. بگوید بیماریاش را چگونه میبیند. بگوید از گذشتهاش چه معنایی گرفته است و حتی روایت مرا تصحیح کند. شاید اعتماد در رابطهی پدر و دختر نیز همین باشد: من قصهی تو را مینویسم، اما قصه مال من نیست. تو حق داری آن را اصلاح کنی. بخشی را حذف کنی. بخشی را اضافه کنی…. و مهمتر از همه، روزی خودت کتابت را بنویسی.
من حالا با شوق منتظر همان کتابم. کتابی که شاید روزی فریده در آن از بیماری، دانشگاه، زمان، رویا، بیداری، مادرشدن و سفر درونی خودش با زبان خودش سخن بگوید. آن روز، من دیگر راوی او نخواهم بود. خوانندهاش خواهم بود… و شاید یکی از زیباترین لحظههای پدر بودن همین باشد: روزی ببینی دختری که زمانی دستش را گرفته بودی تا راه برود، حالا خودش راهی را میرود که تو فقط میتوانی از دور نگاهش کنی؛… و به او اعتماد داشته باشی.
***
گاهی فکر میکنم اگر تمام این سالها را در یک خط ببینم، فریده فقط دختر من نبوده است. یک آینه بوده که مرا بارها وادار کرده است تا خودم را نزدیکتر و شفافتر ببینم.
با تولد فریده فهمیدم پدر شدهام. با کودکیاش فهمیدم معلمی فقط درسدادن نیست. با رشدش فهمیدم دختر را نمیشود کوچکتر از رؤیایش نگه داشت. با دانشگاهش فهمیدم آموزش ذهن را باز میکند، اما درد جهان را هم بیشتر قابل دیدن میسازد. با بیماریاش فهمیدم انسان را پیش از قضاوت باید شناخت. با بازگشتش فهمیدم شکست آخر راه نیست. با ازدواجش فهمیدم محبت بدون حق کافی نیست. با استقلالش فهمیدم پدر باید روزی عقب برود. با رانیا فهمیدم زندگی همیشه از ما جلوتر میرود و هیچ گاه از جاری بودن باز نمیایستد.
ما معمولاً فکر میکنیم والدین فرزندان را تربیت میکنند. نیمهی دیگر حقیقت کمتر گفته میشود: فرزندان نیز والدین را تربیت میکنند. فریده مرا تربیت کرد. نه با نصیحت، بلکه با بودنش، با سؤالهایش، با موفقیت و شکستش، با بیماریاش، با استقلالش و حتی با همان سیلی که با تمام قدرت یک دختر، بیخ گوشم نواخت. انسان در رابطه رشد میکند… و اعتماد نام همین رابطهای است که اجازه میدهد هر دو طرف تغییر کنند.
حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم اعتماد میان پدر و دختر، شکل خاصی از اعتماد است. تو همزمان هم حافظ هستی و هم باید رها کنی. هم راهنما هستی و هم باید شاگرد باشی. هم قدرت داری و هم باید بدانی این قدرت را نه برای کنترل، بلکه برای آزادسازی به کار ببری. هر بار که دختر یک گام به جلو برمیدارد، پدر یک گام عقب میرود. نه از سر بیتفاوتی، بلکه از سر اعتماد. این رقص ظریف میان حمایت و آزادی، میان حضور و رهاکردن، شاید بهترین تعریفی باشد که از پدر بودن یاد گرفتهام.
***
امروز وقتی با دختران جوان در جلسات آموزشی حرف میزنم و میگویم نام تان را با افتخار بگویید؛ خود تان را جدی بگیرید، حق انتخاب داشتن شما انسانیترین حق است، این حرفها فقط از نظریه نمیآید. بخشی از آنها از خانهی خودم آمده است؛ از فریده، از مهتاب، از بلقیس و از شش دختر خودم. از دوازده دختر برادران و خواهرانم. از هزاران دختری که بعدتر در معرفت دیدم. از هزاران دختری که در مراکز آموزشی زندگی و معناداری زندگی با نگاه دخترانه و زنانه را تجربه کردند. از صدها هزار دختری که بعد از طالبان پشت دروازهی مکتب ماندند و باز درس را رها نکردند.
هرچه بیشتر با دختران کار کردم، بیشتر فهمیدم مسألهی آموزش دختر فقط این نیست که «دختر هم باید باسواد باشد». این تعریف بسیار کوچک است. آموزش دختر یعنی جامعه نیمی از چشمهایش را باز کند. نیمی از تجربهاش را وارد حافظه کند. نیمی از زبانش را از خاموشی بیرون آورد.
وقتی فقط مردان روایت کنند، جنگ را یکطور میبینیم. وقتی زنان هم روایت کنند، پرسشهای دیگری وارد تاریخ میشود. مرد ممکن است بپرسد: چه کسی میدان را گرفت؟ زن شاید بپرسد: چند خانواده از خانه رفتند؟ مرد ممکن است بپرسد: چند نفر شهید شدند؟ مادر شاید بپرسد: بعد از آنها بچههای شان چه شدند؟ این تفاوت، ضعف نیست، گسترش نگاه است. جامعهای که میخواهد از تکرار جنگ بیرون شود، به نگاه زنانه نیاز دارد. شاید هنوز زود باشد بگویم که زن ذاتاً صلحطلب و مرد ذاتاً جنگجو است؛ اما میتوانم بگویم که تجربههای متفاوت، پرسشهای متفاوت تولید میکنند. ما به همهی پرسشها نیاز داریم.
***
حالا بهتر میفهمم چرا میخواهم فصل «آرامش قبل از توفان» با فریده تمام شود. از نظر تاریخی، میشد این فصل را با نخستین جنگ کابل بست. میشد آخرین تصویر را سنگر گذاشت، یا صدای راکت، یا نقشهای که شهر را به ساحههای نفوذ تقسیم میکرد. شاید برای یک روایت صرفاً سیاسی، چنین پایانی طبیعیتر میبود. اما «اعتماد» فقط تاریخ جنگ نیست؛ تاریخ زندگی من هم هست و زندگی هیچگاه دقیقاً مطابق فصلبندی مورخان حرکت نمیکند.
ممکن است روزی که برای تاریخ سیاسی روز قتل و بحران است، برای یک خانواده روز تولد باشد. یازدهم جوزای ۱۳۷۱ برای حزب وحدت خاطرهای خونین داشت؛ چهار تن از رهبرانش در کابل کشته شدند. همان روز، برای من خاطرهای روشن نیز ثبت شد: در تلخک، دختری به دنیا آمد.
چهار جسد در کابل. یک نوزاد در تلخک. اگر فقط یکی را بنویسم، حقیقت ناقص میشود. چهار مرد روح شان را به خدا پس میدهند. یک دختر روح خدا را در خود نفس میکشد و با آن جان میگیرد. چهار مرد برای زندگی نقطهی پایان میگذارند. یک دختر برای زندگی نقطهی آغاز را رقم میزند. با خود فکر میکنم: انسان موجود عجیبی است. میتواند در یک روز هم عزادار باشد و هم پدر. از مرگ تکان بخورد و از تولد سرشار شود. در میدان بایستد و دلش در خانه باشد. شاید زندگی، بیش از هر چیز، همین ظرفیت حملِ همزمانِ احساسهایی باشد که در ظاهر با هم سازگار نیستند.
از همین رو، نمیخواهم «آرامش قبل از توفان» فقط با توفان تمام شود. دوست دارم چیزی از آرامش نیز در آخرین تصویرش بماند؛ نه آرامش به معنای نبود خطر، بلکه نقطهای در درون انسان که هنوز میدان، جنگ و کاپیتول نتوانستهاند آن را کاملاً تصرف کنند. برای من، این نقطهی آرامش، فریده بود.
***
گاهی حسرتهایی سراغم میآیند که گذشت زمان نه کوچک شان کرده و نه از وزن شان کاسته است: کاش هنگام تولد فریده کنار بلقیس میبودم. کاش اولین گریهی دخترم را میشنیدم. کاش هنگام تولد ابوذر نیز در کنار بلقیس میبودم. کاش وقتی فریده در دانشگاه آرامآرام در درون خودش فرو میریخت، زودتر میفهمیدم چه بر او میگذرد. کاش در بعضی سالها کمتر در میدان میبودم و بیشتر در خانه.
این «کاش»ها هیچکدام پاسخ ندارند. آدم نمیتواند به بیستودوسالگی خود برگردد و تصمیمی را عوض کند. نمیتواند دستی را که آن روز نگرفته، امروز به گذشته دراز کند. بعضی غیبتها برای همیشه غیبت میمانند.
اما، در عین حال، شاید بتوان از حسرت، فهم ساخت. امروز میتوانم چیزهایی را که آن جوان بیستودوساله نمیدید، به نسل بعد بگویم. به پدر بگویم: دخترت را بغل کن. دوستداشتنت را پنهان نکن. صدایش را بشنو. درس و رؤیایش را جدی بگیر. به جای آنکه برای زندگیاش تصمیم بگیری، کمکش کن توان تصمیمگرفتن پیدا کند. به پدر و مادر بگویم: فرزند پروژهی آبرو و حیثیت شما نیست. انسانی است با زندگیای که باید روزی خودش صاحب آن شود. به معلم بگویم: شاگرد نمره نیست. پشت هر نمره، ذهنی، ترسی، خانهای، زخمی و قصهای هست که شاید تو از آن خبر نداشته باشی… و به رهبر سیاسی بگویم: مردم تریبیوت نیستند، آدماند، خانه دارند، مادر دارند، دختر دارند، کودک دارند و رؤیا دارند. اگر سیاست تو اینها را نابود کند، ممکن است در میدان برنده شوی، اما در معنای انسانی سیاست شکست خوردهای.
شاید بخشی از رشد همین باشد: اینکه انسان نتواند گذشته را عوض کند، اما اجازه ندهد گذشته بیمعنا از کنارش عبور کند.
***
اعتماد نیز، در نگاه من و برای من، در پایان این فصل دیگر فقط یک مفهوم سیاسی نیست. در آغاز این سلسله، بیشتر به اعتماد میان آدمها و گروهها و رهبران و دولت فکر میکردم: اعتماد به وعده، اعتماد به پیمان، اعتماد به اینکه وقتی وارد خانهی مشترک شدی، دیگری در غیاب قدرت و تفنگ، تو را حذف نکند.
اما فریده معنای دیگری از اعتماد را به من آموخت. وقتی کودکی وارد زندگیات میشود، تو بزرگترین سرمایهگذاری عاطفی خود را بر آیندهای میگذاری که تقریباً هیچ کنترلی بر آن نداری. نمیدانی این کودک چه خواهد شد. نمیدانی جهان با او چه خواهد کرد. نمیدانی جنگ خواهد دید یا صلح. نمیدانی در وطن خواهد ماند یا مهاجر خواهد شد. نمیدانی سالم خواهد ماند یا روزی با بیماری روبهرو خواهد شد. نمیدانی شکست خواهد خورد یا کامیاب خواهد شد.
با همهی اینها، باز دوستش داری. برای آیندهاش کار میکنی. کتاب میخری. قصه میگویی. مکتب میسازی. راه باز میکنی… و بعد، آهستهآهسته باید یاد بگیری عقب بروی تا خودش راهش را انتخاب کند. شاید این یکی از نابترین صورتهای اعتماد باشد: امید به آیندهای که کنترلش در دست تو نیست.
من در یازدهم جوزای ۱۳۷۱ این اعتماد را تجربه کردم، بیآنکه نامش را بدانم: کابل آرامآرام به میدان مرگ تبدیل میشد. آدمها برای موقعیت، امنیت، قلمرو و قدرت آماده میشدند. اما در تلخک، زندگی دختری به من داده بود؛ گویی جهان در همان لحظه به من میگفت: فقط به توفان نگاه نکن. چیزی در اینجا هست که باید برایش فردا بسازی.
شاید تمام راهی که بعدتر به کتاب و مکتب و معرفت و آموزش هزاران دختر رسید، در جایی دور و بسیار کوچک، از همان اعتماد آغاز شده بود.
***
حالا فصل دوم «اعتماد» را در همین نقطه میبندم. بابه مزاری وارد کابل شده است. من هم دست او را میگیرم و صادقانه میبوسم و هم چشمش را و هم خطی را که از نگاهش به سوی من و همنسلانم تیر میکشد. هزارهها را مینگرم که، پس از سالها ماندن در حاشیه، وارد میدان قدرت شدهاند. به آنها هم، به تک تک شان، سلام میدهم و از کمال خلوص و عشق، به نفسهای شان ارج میگذارم. مسعود، دوستم، حکمتیار، ربانی، سیاف و دیگر بازیگران را مینگرم که هرکدام در جای خود ایستادهاند. تفنگها آمادهاند. اسپانسرها و بازیسازان داخلی و بیرونی فعالاند. قاعدهای که همه به آن اعتماد داشته باشند هنوز شکل نگرفته است. هرکس افغانستان را از زاویهی تجربه، ترس، آرزو و منافع خودش میبیند. اعتمادها شکنندهاند. توفان در حال آغازشدن است.
با اینهم، برای آخرین تصویر این فصل، نمیخواهم دوربین را روی سنگر نگه دارم. آرامآرام از علوم اجتماعی دور میشوم. از سیلو. از دارالامان. از دهمزنگ. از قرارگاهها و نقشههای جنگ. از مردانی که دربارهی سهم، وزارت، قدرت و امنیت حرف میزنند.
راه را برمیگردم. از ارغندی. میدانشهر. نرخ. دایمیرداد. کجاو. دهن اوجی. به همان درخت کنار چشمه میرسم؛ همان آب شفاف، همان نان و دوغی که مزهاش هنوز با شوق دیدن دخترم در حافظهام مانده است. خوات. دشت ناور. کوتل ریگ. سراب… و بالاخره راه تلخک. دروازهی خانه. بلقیس؛ زنی جوان که تازه مادر شده است… و کودکی کوچک در آغوشم: فریده.
بختآغی هنوز در گوش خاطرهام جیغ میزند و مرا دست میاندازد که چرا دخترم را اینهمه میبوسم و بو میکنم. کاکایم میگوید شرم کنم و در حضور دیگران اینگونه دخترم را در آغوش نگیرم. اما من باز هم میبوسمش. باز هم میبویمش. این بار، در خاطره، شاید بیشتر از آن روز. چون امروز میدانم در همان آغوش کوچک چه چیزهایی پنهان بودند که آن جوان بیستودوساله نمیتوانست ببیند: عشق، امید، آینده، معلمی، معرفت، هزاران دختر، حق انتخاب، آزادی، بیماری و بهبود، افتادن و برخاستن، مهاجرت، کانادا، رانیا و تمام سالهایی که هنوز نیامده بودند.
فریده هیچکدام را نمیدانست. من هم نمیدانستم. شاید یکی از زیباترین رازهای پدرشدن همین باشد: کودکی را بغل میکنی و در حقیقت آیندهای را در آغوش گرفتهای که هیچ تصوری از شکلش نداری.
توفان در بیرون میآمد. اما در خانهی ما، زندگی آمده بود… و امروز بیش از هر زمان دیگری حس میکنم شاید یکی از عمیقترین مقاومتهای انسان در برابر کاپیتولهای جهان همین باشد: آنها میدان میسازند؛ ما خانه میسازیم. آنها تریبیوت میخواهند؛ ما کودک تربیت میکنیم. آنها انسانها را به دشمن تبدیل میکنند؛ ما به کودکان مان قصه میگوییم تا جهان را بفهمند. آنها ترس تولید میکنند؛ ما میکوشیم اعتماد بسازیم. آنها مرگ را به نمایش میگذارند؛ ما زندگی را در آغوش میگیریم.
***
فریده، دخترم؛
تو در لبهی توفان به دنیا آمدی. من آن روز کنار مادرت نبودم تا اولین گریهات را بشنوم. خبر آمدنت را بعدتر، در نامهی پدرم خواندم. چند کلمهی ساده کافی بود تا جهانم عوض شود: پدر شده بودم. دختری داشتم.
بعد، در نخستین فرصت، از میان راههای دور و ناامن خودم را به تو رساندم. تو را در آغوش گرفتم. بوسیدم. بو کردم. خندیدم. و باز، خیلی زود، تو را در خانه گذاشتم و به سوی توفان برگشتم.
سالها طول کشید تا بفهمم شاید بخشی از همان چیزی که در توفان دنبالش میگشتم، پیشاپیش در همان آغوش کوچک من بود: حق زندگی. حق رشد. حق رؤیا. حق دختر بودن. حق خود بودن. حق انتخاب. حق افتادن و دوباره برخاستن… و اعتماد به اینکه انسان، حتی در تاریکترین میدانها، هنوز میتواند راهی به سوی خانه پیدا کند.
در اواخر جوزای ۱۳۷۱، در تلخک، مردی بیستودوساله دختری نوزاد را در آغوش گرفته بود. خودش نمیدانست که این آغوش نیز میتواند شکلی از مقاومت باشد. در جهانی که به او یاد داده بودند برای ایستادن باید تفنگ داشته باشد، او موجودی را در آغوش گرفته بود که هیچ قدرتی نداشت. در جهانی که قدرت را با توان حذف دیگری اندازه میگرفتند، او داشت دوستداشتن را تجربه میکرد. در جهانی که دختر هنوز در بسیاری از خانهها باید آرامتر، محدودتر و کمصداتر از پسر بزرگ میشد، او از داشتن یک دختر سرشار بود.
اعتراف میکنم که آن روز من هیچکدام اینها را نمیفهمیدم. فقط دخترم را دوست داشتم. شاید بعضی معناهای بزرگ زندگی ابتدا به شکل فکر وارد ذهن ما نمیشوند. به شکل یک احساس میآیند. یک آغوش. یک بوسه. یک ترس. یک مسئولیت. بعد، سالها طول میکشد تا برای آنها زبان پیدا کنیم.
شاید «اعتماد» نیز از همینجا آغاز میشود: از باور سادهای که میگوید با وجود تمام توفانهایی که در راهاند، زندگی هنوز ارزش دوستداشتن، آموختن، ساختن و ادامهدادن دارد.
***
فصل دوم «اعتماد» را با تو میبندم، دختر نازنینم.
این فصل با حرکت ما به سوی کابل آغاز شد؛ با این امید که «حرف مردم خود را در داخل بزنیم». تمام راه را آمدیم تا به میدان رسیدیم. بازیگران را دیدیم. بازیسازان را شناختیم. شادی فاتحان را دیدیم. ترس شکستخوردگان را دیدیم. اعتمادهای کوچک را دیدیم که هنوز زنده بودند و بیاعتمادیهایی را که آرامآرام دیوارهای میدان را بلند میکردند.
حالا توفان رسیده است. فصل بعدی در این سریال نوشتاری بلند، قصهی ورود به خود توفان خواهد بود. اما نمیخواهم میان این دو فصل، آخرین صدا صدای تفنگ باشد. میخواهم صدای زندگی باشد. نه با مرگ؛ با تولد. نه با تفنگ؛ با آغوش. نه با کاپیتول؛ با خانه. نه با حذف؛ با پرورش. نه با نومیدی؛ با اعتماد… و نه با توفان؛ با مژدهی زندگی.
وقتی تمام این سالها را پشت سر میگذارم، دوباره به همان خانهی تلخک برمیگردم. به بلقیس جوان. به بختآغی که هنوز در خاطرهام میخندد. به دستهای خودم که کودکی را در آغوش گرفتهاند و هنوز نمیدانند چه جهان بزرگی را بغل کردهاند… و یک چیز، از میان همهی جنگها، مهاجرتها، افتادنها، برخاستنها و سالهایی که گذشتهاند، برایم روشن و زنده میماند:
از همان لحظه تا حالا، از حالا تا همیشه، به یادم میماند که در یازدهم جوزای ۱۳۷۱، فریده به دنیا آمد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه