فریده قبل از شروع «توفان» و ابوذر، درست در هنگامهی «توفان» به دنیا آمد. هر دو، کنار هم، هر چند دور از میدانی که «توفان» در آن جریان داشت، رشد کردند و گام به گام هم بزرگ شدند. از «توفان» گذشتند و در محیط مهاجرت به من پیوستند. از آن پس نیز، دست در دست هم، گام به گام هم، راه رفتند: دو دوست، دو همراه، دو رقیب، وقتی درس معرفت را شروع کردیم، هر دو وارد مکتب شدند. فریده هفتساله بود، ابوذر پنجساله. مهتاب، خواهرم، نیز با آنان شامل مکتب شد. فریده و مهتاب از صنف چهارم شروع کردند، ابوذر از صنف دوم.
مهتاب حدود بیست و سه یا بیستوچهار سال داشت و در یک فاصلهی سنی زیاد از فریده و ابوذر، تلاش میکرد زندگی را از دید و تجربهای خاص معنادار کند. این صحنه یکی از زیباترین تصویرها در خاطرهی معرفت برای من است: فریدهی هفتساله کنار مهتاب بیستوچهارساله. دختر و عمه؛ دو زن در دو سوی تجربهی زندگی، پشت یک میز آموزشی. یکی تازه جهان را شروع کرده، دیگری از فراز و فرودی هولناک در زندگی بیرون آمده و دست در دست فریده به شکلبخشیدن زندگی در طرحی جدید شروع میکند.
مکتب اگر فقط برای کودک باشد، بخشی از معنای آموزش را از دست میدهد. انسان تا وقتی زنده است میتواند از یک نقطه شروع کند. حتی میتواند دوباره شروع کند. مهتاب این را نشان میداد؛ فریده هم نشان میداد.
در نظام رشد سریع معرفت، فریده و مهتاب دوشادوش هم پیش رفتند. وقتی در سال ۱۳۸۴ اولین گروه فارغان معرفت در یک مراسم رسمی که جمع کثیری از اراکین دولتی، به شمول حنیف اتمر و کریم خلیلی و نورمحمد قرقین نیز شرکت کرده بودند، سند فراغت خود را گرفتند، فریده سیزدهساله بود. مهتاب نزدیک سی سال داشت. اغلب فارغان دور اول معرفت، تمام راه دوازدهساله را در چهار یا پنج سال طی کرده بودند. فریده بعد از سپری کردن امتحان ویژهای که هیأت وزارت معارف گرفت، وارد دانشگاه کابل شد. رشتهی اقتصاد را انتخاب کرده بود. این رشته را دوست داشت. حتی مجبور شدیم سن تذکرهاش را بزرگتر نشان دهیم تا با معیار رسمی ورود به دانشگاه برابر شود. قانون میگفت سنش کم است. تواناییاش میگفت آماده است.
در سال ۱۳۸۷، وقتی اولین گروه دختران معرفت برای بورسیهی دانشگاه آسیایی برای زنان امتحان دادند، فریده و نجیبه مرادی دو دختری بودند که از معرفت به این بورسیه کامیاب شدند و رفتند. سال بعدتر، در میان شانزده دختری که از سراسر افغانستان به دانشگاه آسیایی برای زنان راه یافتند، یازده دختر از معرفت بود. کامیابی فریده در بورسیهی دانشگاه آسیایی برای زنان فقط قبولی دختر خودم نبود. یکی از حلقههای بزرگ زندگیام به هم وصل شده بود. نوزادی که بختآغی به خاطر بوسیدن زیادش مرا مسخره میکرد، کاکایم به خاطر بوکشیدن او مرا سرزنش میکرد، حالا از مرز افغانستان میرفت تا در دانشگاهی مخصوص زنان درس بخواند. در کنار او، دوازده دختر دیگر معرفت نیز میرفتند.
***
در دانشگاه آسیایی برای زنان، ذهن فریده بیشتر باز شد. از طریق یاهومسنجر مرتب با هم حرف میزدیم. آن سالها یاهومسنجر برای خانوادههایی مثل ما چیزی بیشتر از یک نرمافزار بود؛ فاصله را کوتاه میکرد. پدر و دختر، دربارهی درس، زندگی، افغانستان، جامعه و آدمها.
من رشد فکریاش را حس میکردم. این همان چیزی بود که از آموزش میخواستم. نه فقط مدرک، بلکه ذهنی که سؤال کند؛ اما سؤالکردن همیشه آرامش نمیآورد. گاهی هرچه بیشتر ببینی، بیشتر درد میکشی.
فریده در سال سوم دانشگاه بود که قصهی عایشه در ارزگان در رسانههای جهانی پخش شد. دختری نوجوان، ازدواج اجباری، خشونت، فرار، بازگرداندن، بریدن بینی و گوش، رهاکردن برای مرگ و تصویرش روی مجلهی تایم جهان را تکان داد.
برای بسیاری در جهان، عایشه یک خبر بود. برای یک دختر افغان که خودش در فضای زنان و آموزش و تبعیض درس میخواند، خبر میتوانست بسیار شخصیتر باشد. فریده به شدت متأثر شد. در حرفهایش نفرت و بدبینی حس میکردم. من از راه دور تلاش میکردم کمکش کنم حادثه را بفهمد. اما گاهی منطق در برابر زخم کافی نیست.
مدتی بعد، تماسهای ما کم و بعد قطع شد. من فکر میکردم درس و اینترنت باعث شده این اختلال پیش بیاید. نمیدانستم در درون دخترم چه میگذرد. تا روزی که از دانشگاه تماس گرفتند… فریده در شفاخانه بود.
***
برای پدر، بعضی تماسها زندگی را به دو بخش تقسیم میکند: قبل از تماس و بعد از تماس. گفتند وضعیتش فعلاً تحت کنترل است. اما از مشکل شدید روحی حرف زدند و توصیه کردند مدتی از درس دور باشد. ترتیبی دادیم که فریده به خانه برگردد. او آمد؛ اما دیگر آن دختری نبود که چند ماه پیش با من در یاهومسنجر دربارهی دانشگاه و زندگی و دنیا و رویاهای خود حرف میزد. رنجی درونش بود که ما نمیتوانستیم ببینیم.
در ابتدا داکترهای دانشگاه آسیایی برای زنان بیماری او را افسردگی (Depression) تشخیص کرده بودند؛ اما هر چه دارو و درمان را ادامه میدادیم، وضعیت بهتر نمیشد. ماهها گذشت. تکلیف او شدیدتر شد. پرخاشگری و بیقراری. خانوادهای که سالها با جنگ و مهاجرت و فقر و سیاست دستوپنجه نرم کرده بود، حالا با دشمنی روبهرو بود که سنگر و تفنگ نداشت: بیماری روان.
یک بار تلاش کردم آرامش کنم؛ اما سیلی محکمی به گوشم زد. شاید اولین بار بود که در زندگیام کسی چنین سیلیای به من میزد. عجیب است که همان لحظه نیز چیزی در من نمیتوانست او را «دختر بد» ببیند. بیمار بود و رنج میکشید. گاهی عشق همین است: رفتار آدم را از خود آدم جدا کنی. بدانی کسی که تو را میرنجاند، شاید خودش بیشتر از تو در رنج باشد. گاهی این سیلی را سیلی یک نسل به روی نسلی دیگر میدیدم که هرچند تلخ، اما سخت پرشکوه و معنادار بود: دختری با سیلی بر روی پدر، تاریخی را به چالش میکشد و پارادایم جدیدی را بنیاد میگذارد.
این نیز شاید نوع دیگری از اعتماد محسوب شود. اعتماد واقعی گاهی این است که وقتی انسانی که دوستش داری دیگر خودش هم به خودش دسترسی ندارد، تو هنوز او را گمشدهی خودت نبینی. فریده برای ما همان فریده بود. حتی وقتی بیماری صورت دیگری از او نشان میداد. بلقیس، صد برابر بیشتر از من بر خود میپیچید و حس میکرد هیچ چیزی از دستش بر نمیآید.
بعضی آدمها در بحران میشکنند. بعضی دیگر نزدیکتر میشوند. خانوادهی ما در آن سالهای سخت، آرامآرام فهمید اعتماد در روزهای آرام آسان است. اعتماد واقعی را فقط در بحران میتوان آزمود. وقتی آدمی که دوستش داری دیگر قابل پیشبینی نیست، وقتی رابطه دیگر آن سادگی پیشین را ندارد، اگر هنوز کنارش بمانی و هنوز باورش داشته باشی، آن وقت است که اعتماد معنای عمیقتری پیدا میکند. این همان اعتمادی است که در سیاست نیز به آن نیاز داریم؛ اعتمادی که نه در روزهای پیروزی، بلکه در روزهای سخت خود را نشان میدهد.
بعد از حدود یک سال درمان ناکام، فریده را به هند بردیم. داکتر نیتو نارنگ تشخیص دیگری داد: شیزوفرنیا (Schizophrenia). به گفتهی او، درمان قبلی براساس تشخیص افسردگی وضعیت را شدیدتر کرده بود. داروها عوض شد. درمان سنگین بود و گران؛ اما در ظرف چند هفته تغییر محسوس دیدیم. مثل این بود که دخترم آرامآرام از پشت دیواری ضخیم دوباره پیدا میشود.
از این تجربه درسهای زیادی گرفتم. یکی از مهمترین آنها درس فروتنی بود. رفتاری که از بیرون «بیمنطقی» یا «خشونت» به نظر میرسد، ممکن است علامت بیماری باشد. آدم قبل از قضاوت باید بفهمد. این اصل در آموزش نیز برایم مهم شد: دانشآموزی که درس نمیخواند شاید تنبل نیست، دختری که خاموش است شاید ناتوان نیست، کودکی که عصبانی است شاید «بد» نیست. معلم خوب، مثل داکتر خوب، پیش از نسخه باید ببیند. این «دیدن» یکی از خطهای اصلی اعتماد نیز هست. اعتماد از شناختن واقعیت میآید، نه از انکار آن.
***
فریده پس از بهترشدن تصمیم گرفت درس اقتصادش را ادامه دهد. به دانشگاه کاتب رفت و دورهی لیسانس را تکمیل کرد. بعد برای ماستری یک بار به ترکیه رفت، یک بار به هند. هر بار زندگی به شکلی مسیرش را قطع کرد و مجبور شد برگردد؛ اما ایستاد.
شاید معنای استقامت همین باشد. استقامت همیشه این نیست که آدم یک راه مستقیم را بدون توقف تا آخر برود. گاهی استقامت یعنی زمین بخوری، برگردی، دوباره شروع کنی. مسیر تغییر کند. زمان بیشتر شود؛ اما نگذاری شکست، آخرین کلمه باشد.
وقتی پس از سقوط جمهوریت به کانادا رفت، بالاخره ماستریاش را در دانشگاه ساسکاچوان تمام کرد. بعد هم وارد دورهی دکترا شد. وقتی به این مسیر نگاه میکنم، فاصلهی میان فریدهی نوزاد و فریدهی فارغ ماستری و دورهی دکترا را فقط با سالها اندازه نمیگیرم. میان این دو، جنگ است. مهاجرت است. پاکستان است. کتاب است. معرفت است. دانشگاه کابل است. بیماری است. هند است. بازگشت است. ازدواج است. سقوط دوبارهی افغانستان است. کانادا است… و چیزی که همهی اینها را به هم وصل میکند: ادامهدادن.
این همان چیزی است که من در بسیاری از دختران افغانستان دیدهام. دختر سرزمین من وقتی فقط «قربانی» تصویر شود، نصف حقیقتش حذف میشود. رنج کشیده. بله. اما فقط رنج نیست. استقامت هم هست. یادگیری هم هست. بازگشت هم هست. دوبارهساختن هم هست. هر دختر، به شکلی، میتواند فریده باشد. شاید برای همین است که آموزش دختران برای من هیچوقت فقط یک پروژهی آموزشی نبوده است. یک امر شخصی است.
***
در نوزدهم اپریل ۲۰۱۸، فریده با مصطفی سروش ازدواج کرد. مصطفی پسر کاکای بلقیس، در یک رشتهی نهچندان دور، از خویشاوندان مادری فریده است. بلقیس همیشه میگوید: «کاکایم را به اندازهی پدرم، بسیار بیشتر از پدرم، دوست داشتم.» مراسم عروسی را در ادیتوریم فرانسیس دوسوزا، در ضمن جشن سالیانهی معرفت برگزار کردیم. دختر من از مکتبی که بخشی از کودکیاش در آن ساخته شده بود، به خانهی تازهاش میرفت.
دکتر سمیع حامد ترانهای ساخت. گروه «سا» به همراهی شریف ساحل و نقش هنرمندانهی استاد عصمت نثار آن را ساختند و اجرا کردند. دانشآموزان و همکاران و خانواده و دوستان حضور داشتند. تالار وقتی با برنامهی عروسی غافلگیر شد، از هیجان و خوشی انفجار کرد. من برای فریده و مصطفی یک یک جلد از کتاب «بگذار نفس بکشم» را به عنوان جهیزیه اهدا کردم. فریده مهرش را یک جلد قرآن خواست. اما برای من بخش مهم دیگر، شرایطی بود که دربارهی حقوق دو طرف در ازدواج مطرح کردیم.
«حق مساوی درخواست طلاق برای هر دو طرف»، «حق تصمیم و انتخاب فرزند برای زندگی با پدر یا مادر پس از طلاق»، «حق ادامهی تحصیل»، «حق کار و انتخاب شغل»، «حق سفر و سیاحت برای هر دو طرف». این شرایط با استفاده از اصل و ظرفیت «شرایط ضمن عقد» در فقه شیعه، در سند درج شد و عقد بر همان اساس جاری شد.
برای من این حلقهی دیگری از همان قصهی یازدهم جوزا بود. دختری که روزی فقط نوزادی در آغوش پدر بود، حالا زنی بود که وارد پیوندی تازه میشد، با حقوق روشن و مکتوب. گویی داشتم یکی از رویاهای بابه مزاری و همنسلانم در مقاومت غرب کابل را برآورده میساختم: «دختر بودن جرم نیست». «دختر میخواهد در تصمیمگیری شریک باشد». «دختر، مانند پسر، حق مساوی میخواهد». من نمیخواستم دروازهی خانهی پدر را باز کنم تا دخترم وارد خانهای شود که در آن صاحب حق نباشد. در ظاهر، یکی از دشوارترین آزمونهای دختر برای ازدواج را پشت سر گذاشتیم: همان حدود و قیودی که زن را با ازدواج به بردهی بیصدای شوهر تبدیل میکند، به پلهای برای رهایی زن تبدیل شده بود.
این اقدام برای من گام بزرگی در زندگی مبارزاتیام بود. اگر تمام عمر از حق هزاره در خانهی افغانستان حرف زده بودم، چگونه میتوانستم حق دختر خودم را در خانهی خودش نادیده بگیرم؟ خانه اگر مشترک است، حق نیز مشترک است. این دو مسأله برای من از یک منطق میآیند. زن وقتی ازدواج میکند، ملک شوهر نمیشود. همانطور که قوم وقتی وارد دولت میشود، رعیت قوم دیگر نمیشود. قاعده اگر عادلانه باشد، باید در همه جا کار کند؛ در ارگ، در مکتب، در خانه و در عقد. عدالت اگر فقط در سخنرانی باشد و پشت دروازهی خانه متوقف شود، عدالت نیست. من و فریده این آزمون را موفقانه پشت سر گذاشتیم و الگوی نیکویی برای همهی دختران خلق کردیم. بعد از او، همین اصلها را در ازدواج ابوذر و طاهره نیز درج کردیم. وقتی مهدیه، دختر قایمیزاده ازدواج کرد، او نیز این اصل را در شرط ضمن عقد تکرار نمود.
***
در مشوره با فریده و خانواده تصمیم گرفتیم عروسی را نیز تا حد ممکن از قواعد سنگین و پرهزینه دور نگه داریم. مراسم اصلی همان جشن سالیانهی معرفت بود. اقارب، دوستان، دانشآموزان و همکاران در همان فضا شریک شدند. به جز مصرف آرایش و دکور موتر عروس، یک افغانی هم برای چیزی دیگر، به شمول خورد و نوش و پذیرایی از مهمان، مصرف نکردیم. بعد از مراسم، فریده از پیش روی مکتب معرفت به سوی خانهی مصطفی رفت. من این تصویر را دوست دارم: دختری که سالهایش با درس و کتاب گذشته بود، از برابر همان مکتب وارد مرحلهی تازهای از زندگی شد.
شب آن روز، خانوادهی خسرم، خانوادهی داماد، به اختیار خود تصمیم گرفتند مراسم استقبال از عروسی مصطفی و فریده را در سالن عروسی «بهشت زندگی» در گولایی مهتابقلعه برگزار کنند. من با تصمیم و اقدام آنها مخالفت نکردم. در واقع حق نداشتم مخالفت کنم. من سهم خود را به خواست خود تمام کرده بودم. دیگران سهم خود را به خواست خود تمام میکردند. تحمیل یک نگاه و سبک زندگی بر دیگران برایم هیچ بار منطقی نداشت که بر آن اصرار کنم. مراسم عقد و جاریشدن نکاح توسط یک دوست روحانیام از مدرسهی جامعهالاسلام، در همان تالار برگزار شد.
وقتی عروسی فریده تمام شد و او با شوهرش به سوی خانهی جدید در زندگی خود رفتند، شاید بیش از هر زمان دیگری حس کردم پدر بودن نیز شکلی از رهاکردن است. وقتی کودک است، دستش را میگیری تا زمین نخورد. وقتی بزرگ میشود، باید دستش را رها کنی تا خودش راه برود. این رهاکردن به معنای ترککردن نیست؛ به معنای اعتماد است.
اعتماد کنی که آن همه سال آموزش، گفتوگو، تجربه، خطا، رنج و رشد، حالا در انسانی مستقل ادامه پیدا میکند. پدر اگر دختر را تا آخر در مشت نگه دارد، شاید اسمش را محبت بگذارد. اما محبت بدون آزادی میتواند شکل دیگری از مالکیت باشد. دوستداشتن یعنی گاهی اجازه بدهی کسی که دوستش داری از انتخاب تو متفاوت انتخاب کند. اعتماد، در نهایت، قبول همین استقلال است.
***
حالا فریده خودش مادر است و دختری دارد به نام رانیا. وقتی رانیا به دنیا آمد، احساس کردم حلقهای از زندگی کامل شد و در همان لحظه حلقهای تازه آغاز شد: دخترم، مادر یک دختر شده بود. من پدربزرگ شدم؛ در تعبیر هزارگی: «بابی». بلقیس مادربزرگ شد؛ او هم در تعبیر هزارگی: «آجی».
زمان با آدم بازی عجیبی میکند. روزی من جوانی بیستودوساله بودم که در خانهی تلخک، نوزادی کوچک را در آغوش گرفته بودم و بختآغی، با همان زبان شیرین و متلکگوی خودش، از اینکه دخترم را پیهم میبوسیدم و بو میکشیدم، مرا دست میانداخت. حالا همان دختر، دختر خودش را در آغوش دارد.
سیوچند سال از آن روز گذشته است. نه یک توفان، که توفانهای بسیار از سر ما عبور کردهاند. کابل جنگ را دیده، سقوط را دیده، دوباره برخاسته و باز سقوط کرده است. معرفت ساخته شد، قد کشید، هزاران دختر و پسر از دروازههایش گذشتند و سرانجام دروازههایش بر روی دختران بسته شد. من و بلقیس و فرزندان ما نیز بار دیگر مهاجر شدیم. خانواده پراکنده شد. دوستان و عزیزانی آمدند و رفتند و شماری از آنان به خاطره تبدیل شدند. فریده نیز در تمام این سالها راه خودش را پیمود: درس خواند، دور شد، بیمار شد، افتاد، برگشت، دوباره درس خواند، باز راه افتاد، ازدواج کرد، مادر شد و هر بار، به شکلی دیگر، از دل توفانی بیرون آمد.
شاید برای همین است که عنوان «زندگی پس از توفان» را برای این بخش دوست دارم. زندگی پس از توفان الزاماً بازگشت به همان زندگی پیش از توفان نیست. توفان وقتی میگذرد، همهچیز را همانجا که بوده باقی نمیگذارد. درختی شکسته است. خانهای آسیب دیده است. راهی بسته شده است. کسی رفته است. خاطرهای مانده است… و خود انسان نیز دیگر همان آدم پیشین نیست. زندگی پس از توفان، زندگیِ بازگشت نیست؛ زندگیِ دوبارهساختن است. آدم از میان آنچه باقی مانده، چیزی تازه میسازد و فریده نیز چنین کرد.
امسال، وقتی پاسپورت شان آماده شد و توانستند برای دیدار ما به نیوجرسی بیایند، بعد از چهار سال دوری، در سالن فرودگاه نیوآرک منتظر شان بودیم. لحظهای که فریده و رانیا را دیدم، فاصلهی زمان برایم به شکل عجیبی فرو ریخت. فریده را در آغوش گرفتم. رانیا را در آغوش گرفتم. باز آغوش. باز دختر. باز مهاجرت. اما این بار جهان همان جهان پیشین نبود. من دیگر جوان بیستودوسالهی تلخک نبودم و فریده نیز آن نوزاد قنداقشده نبود. من جنگهای زیادی دیده بودم و او زندگیهای زیادی را از سر گذرانده بود. من از کابل به پاکستان و دوباره به کابل و بعد به امریکا رسیده بودم. او از تلخک به راولپندی، از راولپندی به کابل، از کابل به دانشگاه، از بیماری و درمان به بازگشت و از افغانستان به کانادا رسیده بود. دو مسیر طولانی، بعد از سالها، در سالن یک فرودگاه دوباره به هم رسیده بودند.
در کنار فریده، رانیا ایستاده بود؛ نسل سوم، دخترِ دخترم. هر دو را بوسیدم و هر دو را بو کشیدم و ناگهان همان بوی دورِ کودکی، همان خانهی تلخک، همان خندههای بختآغی و همان جوان بیستودوساله دوباره در من زنده شد. بعضی فاصلهها را زمان از بین نمیبرد؛ فقط عمیقتر و پُرمعناتر میکند.
گاهی فکر میکنم اگر بختآغی زنده میبود و این صحنه را میدید، باز هم دستانش را به هم میمالید و با همان صدای بلند میگفت: «وای وای وای…» شاید این بار نه فقط به خاطر بوسیدن فریده، بلکه به خاطر بوکشیدن رانیا نیز مرا مسخره میکرد. بعضی آدمها حتی پس از رفتن شان از جهان، در خاطرههای ما زنده میمانند؛ میخندند، متلک میگویند، از گوشهای وارد صحنه میشوند و برای لحظهای فاصلهی مرگ و زندگی را از میان برمیدارند.
من وقتی رانیا را میبینم، چیزی از فریدهی نوزاد را در او پیدا میکنم؛ شاید نه در چشم و صورت، بلکه در معنا. دختر دوباره آمده است. یک نسل دیگر. یک آغاز دیگر. یک امکان دیگر. گویی زندگی، پس از تمام آنچه گذشته است، دوباره میگوید: هنوز فرصت هست. تاریخ هنوز بسته نشده است. نسل بعد میتواند چیزهایی را که نسل پیش نتوانست، بهتر انجام دهد.
شاید همینجا است که معنای «زندگی پس از توفان» برایم روشنتر میشود. زندگی پس از توفان یعنی زخمت را انکار نکنی، اما خودت را به زخمت نیز تقلیل ندهی. یعنی گذشته را فراموش نکنی، اما اجازه ندهی گذشته تمام آیندهات را اشغال کند. یعنی اگر زمین خوردی، برخاستن را بخشی از هویتت بسازی، نه افتادن را. فریده به من یاد داد که زندگی خط مستقیم نیست. گاهی راه میشکند. گاهی مسیری که با اطمینان در آن قدم گذاشتهای، به بنبست میرسد. گاهی باید برگردی. گاهی سالها طول میکشد تا دوباره راه خودت را پیدا کنی. گاهی همان چیزی که تصور میکردی پایان است، چند سال بعد فقط یک پیچ در مسیر به نظر میرسد. اما تا وقتی انسان میتواند دوباره برخیزد، راه هنوز تمام نشده است.
این شاید یکی از تفاوتهای زندگی با میدان بازی باشد. در «بازیهای گرسنگی»، قاعده میگوید اگر افتادی، حذف شدهای؛ یک نفر باید بماند و دیگران باید از میدان بیرون بروند. اما زندگی انسانی، اگر به منطق کاپیتول تسلیم نشود، قاعدهی دیگری دارد: میشود افتاد و حذف نشد. میشود شکست خورد و پایان نیافت. میشود زخمی شد و باز زندگی کرد. میشود از میدان بیرون آمد و خانهای دیگر ساخت. میشود بعد از توفان، دوباره درخت کاشت. فریده برای من، در تمام این سالها، یکی از صورتهای همین قاعدهی دیگر بوده است.
وقتی امروز فریده و رانیا را کنار هم میبینم، دیگر قصهی او را فقط با بیماری، دانشگاه، مهاجرت یا موفقیتهایش نمیسنجم. همهی اینها بخشی از راهاند؛ اما خود راه مهمتر است. راهی که از یازدهم جوزای ۱۳۷۱ در تلخک آغاز شد و از میان جنگ، مهاجرت، کتاب، مکتب، دانشگاه، بیماری، درمان، بازگشت، ازدواج و مادرشدن گذشت و هنوز ادامه دارد. شاید برای همین باشد که دیگر نمیخواهم فریده را با یک لحظه تعریف کنم؛ نه با روز تولدش، نه با دوران بیماریاش، نه با روز فارغشدنش و نه حتی با مادرشدنش. انسان بزرگتر از یک لحظهی زندگی خودش است. او مجموعهای از رفتنها، ماندنها، افتادنها، برخاستنها و انتخابهایی است که در امتداد زمان معنا پیدا میکنند.
حالا وقتی دخترم را در کنار دختر خودش میبینم، بیشتر از گذشته میفهمم که زندگی پس از توفان، لزوماً آرام نیست؛ اما ممکن است. گاهی همین «ممکنبودن» بزرگترین امید است.
***
قصهی فریده اما در همینجا تمام نمیشود. تا اینجا بیشتر من از او گفتهام: از کودکیاش، از درسهایش، از افتادنها و برخاستنهایش، از بیماری، از ازدواج و از مادرشدنش. من پدر بودهام و روایت کردهام. اما زندگی پس از توفان فقط زمانی کامل میشود که انسانی که از توفان گذشته، خودش بتواند دربارهی آن سخن بگوید.
فریده چیزی دیگر برایم داشت؛ چیزی که شاید از همهی این سالهای درس، بیماری، بازگشت و ایستادن مهمتر باشد: صدای خودش. او دیگر فقط دختری نبود که پدر قصهاش را روایت کند.
آماده بود خودش روایت کند. این تکهای است که با آن قسمت سوم این یادداشت، قسمت پایانی فصل دوم کتاب «اعتماد» را به پایان خواهم برد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه