یک هزار و 826 روز به جرم دختر بودن…!

بیست‌وچهارم اسد برای من فقط یک تاریخ در تقویم نیست؛ تاریخی‌ست که هر بار می‌رسد، انگار پنج سال درد دوباره از اول شروع می‌شود. روزی که چیزهای زیادی در زندگی ما دختران شکست، نه فقط درهای مکتب، بلکه بخشی از زندگی و آینده‌ی ما هم از پاشید.

پنج سال شده است. ۱۸۲6 روز برای دختران بدون مکتب گذشته است. ۱۸۲6 روز بدون صف صبحگاهی، بدون صدای زنگ مکتب، بدون دویدن در راهروها، بدون نشستن پشت یک چوکی و نوشتن رویاهایی که قرار بود روزی به واقعیت تبدیل شوند.

من هنوز آن روز را به یاد دارم. صبح مثل همیشه شروع شده بود، صدای مادرم، صبحانه، حرف‌های معمولی خانه… همه‌چیز عادی بود تا وقتی تلفن زنگ خورد. پدرم پشت خط بود. صدایش مثل همیشه نبود، نگرانی از میان کلماتش بیرون می‌ریخت. گفت طالبان به کابل رسیده‌اند و از ما خواست مواظب خود باشیم. من فقط گوش می‌دادم. برای چند لحظه نفهمیدم چه اتفاقی افتاده است؛ انگار کسی ناگهان چراغ اتاق را خاموش کرده باشد. هنوز کودک بودم و معنای کامل آن خبر را نمی‌فهمیدم، اما ترس را می‌فهمیدم، ترسی که در چهره‌ی مادرم نشسته بود.

با مادرم از خانه بیرون شدم. کوچه دیگر شبیه کوچه‌ی همیشگی نبود. سرک‌ها خلوت بودند، دکان‌ها یکی‌یکی بسته می‌شدند، مردم با عجله رفت‌وآمد می‌کردند و در چشم‌هایشان چیزی بود که هیچ‌کس به زبان نمی‌آورد: «آینده چه خواهد شد؟» من به آسمان نگاه کردم. آن روز حتی آسمان کابل هم برایم غمگین بود. آن شب نمی‌دانستم فردا چه می‌شود، فقط می‌دانستم چیزی تغییر کرده است.

چند روز و چند هفته گذشت و بعد یکی از تلخ‌ترین خبرها رسید: دروازه‌های مکتب به روی دختران بالاتر از صنف ششم بسته شد. آن روز من فقط یک دانش‌آموز نبودم. دختری بودم با رویای داکتر شدن. مکتب برایم فقط یک ساختمان نبود. مکتب جایی بود که وقتی از خانه بیرون می‌شدم احساس می‌کردم آینده‌ای دارم، جایی بود که اسمم را با صدای بلند می‌نوشتم و باور می‌کردم می‌توانم روزی کسی باشم که خودم انتخاب کرده‌ام.

اما یک روز گفتند دیگر نیا. نه به خاطر نمره‌هایم، نه به خاطر اینکه درس‌هایم ضعیف بود و نه به خاطر اینکه خودم خواسته بودم ترک کنم… فقط چون دختر بودم.

بعد دروازه‌های دانشگاه بسته شد، کورس‌ها محدود شدند و فرصت‌ها یکی‌یکی از بین رفتند. کتاب‌هایی که قرار بود پله‌های آینده باشند، کم‌کم به خاطره تبدیل شدند.

پنج سال است مادران زیادی دختران‌شان را صبح‌ها برای مکتب بدرقه نکرده‌اند. پنج سال است پدرانی که زمانی برای آینده‌ی دختران‌شان برنامه داشتند، مجبور شده‌اند به جای «فردا به مکتب می‌روی؟» بپرسند: «امروز در خانه چه کار می‌کنی؟» و شاید دردناک‌تر از همه این باشد که ما به این سکوت عادت کردیم.

دختری که پنج سال پیش صنف پنج بود، امروز باید بزرگ‌تر شده باشد؛ اما شاید هنوز گوشه‌ی اتاق نشسته باشد و به کتاب‌هایی نگاه کند که مدت‌هاست ورق نخورده‌اند. شاید هنوز رویای داکتر شدن داشته باشد، شاید انجنیر، نویسنده، استاد یا خبرنگار شدن را در دلش پنهان کرده باشد. شاید فقط می‌خواهد دوباره صبح شود و مادرش بگوید: «دخترم دیرت می‌شود، مکتب برو.» اما صبح‌ها آمدند و مکتب نیامد.

من برای دخترانی گریه کرده‌ام که کودکی‌شان در میان خبرهای تلخ بزرگ شد، برای دخترانی که به جای برنامه‌ریزی برای امتحان، یاد گرفتند چگونه با حسرت کنار بیایند، برای مادرانی که رویاهای خودشان را در وجود دختران‌شان دیده بودند و حالا فقط شاهد خاموش شدن آن رویاها بودند.

پنج سال است که ما فقط از درس محروم نشده‌ایم، از بخشی از زندگی محروم شده‌ایم: از انتخاب، از رفت‌وآمد، از خندیدن بی‌دغدغه، از پوشیدن لباس مورد علاقه، از نشستن در کتابخانه و حتی از حق ساده‌ی اینکه برای آینده‌ی خودمان تصمیم بگیریم.

اما با همه‌ی این‌ها، هنوز چیزی در ما زنده است: میل به دانستن.

کتاب‌ها را بستند، اما پرسش‌های ما را نتوانستند ببندند. دروازه‌های مکتب را بستند، اما ذهن ما هنوز راه می‌رود. قلم‌ها شاید مدت‌ها در کیف‌هایمان مانده باشند، اما کلمه‌ها هنوز در ذهن‌مان زنده‌اند. ما دخترانی هستیم که یاد گرفته‌ایم حتی در تاریکی، چراغ کوچکی برای خودمان روشن نگه داریم.

من نمی‌خواهم این پنج سال فقط در حافظه‌ی ما به عنوان سال‌های ازدست‌رفته بماند. می‌خواهم روزی که دوباره دروازه‌های مکتب باز شد، بدانیم چه چیزی را از ما گرفتند و چه چیزی را با وجود همه‌ی این دردها حفظ کردیم.

امروز بعد از ۱۸۲6 روز، هنوز دلم برای مکتب تنگ می‌شود: برای تخته‌ی سیاه، برای صدای زنگ، برای کتاب، برای یونیفورم و برای آن دخترکی که روزی فکر می‌کرد آینده‌اش خیلی بزرگ‌تر از چهار دیوار خانه است.

شاید پنج سال از ما گرفته باشند، اما تمام زندگی‌مان را نمی‌توانند بگیرند. ما هنوز اینجاییم: هنوز می‌خوانیم، هنوز می‌نویسیم و هنوز رویا داریم.

و من باور دارم روزی خواهد رسید که یک دختر در افغانستان دوباره کیفش را برمی‌دارد، دروازه‌ی خانه را باز می‌کند و بدون ترس، بدون اجازه‌خواهی برای حق طبیعی‌اش، طرف مکتب می‌رود، بدون اینکه کسی به او بگوید رویا داشتن برای یک دختر زیادی است.

آن روز شاید دیر باشد، اما وقتی برسد، من به تمام این ۱۸۲۵ روز نگاه خواهم کرد و خواهم گفت: «ما خاموش ماندیم، اما تسلیم نشدیم.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000