دلم به درد میآید وقتی به ما میگویند اجازهی مکتب رفتن ندارید. حالا سه سال است که از صنف ششم فارغ شدهام. با خودم میگویم اگر درس میخواندم و پیش میرفتم، امسال صنف نهم بودم. این غم، دلم را به سختی و بیرحمی میفشارد؛ به حدی که دیگر طاقت ندارم و همه جسم و جانم درد میگیرد. نمیدانم چرا، اما درد سنگینی است.
از هوش میروم و دیگر نمیدانم چه شد. وقتی بیدار شدم، مادرم را بالای سرم دیدم که گریه میکرد. بلند شدم و گفتم: «مادر گریه نکن، دلم را خونتر میکنی.» مادرم مرا در آغوش گرفت و از دردهای روزگار بیرحم برایم قصه کرد. ساعتها گریستیم و گریهام بند نمیآمد. مادرم از روزگار و دنیایی که پر از بیرحمی بود میگفت، اینکه خودش چه سختیهایی را تحمل کرده بود و انگار به من میگفت: «دیگر تو باید قوی باشی، یسرا!»
ساعت ده صبح بود. آفتاب تابستان آنقدر گرم و سوزان بود که کسی تاب بیرون آمدن از خانه را نداشت. ناگهان ابر سیاهی از طرف شرق آمد؛ انگار که به جنگ این گرمای سوزان آمده باشد. لحظهای در افکارم غرق شدم: اگر این ابر همان تاریکی باشد که بر سر ما دختران در افغانستان سایه انداخته است، پس ما باید آفتاب این سرزمین غمزده باشیم.
با صدای خواهرم از فکر بیرون آمدم. خواهرم نسرین دانشآموز صنف ششم بود. دلم برایش میسوخت، چون سال بعد دیگر نمیتوانست به مکتب برود. آمد، بغلم کرد و دستش را دور گردنم حلقه زد و گفت: «میدانی چه شنیدم یسرا؟» گفتم: «نه، تو برایم بگو.» با لحنی که نه شوقش معلوم بود و نه نگرانیاش، گفت: «شنیدم که سال دیگر نمیتوانم درس بخوانم.» ناامید و نگران دستش را از دور گردنم کشید و به من نگاه کرد.
بغض در گلویم جمع شد؛ اما به خاطر خواهرم گریه نکردم. برایش گفتم: «انشاءالله تو میتوانی سال دیگر هم درس بخوانی، فقط باید امیدوار باشی و ادامه بدهی.» با این حرفم لبخند زیبایی بر لبش پدیدار شد، مرا بغل کرد و گفت: «خواهر، من در آینده یک رئیسجمهور خواهم شد و میگذارم دختران درس بخوانند.» با این حرفش دلم سنگین شد، مثل سنگینی یک سنگ.
ابر سیاه کمکم آفتاب را ناپدید میکرد و هوا کمی سردتر میشد. ناگهان حس آشنایی به من دست داد، همان حسی که بعد از نرفتن به مکتب، احساس سردی میداد. هرچند ابر سیاه بود؛ اما هنوز پرتوهایی از نور آفتاب خودنمایی میکرد و نشان میداد هیچ ابری نمیتواند پرتو نور را از آفتاب بگیرد.
ناگهان امیدی در دلم پدیدار شد. شاید ما دختران در افغانستان، همین آفتابِ پشت ابرها هستیم و اجازه نمیدهیم این ابرهای سیاه ما را متوقف کنند. دختران عزیز، بیایید آفتاب این کشور غمزده شویم و با این کار خود، ابرهای مزاحم و تیره را نابود کنیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه