در حال رفتن به مکتب بودم؛ مثل هر روز دیگر با همان شوق و انگیزه که روزی موفق میشوم و با خواهران و برادرانم این افغانستان را آباد خواهم کرد. صبحِ وقت بود، آفتاب هنوز طلوع نکرده بود، سرکها شلوغ نبودند و هوا بسیار زیبا بود. باد خوبی میوزید. به آن طرف سرک نگاه کردم تا موتری نباشد و به آن طرف تیر شوم که چشمم به دختری خورد. لحظهای به طرفش نگاه کردم، دیدم پشت یک کراچی ایستاده و صدا میزند: «کچالو سیر ۱۸۰ افغانی، بادنجان رومی سیر ۱۰۰ افغانی!» چند دقیقه ایستادم تا نزدیکتر بیاید. تعجب کرده بودم، مگر این صبحِ وقت کسی کچالو میخرد؟
همین که نزدیکم شد، از او پرسیدم: «کچالو سیر چند است؟» گفت: «۱۸۰ افغانی.» وقتی به چشمانش نگاه کردم، هزاران درد را در آن چشمان زیبا دیدم. باز پرسیدم: «آیا درس میخوانی؟» با دل ناامید و غمگین گفت: «نخیر.» گفتم: «چرا؟»
داستانی از زندگیاش را تعریف کرد؛ اینکه پدرش مریض است، مادرش پرستاری پدرش را میکند و خواهر و برادرهای دیگرش کوچک هستند. گفت بجز او کسی نیست که کار کند و مخارج خانه و پول درمان پدرش را فراهم کند تا پدر دوباره به پای خود ایستاده کار کند و خانوادهاش آسوده باشد؛ تا دیگر نیاز نشود این دخترک که دوازده ساله هم نیست، بیرون بیاید و کار کند.
دوباره به من گفت: «اگر چیزی نمیخری من باید بروم تا امروز پول بیشتری کار کنم.» چیز دیگری برای گفتن نداشتم، فقط گفتم: «اگر کمک کنم، میخواهی درس بخوانی؟» آنجا بود که چشمانش پر از اشک شد و گفت: «من اجازه درس خواندن ندارم. نمیتوانم درس بخوانم چون نامادریام این حق را نمیدهد و میگوید باید کار کنی.»
همانجا فهمیدم چقدر غم در دل دارد. به چشمانش نگاه کردم و دیدم اشک میریزد. دیگر حرفی نزد و بدون کدام خداحافظی از کنارم رد شد و رفت. با خودم فکر کردم چقدر ما مردم افغانستان رنج میکشیم تا نانی برای خانواده خود فراهم کنیم. پیدا کردن نان چقدر سخت است، آن هم در این شرایط که کار بسیار کم پیدا میشود.
دختری که حالا باید در مکتب میبود، درس میخواند و با دوستانش بازی میکرد، مثل یک مرد کار میکند. چرا باید زندگی یک دختر قربانی رفتار نامادریاش شود؟ در حالی که در یک ساعت هم چیزی نمیشود و آن دختر میتوانست برود درس بخواند و روزی برای خود آینده بسازد. چقدر سخت است که نتوانی مثل یک دختر زندگی کنی و مجبور باشی برای تهیه نان اعضای خانواده، پشت کراچی بایستی و صدا بزنی تا کسی آمده و از تو چیزی بخرد تا دستخالی به خانه نروی؛ آن هم خانهای که به خودت اهمیت نمیدهد و فقط به پولی که کار میکنی اهمیت میدهد.
سه ماه از آن روز میگذرد و من هر روز دنبال آن دخترک دوازدهساله میگردم تا باز همکلام شویم و شاید بتوانم کمکی برایش بکنم، اما دیگر او را ندیدم. حالا برایش آرزو میکنم روزی مثل همسنوسالهایش روی چوکی مکتب باشد، نه پشت کراچی و قیمت کچالو را صدا بزند؛ درس بخواند و کتابهایش در دستش باشد. امیدوارم روزی بتواند به هدفش برسد و روزی شود که او را دوباره ببینم، اما این بار نه مثل گذشته، بلکه شخصی قوی و موفق شده باشد.
امیدوارم روزی موفق شوی، دخترک ناز!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه