دختری که در آتش خشم قد کشید

من در نقطه‌ای ایستاده‌ام که هم شبیه لبه‌ی پرتگاه است و هم فراز قله؛ جایی که راه فراری نیست و تمام تلاشم را می‌کنم تا استوار بمانم. من هر رنجی را که در ذهن تصور کنید با تمام وجود چشیده‌ام. سال‌ها در بند اسارتی زیستم که تارهایش را فامیل بافته بودند؛ اما زنده ماندم، در حالی که بارها حس می‌کردم نباید زنده بمانم.

نامم پروانه است. سال‌ها پیش، زمانی که هنوز به دنیا نیامده بودم، پدرم وفات کرد. مادرم دختری روستایی بود از خانواده‌ای پرجمعیت و سخت‌گیر که خوب می‌دانست اگر به خانه پدری بازگردد جایی برای او نیست، چرا که در باورشان دختری که با چادر سفید از خانه پدر بیرون می‌رود، باید با کفن سفید از خانه شوهر خارج شود.

مادرم از سر ناچاری و به خاطر من خودش را به دل آتش انداخت و با برادر شوهرش ازدواج کرد؛ ازدواجی که برایش حکم رفتن به گور را داشت. با مردی سی‌ساله و دارای چهار طفل که از همان روز نخست به او گفت: «تو فقط کلفت منی! به خاطر پدرم با تو نکاح کردم، وگرنه هرگز با زنی که قدمش نحس بود و برادرم را در جوانی به کشتن داد ازدواج نمی‌کردم. تا آخر عمر چنان زجرت می‌دهم که خودت با پای خودت راهی آن دنیا شوی.»

از همان لحظه، درد و اندوه بی‌پایان آغاز شد. وقتی پا به جهان گذاشتم، هیچ‌کس یاور مادرم نبود. روزهایی که مادرم روی زمین کار می‌کرد، من تا شام گرسنه می‌ماندم. بزرگ شدم در حالی که از ده سالگی، کاکا و دخترانش مدام مرا لت‌وکوب می‌کردند؛ چنان‌که جای سالمی بر بدنم نمانده بود. مادرم با بیست‌وهفت سال سن موهایش سفید شده بود و شب‌ها هنگام خواب دعای مرگ می‌کرد. من در کودکی هیچ مهربانی و محبتی ندیدم و هر روز بار احساس گناه بر دوشم سنگین‌تر می‌شد. با خود فکر می‌کردم اگر به جای من پسری به دنیا می‌آمد، شاید سرنوشت مادرم تا این حد تاریک نمی‌شد.

در دوازده‌سالگی تصمیم گرفتم به مکتب بروم. تصمیم خود را گرفته بودم و چیزی برای از دست دادن نداشتم. دست مادرم را گرفتم و رفتم تا مرا در صنف اول ثبت‌نام کند. روزی که با چند پنسل و کتابچه از خانه بیرون می‌زدم، کاکایم با خشم فریاد زد: «کجا می‌روی؟» گفتم: «مکتب!» با غیظ به سمتم هجوم آورد، اما من این‌بار فرار نکردم. مستقیم روبرویش ایستادم و گفتم: «اگر مانعم شوی، به خدا سوگند آبرویت را جلوی همه می‌برم و می‌گویم چگونه با یتیم برادرت رفتار می‌کنی! من دیگر آن طفل ضعیف نیستم و اگر بعد از رفتنم به مادرم آسیبی بزنی، خانه‌ات را آتش می‌زنم!»

آن روز قدرتی ناشناخته در درونم زنده شد که هیچ‌کس نمی‌توانست سد راهم شود. مدتی به مکتب رفتم تا اینکه شبی به خانه بازگشتم و مادرم را غرق در خون و نیمه‌جان دیدم؛ چنان او را لت کرده بودند که به حالت کما رفته بود. او را به شفاخانه رساندم. آن شب از شدت درد و خشم، کنترلم را از دست دادم. به خانه برگشتم و در حالی که همه داخل بودند، خانه را به آتش کشیدم.

شعله‌های خشمم مهارناپذیر بود. دود غلیظ فضا را پر کرد و خود من از شدت خفگی روی زمین افتادم. چشمانم سیاهی رفت؛ حس کردم زمین مرا در خود فرو می‌برد و نفس عمیقی از سر رهایی کشیدم. وقتی پس از یک شبانه‌روز در شفاخانه چشم باز کردم، خبری از کاکا و خانواده‌اش نبود و فقط پدربزرگم کنارم نشسته بود و اشک می‌ریخت. فهمیدم همسایه‌ها امنیت را باخبر کرده بودند و خانواده‌ی کاکایم فرار کرده بودند. پدربزرگم با چشمان اشک‌بار گفت در خواب پدرم را بسیار ناراحت دیده و به همین خاطر از پاکستان برگشته است.

یک ماه پس از آن واقعه، همراه با مادرم سهم پدری‌ام از زمین‌ها را فروختیم و راهی کابل شدیم. حالا سه سال است در این شهر خانه‌ای خریده‌ایم؛ مادرم کارگاه خیاطی دارد و من نیز با وجود بسته بودن مکاتب، خودم را مصروف یادگیری و آموزش کرده‌ام.

این سرگذشت تلخ من بود؛ داستانی که شاید تنها روایت من نباشد. هزاران دختر در این سرزمین زیر بار فشارهای سنگین خانواده و ستم روزگار دست‌وپا می‌زنند و نیازمند دادرسی هستند. بیایید بالی برای پرواز این پروانه‌ها باشیم و از دختران رنج‌دیده افغانستان حمایت کنیم.

به امید افغانستانی آزاد، آباد و بدون سد و محدودیت برای تمام دختران.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000