درد دوری، کمرِ پدر را شکست

سلام برادر عزیزم! حالت چطور است؟ شنیدم که امروز صبح به طرف مرز ترکیه حرکت کردی. دلم برایت یک ذره شده است؛ فقط کافی است صدایت را بشنوم تا اشک‌هایم بی‌اختیار بریزند. مدت یک هفته می‌شود که مادر ماتم سر داده است. شب‌ها اصلا نمی‌خوابد و همیشه به فکر توست؛ تنها می‌خواهد صدایت را بشنود که بگویی حالت خوب است تا اشک ریختن را کنار بگذارد.

می‌فهمی؟ تازه فهمیدم که مردها اصلا توان گریه کردن را ندارند. در ابتدای سفرت، زمانی که در ایران بودی، احساس می‌کردم پدر به جای قلب، یک تکه سنگ در وجودش دارد و بی‌احساس‌تر از قبل شده است؛ انگار بچه‌ای به اسم تو ندارد. از حالت چهره‌اش اصلا نمی‌دانستم خوشحال است یا غمگین. همیشه مادر را بابت گریه کردنِ زیاد سرزنش می‌کرد، ولی خودش بیشتر از قبل خود را مصروف کار می‌کرد. انگار به فکرت نبود و فقط به فکر کار کردن و پول درآوردن بود. بیشتر از قبل به غذا پختن گیر می‌داد و می‌گفت چرا این را پختید یا چرا این‌طوری شده است؟ غافل از همه چیز، تمام این مدت پدر را مثل نادان‌ها از ظاهر قضاوت کردم. بابت شک و تردیدهایم خدا مرا ببخشد.

امروز وقتی علی بعد از اتمام غذای چاشت راهی مکتب شد، گفت: «من از پسر همسایه درباره محمد می‌پرسم که آیا آن‌ها از مرز ایران – ترکیه رد شده‌اند یا نه.» تک‌تک دقیقه‌ها را می‌شمردم که علی زودتر از مکتب بیاید و خبر خوشی از تو به ما بدهد تا این دل‌های بی‌قرار ما، آرامش را احساس کنند. آن چند ساعت برایم مانند یک سال سپری شد.

بالاخره صدای در را شنیدم. مادر گفت: «ببین کیست.» زمانی که در را باز کردم، با دیدن چهره‌ی رنگ‌پریده علی به یاد تو افتادم. سپس علی به خانه آمد و گفت: «پسر همسایه خبر داد که حدود سه ساعت است از محمد و دوستانش هیچ خبری نیست. می‌گویند شاید تو و هم‌سفرانت به دست پولیس یا دزدهای مرز ترکیه افتاده باشید.» خانه به یک‌باره به‌هم ریخت. دیدم که مادر رنگ بر چهره ندارد و انگار چند سال است که عزادار است و داغی قدیمی در دلش هر لحظه سوزان‌تر می‌شود. منی که خودم را خیلی بی‌احساس و استوار تصور می‌کردم، از شنیدن آن حرف دست و پاهایم بی‌حس شده بودند. نمی‌دانستم اول خودم را جمع‌وجور کنم یا به داد دیگران که حال‌شان هر لحظه وخیم‌تر می‌شد برسم.

پدر سکوت اختیار کرده بود؛ نه حرفی می‌زد و نه حرکت می‌کرد، ولی می‌فهمیدم که در دلش چه آشوبی برپاست. درست است که گریه نمی‌کند، اما به این معنی نیست که واقعاً غمگین نیست. تمام این مدت پدر غرورش را حفظ می‌کرد تا مثل یک کوه استوار باشد و ما از هم نپاشیم. آن‌قدر خسته بود که توان خم کردن پاهایش را نداشت، ولی طوری لبخند می‌زد انگار در دلش شادی عمیقی جریان دارد. هر چین و چروک صورت پدر روایت سختی‌ها و تلاش‌های بی‌وقفه برای ماست. وای از آن روزی که اشک ریختن پدر را ببینم… اشک ریختن پدر یعنی دیگر توان تحمل هیچ چیزی را ندارد. حالا تو کمر پدرم را خم کرده‌ای و او دیگر آن فرد سابق نیست.

می‌بینی؟ رفتن تو قدرتمندترین مرد این خانه را نیز از پا درآورده است. این‌ها را برایت نوشتم تا بگویم خانواده‌ات دلواپست هستند. نمی‌خواهم با نوشتن این‌ها تو را بیشتر نگران کنم، ولی می‌خواهم یادآوری کنم که من دیگر تحمل این همه درد و اندوه را ندارم. در هر لحظه از آن زمان که علی گفت از تو خبری نیست، با خودم زمزمه می‌کردم: «نشانه بی‌خبری، خوش‌خبری است.» می‌خواستم خودم و دیگران را دلداری دهم.

در آن شب تاریک و خوفناک، با زنگ زدن‌های مکرر موفق به شنیدن صدایت نشدیم چون آفلاین بودی و تنها چاره‌ی ما تماس تلفنی خطی بود. در آن زمان، پدر دنبال کریدیت می‌گشت، ولی انگار خدا هم نمی‌خواست پدر نفسی عمیق بکشد. پدر و علی ساعت ۱۱ شب دنبال دکانی باز می‌گشتند، اما در این وضعیت طالبانی، هیچ دکانی تا ناوقتِ شب باز نبود. بعد از یک و نیم ساعت، پدر و علی به خانه بازگشتند. نمی‌دانم تا کجا رفته بودند، ولی خدا را شکر که دست خالی به خانه نیامده بودند و به موبایل کریدیت اضافه کرده بودند.

با هر بار زنگ زدن خطی، گوشی تو را کس دیگری جواب می‌داد؛ کسی که زبان ما را بلد نبود، ولی حداقل فهمیدیم که تو را پولیس‌های ترکیه دستگیر کرده‌اند، اما نمی‌دانستیم که حالت خوب است یا خیر. ولی دیگر کریدیت پدر باقی نمانده بود تا به تو بارها و بارها زنگ بزنیم. با سه یا چهار بار زنگ زدن، که هر کدام بیشتر از پنج دقیقه طول نکشید، کریدیت تمام شد. اما آن مردی که ترکی صحبت می‌کرد، به پدر فهماند که تو در بند دزدهای مرز نیستی. شنیدن صدای او مانند آب سردی بود که آتش قلب ما را خاموش کرد.

نمی‌دانم حالت خوب است، گرسنه‌ای یا تشنه؟ تنها خدا می‌داند که چقدر آن‌ها به خاطر هویت افغانستانی‌ات آزار و اذیتت می‌کنند. تنها خواسته‌ام از خدا این است که در هر کجا هستی، جور و سلامت باشی. خدا کند هرچه زودتر صدایت را بشنوم که دیگر اسیر نیستی. پدر می‌گوید: «من فرزندم را به خداوند سپرده‌ام و خدا خودش می‌فهمد چه کند.» از خداوند می‌خواهم که دیگر هیچ پدر و مادری را با درد دوری فرزندانش امتحان نکند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000