«کاش نمی‌آمدم»؛ فرهاد یک سال پس از بازگشت، هنوز بی‌کار است

دقیق یک سال از بازگشت فرهاد از ایران می‌گذرد. او پارسال، در جریان اخراج اجباری مهاجران افغانستانی از ایران، به طور داوطلبانه به افغانستان برگشت؛ تصمیمی که تصور می‌کرد می‌تواند او را از بازداشت و اخراج اجباری نجات دهد؛ اما یک سال پس از آن بازگشت، فرهاد نه‌تنها کاری پیدا نکرده، بلکه برای برای گرفتن پاسپورت و تأمین هزینه‌ی بازگشت دوباره به ایران، ناچار شده است که از دوستانش پول قرض بگیرد.

فرهاد در ایران با برادر، کاکا و پسر کاکایش در استان مرکزی ایران «راک» کار می‌کرد. کارش چاه‌کنی، کانال‌کنی و گاهی کارهای ساختمانی بود؛ کارهایی سخت و طاقت‌فرسا؛ اما برای او دست‌کم درآمدی داشت که می‌توانست با آن زندگی خود و خانواده‌اش را پیش ببرد.

او می‌گوید پس از آن‌که اخراج مهاجران در سراسر ایران گسترش یافت و همه‌ی کسانی که مدرک اقامت، کارت آمایش یا ویزا نداشتند باید اخراج می‌شدند، او هم ویزا و هیچ مدرک دیگری نداشت. وضعیت در اراک نیز بسیار بد شده بود و فرهاد تصمیم گرفت پیش از آن‌که پولیس او را بازداشت و به اردوگاه منتقل کند، خودش راهی افغانستان شود.

به دفتر کفالت رفت و نامه‌ی خروج گرفت. سپس از اراک به سوی مشهد حرکت کرد؛ اما نرسیده به مشهد، در مسیر راه توسط پولیس بازداشت و به اردوگاهی در تهران منتقل شد.

از اراک تا اردوگاه‌های ورامین و الغدیر …

فرهاد پس از بازداشت، دو شبانه‌روز را در اردوگاه ورامین سپری کرد. سپس از او و دیگر مهاجران اخراجی، از هر نفر دو میلیون تومان پول گرفتند و آنان را به سوی اردوگاه «الغدیر» در زاهدان حرکت دادند.

پس از ۱۵ ساعت مسافرت، فرهاد و همراهانش به اردوگاه الغدیر رسیدند. آن‌ها سه شبانه‌روز در اردوگاه ماندند و یک‌سره تحقیر، شکنجه، تشنگی و گرسنگی را تجربه و تحمل کردند.

در اردوگاه الغدیر، ماموران اردوگاه به مهاجران آب و نان نمی‌دادند و پاک‌کاری و کارهای داخل اردوگاه را با زور توسط مهاجران انجام می‌دادند.

فرهاد می‌گوید: «در هر دو اردوگاه ورامین و الغدیر، مهاجران را مورد تحقیر و لت‌وکوب قرار می‌دادند. ماموران ایرانی اندکی به انسانیت مهاجر ارزش قایل نیستند. در اردوگاه ورامین یک مرد پیر را صرف به خاطر یک سوال بسیار ساده دشنام دادند و با مشت و لگد زدند. آن پیرمرد فقط پرسید که می‌تواند تلفنش را بگیرد به خانواده‌اش تماس بگیرد، لت‌وکوب شد. در الغدیر وضعیت خیلی بدتر بود. ماموران آب نانی اختصاصی برای مهاجران را می‌فروختند. یک روز باشندگان زاهدان میوه و نان آورده بودند، به سختی از ماموران اردوگاه اجازه گرفتند که آن را بین ما توزیع کنند. سه شبانه‌روز در آن‌جا ماندیم.»

در کنار این رفتارها، شماری از مهاجران بازداشت‌شده پولی برای پرداخت کرایه‌ی موتر و عوارض شهرداری نداشتند. پول آن‌ها را باید مهاجران اخراجی همراه‌شان پرداخت می‌کردند.

ماموران مهاجران را در گروه‌های ده‌نفری تقسیم می‌کردند و کسانی که پول نداشتند، هزینه‌ی آن‌ها را نیز هم‌تیمی‌های‌شان جمع می‌کردند. این کار اجباری بود. اگر کسی پول می‌داشت، آن را پنهان می‌کرد و حاضر نمی‌شد به هم‌تیمی خود پول بدهد، یا اخراج نمی‌شد و در اردوگاه می‌ماند و یا ماموران اردوگاه او را با شلنگ مورد لت‌وکوب قرار می‌دادند و به زور از او پول می‌گرفتند.

روزی که نوبت ردمرزشدن به فرهاد و همراهانش رسید، در گروه فرهاد، مامور اردوگاه پول را از جیب شلوار «تنبان» یک مرد بیرون کرد و خودش را به شدت مورد لت‌وکوب قرار داد.

فرهاد آن صحنه را این‌گونه به یاد می‌آورد: «آن مرد اول گفت که پول ندارد. گفت که پول خودش هم کافی نیست. مامور به رویش نگاه کرد و گفت که او دروغ می‌گوید. تمام بدنش را تلاشی کرد و پول را از جیب تنبانش کشید. همکارش را صدا زد. همکارش یک مرد چاق و بدهیکل بود. گویا او در اردوگاه مامور شکنجه و لت‌وکوب مهاجران بود. آن مرد مهاجر با ضرب اولین مشت او به زمین افتاد. هم می‌زد و هم دشنام می‌داد‌. پیشش عذر کردیم که خیر است اشتباه کرده است، راهش را گرفت و رفت. مرد مهاجر به سختی دست و پایش را جمع کرد و در صف ایستاد شد‌. هر لحظه همین اتفاق می‌افتاد.»

سرانجام پس از یک هفته در اردوگاه و مسیر راه، فرهاد در یازدهم سنبله‌ی ۱۴۰۴ از مرز نیمروز اخراج شد. او به ایستگاه موترهای کابل رفت و از آن‌جا به سوی خانه حرکت کرد. در ۱۴ سنبله به خانه‌ی خود در سمنگان رسید.

برای فرهاد بازگشت به خانه «وطن» به معنای بازگشت به زندگی بهتر نبود.

پس از چهار سال دوری از خانه، تقریبا هیچ‌چیزی تغییر نکرده بود؛ جز این‌که بی‌کاری و فقر در روستا شدیدتر شده بود. چیزی که برای او بسیار ناراحت‌کننده بود: «وقتی از مرز نیمروز رد شدیم. دیدیم که وضعیت وطن خیلی بدتر است. کودکان به پای ما می‌چسبیدند و پول طلب می‌کردند. راننده‌ها به زور ما را داخل موتر خود می‌انداختند که ما را به مرکز نیمروز برسانند. دیدن آن وضعیت خیلی دردناک بود. وقتی به خانه رسیدم، دیدم که بی‌کاری و فقر نسبت به گذشته خیلی بیشتر است. آن وقت از آمدنم از ایران پشیمان شدم. کاش نمی‌آمدم.»

یک سال در «وطن»؛ از بیکاری تا تلاش برای بازگشت دوباره به ایران

فرهاد می‌گوید در ایران کارش خوب بود. تنها به دلیل نگرانی از تشدید روند اخراج مهاجران و این‌که پولیس ممکن بود او را به زور به اردوگاه ببرد، تصمیم گرفت خودش به خانه برگردد.

اما یک سال بعد، تجربه‌ی او از افغانستان نشان می‌دهد که برای بسیاری از مهاجران بازگشته، بازگشت به وطن هرگز پایان رنج نبوده است؛ بلکه آغاز مرحله‌ی دیگری از همان رنج و دردی‌ست که او پنج سال پیش از آن فرار کرده و به ایران رفته بود.

پس از آن‌که فرهاد به خانه برگشت، وضعیت اخراج مهاجران در ایران در ماه‌های بعد تا اندازه‌ای تغییر کرد. امسال، در مقایسه با شدت و خشونتی که سال گذشته و پس از جنگ ۱۲روزه‌ی ایران و اسراییل به وجود آمده بود، وضعیت برای مهاجرانی که در ایران مانده‌اند، به گفته‌ی فرهاد، آرام‌تر شده است.

کسانی که در ایران ماندند و کار کردند، تا امروز نیز توانسته‌اند به کار خود ادامه دهند؛ اما کسانی که اخراج شدند یا خودشان، مانند فرهاد، بازگشت کردند، در خانه بیشتر از ایران رنج کشیده‌اند: «اگر خودم نمی‌آمدم، شاید سخت می‌گذشت؛ اما دوام می‌آوردم. با وجود جنگ در ایران، باز هم کسانی که در آن‌جا هستند کار کرده‌اند. من و کسانی که برگشته‌ایم، یک روز هم سر کار نرفته‌ایم. این خیلی بدتر است.»

فرهاد سه ماه پیش از سمنگان به کابل آمد تا شاید کاری گیرش بیاید؛ اما یک روز هم کار نکرده است. کار نیست. بی‌کاری و فقر بیداد می‌کند.

او اکنون در کابل، در اتاق یکی از دوستانش شب و روز می‌گذراند؛ در حالی که خانواده‌اش در سمنگان منتظرند شاید راهی برای ادامه‌ی زندگی پیدا کند.

در روزهای گذشته، فرهاد از یکی از دوستانش پول قرض گرفت تا پاسپورت بگیرد. او پاسپورتش را گرفته است و در این روزها تلاش می‌کند ویزای ایران را بگیرد و دوباره به ایران برود؛ اما گرفتن ویزا دیگر کار آسانی نیست.

دلالان به مردم وعده می‌دهند که ویزا یا اقامت یک‌ساله‌ی ایران را در بدل ۱۶۰۰ تا ۲۰۰۰ دالر می‌گیرند. فرهاد در این روزها دنبال یک دلال مطمیین می‌گردد و همزمان نگران است که هزینه‌ی ویزا را از کجا پیدا کند.

او می‌گوید: «دیگر نمی‌توانم در این‌جا بی‌کار زندگی کنم. با این بی‌کاری به چشم خانواده‌ام دیده نمی‌توانم. پدرم بارهای گفته که کاش برنمی‌گشتم. پاسپورت گرفتم و تلاش می‌کنم که ویزا بگیرم؛ اما هزینه‌ی ویزا را از که قرض کنم؟ نمی‌دانم. همه‌چیز بسیار سخت شده.»

فرهاد اکنون با حجمی از نگرانی، فقر و بی‌کاری در کابل زندگی می‌کند؛ مرد جوانی که یک سال پیش تصور می‌کرد با بازگشت به کشورش شاید از ناامنی، اخراج و تحقیر رهایی پیدا کند، اما یک سال بعد هنوز برای پیدا کردن راهی جهت تأمین زندگی خود و خانواده‌اش سرگردان است.

وقتی مهاجر افغانستانی در کشور میزبان، با ترس از بازداشت و اخراج زندگی می‌کند و در کشور خودش با فقر، بی‌کاری و نبود فرصت روبه‌رو است، انتخاب میان «ماندن» و «بازگشتن» تا چه اندازه یک انتخاب آزاد است؟

آینده‌ی فرهاد هنوز میان دو مرز معلق است: مرزی که یک‌بار او را از ایران بیرون کرد و مرزی که شاید این‌بار دوباره او را به ایران ببرد. اما پشت این رفت‌وآمد، زندگی مردی قرار دارد که تنها خواسته‌اش یک کار، یک درآمد و امکان ساختن یک زندگی عادی برای خودش و خانواده‌اش است؛ خواسته‌ی ساده‌ای که برای بسیاری از افغانستانی‌ها، زیر سایه‌ی فقر و بی‌کاری، هنوز دست‌نیافتنی مانده است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000